مسافر کش
در مسیرم زنی بچه بغل به همراهی کودکی در دست ایستاده بودند. هوای این منطقه صبح گاهان سرد است. یک پاییزه واقعی.
زدم کنار تا سوار شوند اما تنها کودک سوار شد. گفتم کجا؟
آدرس روستایی در ده کیلومتری بالاتر را داد و زد زیر گریه و گفت: میشه زودتر برید، مدرسه ام دیر شده است. ساعت را نگاه کردم هنوز تا هشت ده دقیقه مانده بود و پنج دقیقه ای میرسیدم.
چرا این قدر استرس داری؟ از او پرسیدم.
مدیرمان صبح زنگ زده بود که باید زودی بیایی. مگه مدرسه ها شروع شده است؟ نه اما امروز را زنگ زدند که بیا.
در طول پنج دقیقه با هم رفیق شده بودیم و اضطراب اولیه از او رخت بر بسته بود. وقتی پیاده میشد پرسید چقدر میشود؟ وقتی گفتم هیچی. با گفتاری تعجبی گفت مگه میشه؟
نتیجه:
۱. ذهن ها و پندارهای ما امکان سوگیری دارند. تلاش کنیم از سوگیری آن جلوگیری کنیم و یکی از راه ها، شناخت به این سوگیری هاست. انسان از گذشته دور که یا شکارگر بوده و یا شکار حیوانات شکارچی، این نیاز استرس و اضطراب را لازم داشته است.
در واقع وزن و ارزش آن استرس را بسنجیم و ببینیم نیاز به آن هست یا نه( با توجه به تبار تکاملی که در وجودمان داشته است)
۲. به کودکان خود استرس های بیهوده تحمیل نکنیم. واقعا زندگی ارزشمند تر از این استرس های نابخردانه است که به کودکمان تحمیل میکنیم.
۳. و وقتی با تعجب کودک از عدم گرفتن کرایه مواجه شدم یاد توییتری افتادم که وضعیت اقتصادی اجتماعی مملکت را از این زاویه دیده بود:
کارمند مسافرکش
دانشجو مسافرکش
سرباز مسافرکش
بسازبفروش مسافرکش
کاسب ورشکسته مسافرکش
بازنشسته مسافرکش
هنرمند مسافرکش
تولیدکننده مسافرکش
و...
خانمها و آقایان
مسئولین گرانقدر
به پیغمبر این شیوه مملکت داری نیست
این وطن، وطن نیست؛ مسافرکش سراست...
Arash ghafari
@parrchenan