صدای نفس زدن ها و عصای گام به گام فردی می‌آمد. لحظاتی بعد، پیرزنی از مددجویان، داخل اداره شد.

 نمیشناختمش اما چهره اش از آنهایی بود که دوست دارم سیر تماشا کنم. پر از خط و چین چوروک، آفتاب سوخته تا حدودی روغنی و درخشان اما کهنه، دستانش، پوستی نازک و چروک که رگها چون رودی از وسط دشت جاری، خود نمایی می‌کرد.

خود را معرفی کرد: من فلانی هستم، نان میپختم، اینجا شلوغ بود، پر از بچه، برای این مناطق و اینجا و آنجا و آن جا تر،همه، نان میپختم.

 عکسی از زیر چادر بیرون کشید و نشانم داد.

 شش زن چادر نمازی به سر که ضریح امامزاده ای در پشت سرشان خود نمایی می‌کرد به دوربین مینگریستند.

زنی را انگشت نشان کردم که، این شمایید؟

گل از گلش شکفت. خوشحال شد. گُمان دارم انتظار نداشت کسی میانسالگی او را بتواند تشخیص دهد.

گفت نود سال دارد و کلی مرگ عزیزانش را دیده و نمی‌داند چرا هنوز فرشته مرگ به سراغش نیامده است.

در اداره، ما یک نیروی خدمه داریم بسیار کاردان. در واقع شاید کاردان ترین.

 سریع برای این پرسش غم آلود زن، قصه و داستانی، پاسخ یافت. پاسخی به وزن معنا زندگی او، زندگی این روزهایش.

تو زنده هستی که برادر ناتوان تر از خودت را یار باشی. تو برای او، او برای تو. پاسخش او را قانع کرد، گویی معنا زندگی در نود سالگی را برای او باز تاکید کرد.

سبد کالایش را کمک میکنم تا به خیابان برساند. اول امتناع میکند. اما دلیل می‌آورم:

مادر سالها نان سفره مردم را داده ای، حال کسی چند قدم کمکت میکند.

«نانِ سفره مردم» برای من جمله ایست قدسی.

پی نوشت:

 در خانه ای مهمان باشم یا مهمانی داشته باشم، نان تازه اول صبح را عاشقم. دوست دارم روز را با نانی تازه که صبح تهیه کرده ام، بی آغازند‌.

 نتیجه راوی:

 آدم ها را ببینیم، آدم های دیده شده، ریتم قلب اندوهگین شأن دگرگونه است.

 پی نوشت دو:

 اکس، جاس فرند، زید و...

 کلمه های بی هویتی هستند.

 چرا واژه یار را از گنجینه جملاتمان حذف کرده ایم؟

 

@parrchenan