معلول
برای بازدید منزل به یکی از روستاهای منطقه رفته بودم. انتظار آدمی روستایی با حال و هوای منطقه را داشتم. اما آن فرد، نه روستایی بود و نه زاده ایران. شناسنامه اش او را زاده شده در یکی از پایتخت های مهم جهان معرفی میکرد.
ولی اکنون، در میان سالی ناتوان شده بود. پدرش توضیح داد که تصادف کرده است و آسیب جدی به مغزش وارد آمده و اکنون معلولیت ذهنی پیدا کرده، و حافظه کوتاه مدت خود را از دست داده است.
تقریباً کل روز را در انزوای خود کنار پنجره ای می نشیند و سیگار پشت سیگار میکشد.
نتیجه گیری راوی:
۱.چه مقدار احتمال آن را میدهیم که در عین سلامت و تندرستی و شادابی دچار معلولیت شویم؟
درصد احتمال آن کم نیست.
به مترو و اتوبوس و معابر و ساختمان ها که نگاه میکنم میبینم تقریباً هیچ کدام هیچ امکانی برای معلولین ندارند. معلولینی که روزی ممکن است خود ما باشیم.
۲. یک آزمایش ذهنی هر از چند گاهی داشته باشیم و خود را معلول تصویر کنیم و ببینیم چگونه ایم؟ مثلا اکنون شاید من با خانواده ام مشکل دارم و در حال ضربه زدن به رابطه خانوادگی ام هستم. اما در این تصویر سازی ذهنی وقتی، خود را معلول تصویر کنیم میبینیم نیازمند کمک خانواده هستم و به آن رابطه ها نیازمندم. پس یک دور اندیشی ایجاب میکند پاسدار روابط خود برای روزهای سخت باشیم. شاید در پندارم آن گمان آید که این احتمال سخت است و محال و ناممکن، اما این گونه به واقع نیست.
مثلا ما برای ماشین هم بیمه اجباری داریم و هم بیمه اختیاری بدنه. برای چه؟ برای روز مبادا.
ایجاب میکند این بیمه گذاری عاطفی را هم در روابطمان برای روز مبادا داشته باشیم.
https://t.me/parrchenan