مادرد!!
اما تصیمیم بر این شد. امیدوارم تا آخرش بر این تصمیم بمونم.
مادر مادر مادر
بعضی ها مادر را در درد زایمان می شناسند.
بعضی ها مادر را در درد بزرگ کردن فرزندان می دانند.
بعضی مادر را در محبت می دانند.( محبت بی تقاضای باز گشت، در بحث عشق ، گفتار زیادی در بین موجود است)
اما من مادر را در ناتوانی برای کمک به فرزند شیشه ایش دیدم.
وقتی که گفتم احتمالن دخترش بارداره ، استوپ کرد.هنگ کرد.مثل خط ترمز ماشینی که دور خودش بچرخه و راننده ندونه آخرش کدوم جهت ایستاده. شاید تا الان معنای هنگ کردن رو نمی دونستم. الان می فهمم. با تمام وجود.
اما وقتی که راهکار دوم رو دادم و گفتم اگر حامله بود از خونت بندازش بیرون و تمام عقل و منطقم رو بر عقل و منطق اون متمرکز کردم جهت این راهکار از خودم بدم امد.
زندگی همیشه انتخاب بین خوب و بدها نیست. بین بد و بدترهاست بیشتر.
اما آی خانم هایی که می خواهند احساس استقلال خودشون رو عملی کنند. مراقب باشند اینجا و فرهنگ اینجا و بافت اینجا لندن و هامبرگ و نیویورک نیست.اگر رفتی تو این خط جون اون مقدساتت بی خیال ننه بابات شو.اگر دور برگردون برگردی ذره ذره نابودشون می کنی.
اگر رفتی سر آرمانت، حالا سر هر چی هوس، استقلال ، وسوسه، آرمان تا تهش برو، همون جوری که رفتی.وسطش راه کج نکن سمت خونه و بخصوص مادر.
امروزم مادر را گونه ای دیگر برایم رغم زد. حتی اگر به اغراق نباشه درد را از مادر گرفته اند. شاید اگر مادرد می نوشتیم به جای مادر بجا تر بود.
به هر حال فلسفه زندگی را برای خودم این گونه تعریف کرده ام که بالا و بلندی است و لحظه ای بیش بر روی قله ( لحظه اوج خوشبختی ) نخواهی بود.
اگر فقط از خوشی ها می نوشتم از این فلسفه غافل می شدم.