این روزها حال و هوای دبیرستان به سراغم آمده است.

 چند روزی از سال تحصیلی نگذشته بود که به بابا گفتم برایم دوچرخه بخرد تا برای رفت و آمد به مدرسه از آن استفاده کنم و هزینه سرویس هم ندهد.

 یک حساب و کتابی کرده بودم که در آخر سال این مقدار به نفعش است.

خوشش آمد و قبول کرد.

با دوچرخه صبح زود مدرسه بودم و زنگ سوم که میخورد میپریدم زودی سوار دوچرخه کبری آبی ام میشدم و می آمدم خانه ناهاری خورده و چرتی زده و دوباره میرفتم مدرسه. از خانه تا مدرسه با دوچرخه بیست دقیقه راه بود. دو زنگ هم بعد از ظهر و عصر خانه بودم.

 این روزها تا از اداره می آیم، سرو چمانم ناهار را می آورد و می خوریم و سپس با دوچرخه میروم دکان.

حجم کتابهای درسی که باید سیمی کنیم زیاد است و تا پاسی از تاریکی شب مجبورم دکان بمانم.

 کتابهایی که هر سال غلظت ایدولوژیکی آنها افزون تر میشود، به همان نسبت که دانش آموزان و والدین شأن از ایدولوژی ها و باور های سنتی و مذهبی فاصله گرفته اند.

 برای یک دانش آموز کلاس هشتمی بیش از سی جلد کتاب سیمی کردیم. این حجم از کتاب برای یک نوجوان، آیا شکنجه سفید نیست؟

 دلم برای آن دانش آموز که پنج سال قبل از کنکور استارت کار را زده است سخت می‌سوزد.

 نتیجه‌گیری:

والدین گرامی به بچه های خود رحم کنید.

 بیایید از پاییز و نوستالوژی های کودکی لذت بریم.

 

پی نوشت:

 اگر لوازم التحریر خواستید دکان ما را هم مدنظر قرار دهید. تهران, خ ولیعصر ، بالاتر از بیمارستان دی نبش شاهین.

02186086558

 

 

@parrchenan