تک گویی هایی از صبح اول وقت:

یک هفته ای بود بابت باران نتوانسته بودم به پارک بروم و ورزش کنم، شروع به دو کردم، افرادی که نه حتی نامشان را می دانستم، نه حتی متوجه حضورشان شاید در پارک هم نبودند.

 چوب خط های نیامده را می انداختند:

 پهلون نبودی؟

 غیبت داشتی؟

مشکلی که بوجود نیامده بود؟

غیبت غیر مجاز داشتی ها؟...

و در درونم یک حس خوبی در حال رشد کردن است که حتی می شه با غریبه ترین ها بود و در عین حال نبود.حس ملحق شدن به گروهی که در واقع گروهی نیست.

 جامعه شناسان تعاریف گوناگونی از گروه دارند، اما به نظر بنده باید یک واژه مابین گروه و فرد قائل شد که چنین حالاتی را هم در بر گیرد.

بعد از گیر دادن های آن غریبهایی که حالا غریبیه نبودند، اما در واقع بودند، حس بسیار خوبی داشتم.

***

در این پارکی که ما می دویم یک زن و شوهر مسن هستند که هر روز می آیند، خانم مقداری پایش می لنگد. آقا با یک سر زندگی خاصی به همه خداقوت و خسته نباشید می گوید. همه اهالی پارک به بابا علی صدایش می کنند. از آن جور ترک هایی است که فارس ها هم متوجه ترکی حرف زدنشان می شوند.

اصولن آقا به همراه یک یا دو نفر آقای دیگر و خانم با دسته خانمها به پیاده روی تند مشغول هستند.و تقریباً وقفه ای در هر روز آمدنشان رخ نمی دهد.

خانمها که دسته ای حرکت می کنند ، هنگامی که به آنان برخورد کنی مجبوری سرعتت را کم و یا حتی متوقف کنی، تا با آنان برخورد نکنی، چرا که گذر گاه بزرگی ندارد، این پارک ما. پشت خانمها رسیدم و هر کاری کردم نتوانستم با همان سرعت اولیه حرکت کنم و مجبور شدم، سرعتم را کند کنم، حرفشان داغ شده بود و مادرها ظاهراً داشتند از فرزندانشان می نالیدند( این مادران حدودن بین 40 تا 50 سال سن داشتند) ناگاه این بانویی که ذکر خیرش آمد سرعتش را تند کرد،و در حالیکه از آنان فاصله می گرفت گفت:بٌچٌها گولن. گول.

دیگه سرعتم زیاد شده بود و متوجه بقیه صحبتهایشان نشدم.

فکر می کنید ، دختران امروز همانند مادران دیروز خواهند بود، یا به قول سمیه یاد می گیرند که خود را نفله نکنند.