...
مادر یکی از بچه ها آمده بود و درباره بچه اش حرف می زد و از درد ها و رنجهایی که خودش و بچه اش کشیده بود حرف می زد. مادر از این کولی هایی است که سر خیابانها اسفند دود کنند و خرت و پرت می فروشند.
زندگیشون اصلاً جال بود. گفتم اکنون چیکار می کنی؟ گفت کبریت می فروشم. دوست داشت این بچه اش رو هم زود زن بده و این یکی رو هم کامروا کنه!!!
گفت از اسفندی تا هر دست فروشی همه کار انجام داده ام. اما دزدی هرگز؟ برم دزدی کنم؟
مادر رفت و بچه پیش ما ماند. تو مترو بودم که یک خانمی آمد و چسب زخم می فروخت . دیگر به عقلم اصلاً نگاه هم نکردم. همین که دلم گفت بخر شک نکردم. حالا که به این موقعیتها می رسم فقط دلی کار می کنم. و بیخیال گدا پروری و شغل کاذب و پول مواد و... می شم. مهم دلم که چی بگه.
می بیند ماجراهای من و مترو ودست فروشان تمامی ندارد.
از مترو بیرون آمده بودم و در خیابانهای منیره دنبال وسایل کوه و وسایل ورزشی بودم. اصلاً یک کیفی داره آدم وسیله ورزشی می خره!!
تو هر مغازه، فقیر یا غنی مهم نبود ، مهم این بود که همه داشتند یک دستگاه total col می خریدند( همونی که تو فارسی وان هی تبلیغش رو می کنه) دلم برای رسانه ملی سوخت .تو اینجور جاها بری متوجه می شی که رسانه های بیگانه چه مخاطب فعال یا به قول معروف اکتیوی داره و تازه چقدر هم بهش اعتماد بوجود آمده که در بست تمام تبلیغاتش رو می پذیرند. حالا تو هی بیا بگو 6666 جایزه بانک فلان. اعتماد از دست رفته مردم قبول نمی کنه- برادر رسانه ملی.آره برادر.!!
*برای افطاری ذکر شده هم اگر دوستانی که خواهان آمدن شده اند موافق باشند این 5 شنبه باشد. یا شنبه هفته دیگه. به این صورت که 18:45 از ایستگاه یک راه افتاده و حدااکثر تا 20:00 ایستگاه 2 می رسیم. افطار و گفتگو.ساعت 10:00 نیز بر می گردیم و تا 24:00 خانه هانام هستیم. البته برای این شبها این ساعت ساعت دیر وقتی نیست. منتظر جواب می مانم.