خسته از کار و تلاشی بدنی، پشت رُل شباهنگام تلفنم زنگ خورد. عزیزی بود پرسشی داشت از وسیله‌ای که در مکانی مشترک داریم. پاسخ دادم مگر آن وسیله برای من نبود؟ پاسخ داد: خیر.

چند هفته قبل که می‌خواستم آن وسیله را بردارم‌. کلی خاطره و قصه از جهت آن تعریف کرده بودم و اکنون پاسخ قاطعانه منفی می‌شنیدم.

پاسخی علمی دادم: پندار انسان بعد از سال‌ها آن را تغییر می‌دهد. اما آشنایم توضیح بیشتری پیرامون قصه تهیه آن و آوردنش داد. کم کم رگه هایی از واقعیت برایم در حال روشن شدن شد. در آن قصه ها و خاطره ها رنگی که آن شی داشت ، نارنجی بود و اکنون رنگش اما کرم بود!!

کمی بیشتر که تمرکز بر پنداره ده سال قبل کردم متوجه شدم اشتباه کرده بودم و اتفاقا من بودم که پنداره و خاطره ام با گذر زمان نسبت به اصالت واقعی اش را تغییر داده بود.

نتیجه گیری:

۱.پنداره ها( خاطرات) در طول سالها تغییر کرده و از اصالت آن کم می‌شود و در عین حال به سمت آنچه آرزو یا دوست داشتنی هر شخص بوده نزدیک.

رمان درک یک پایان نوشته جولین بارنز و ترجمه حسن کامشاد، یک رمان خوب و عمیق پیرامون این موضوع است.

۲.پیشنهاد دارم بر روی پنداره های ده سال قبل تر خود شرط بندی گزافی نکنیم

https://t.me/parrchenan