این روزها دو دوچرخه داریم. یکی چنبر و دیگری ساکورا. اولی دوچرخه کوهستان است و دومی شهری.

اولی اصالتی آلمانی دارد و دومی ژاپنی.

بیشتر مواقع این روزها با ساکورا جا به جا میشوم. مدل نشستن بر روی ساکورا اینگونه است: راست قامت، بدون قوز کمر می‌نشینی،به راحتی فرمون خرگوشی اش را میگیری بدون آنکه بدنت را کِش دهی. سبد روی فرمانی دارد که حکم داشبرد دارد. هر چیز که اراده می‌کنی جلوی دستت است و من معمولاً میوه روزمره ام را بر روی ساکورا در حالیکه رکاب میزنم میل میکنم. ساکورا سرعت نمیگیرد، حداکثر بیست سی کیلومتر سرعتی است که میتواند شتاب بگیرد.بر روی آن نهایت آرامش را دارم، به طراحی آن فکر میکنم که مثل خود ژاپنی ها که راست قامت می نشینند و بدون قوز هستند و تعظیم میکنند، گویی دوچرخه هم متناسب با این فرهنگ طراحی شده است. 

اما چنبر، دایم بر روی آن خم هستی، گویی آماده تهاجم. میخواهی اول مشت محکم را تو حواله طرف کنی و هوک چپ و راست بزنی. دایم به فکر آن هستی که سرعت را زیادت کنی. بیخود نیست نام آن را چنبر قرار دادم، از بس که حالت تهاجمی دارد.ماشینی برایت بد بپچید، چشم غره بر او میروی.

به طراحی های این دو دوچرخه و حس و حالی که بر من می‌بخشند فکر می‌کنم.

 بر روی چنبر کابوی غرب وحشی را دارم که به دنبال پاداش دستگیری یک راهزن است می تازد تا در پیچ بعدی آن کوه به او برسد اما

برروی ساکورا در خیالم خود را دخترکی هفت ساله میبینم که در پارکی دوچرخه‌سواری میکنم در حالیکه آن طرفش پدر و مادرش نشسته است و آرام و عاشقانه با هم حرف میزنند و نیم نگاهی هم به دختر خود دارند.

 

@parrchenan