سالروز
وارد میوه فروشی شده و مختصری خرید کردم.
فروشنده که جوانی بیست و چهار پنج سال میزد گفت ایشاا.. عروسیت. پاسخ دادم برای ما انجام شده پاسخ داد دوباره و چند باره و خندید.
در حالیکه از دکان بیرون می آمدم گفتم این گونه میندیش، تو با عشق زندگی کن، عشق به یک آدم حتی عشق به یک حیوان اما عشق باشد و عاشقی کنی برایش، زیستن و زندگی از لونی دیگر میشود.
این گزاره که به فروشنده جوان دادم عصاره دقیقاً چهل سال زیستنم است. فیلتر عشق_ عاشقی کردن به هر کس و هرچیز و نوع، این دنیا را قابل هضم میکند. میخواهد این معشوق یار نام گرفته شده باشد پارتنر یا سگ و گربه ای حتی.
متأسفانه مشاهداتم اینگونه نشان میدهد این باور در پندارها، در حال کم فروغ شدن است و مروجان آن سخن فروشنده بیشتر از جنس صرف لذت بردن از جسمانیت زن و فقط همین و نگاهی مردسالار آن را تقویت میکند. ضمن آنکه مشکلات اقتصادی نیز بر آن دامن میزند و سمبه این نوع باور را پر زور. برای عشق و عاشقی بغیر از موارد مالی مهمترین آن ، زمان هزینه کردن است زمانی که این روزها بسیاری آن را مجبورند خرج اقتصاد کنند تا حداقل درآمد خانوار را تأمین کنند.
اگر عاشقیت شما در یک انسان تبلور یافته و در دیگر گونه های دیگر آن ، انتزاعی و غیر انتزاعی ( مثلا عاشق علم بودن) نیست، گفتگو کردن با هم اکسیر طلا این عشق است.
با دماسنج چه مقدار زمان صرف کردن برای گفتگو می توانیم درجه و حرارت عشق در زندگیمان را بسنجیم.
یاد یک تلفن افتادم در آن سالها که پشت خط اورژانس اجتماعی کار میکردم:
زنی زنگ زده بود با صدای حزین و نا امید. در حالیکه صدای مردش نیز گاهی در تلفن می آمد پرسشمندانه گفت این زندگی یعنی چه که از صبح میروی سر کار و در انتهای شب می آیی و یک سکس خروسی میکنی و سپس میخوابیم؟ زندگی یعنی همین واقعاً ؟
( با خودم می اندیشیم بی عشق این زیستن دیر هضم و نا هضم شده نیست؟)
ادامه گفتگو خاطرم نیست اما آن پرسش از پس سالها در پنداره ام باقیست.
خانه و زندگی که در آن گفتگوی از صمیم دل، جریان نداشته باشد کم از مرغداری شاید نباشد.
https://t.me/parrchenan