بالا -پایین
اگر خیابان آزادی تا ترمینال شرق را خط وسط تهران در نظر بگیریم و شمال و جنوب را از این خط تقسیم کنیم، شاید بتوانم منظورم را توضیح دهم
معمول بر این است که افراد واقع در جنوب را کم توان تر از لحاظ مالی نسبت به شمال می سنجند.
چند صباحی است که کارم در منطقه افسریه و میدان خراسان قرار دارد که با توجه به ترسیم این خط در قسمت جنوبی آن قرار می گیرند. بارها شده در خیابان های افسریه افرادی با مدل های روز ورزشی دیده ام که مثالن ست لباس و وسابل ورزشی تنیس که دستش بود بالغ بر میلیون می زد.
اما مهمترین قسمت این مجموعه طلا فروشی های میدان خراسان است. اگر طلا فروشی های خیابان طیب و با کمی تسامح نرسیده به میدان امام حسین را هم جز این مجموعه قرار دهیم چیزی بالغ بر 150 باب مغازه طلا فروشی در این محدوده قرار دارد.
هر مغازه به طور میانگین اگر قرار باشد کار کند حداقل به 3 کیلو طلا یا به عبارتی به 3000 گرم طلا نیاز دارد(3000ضرب در 60000( قیمت یک گرم طلا= اجرت و و سود و مالیات)ضرب در 150 باب مغازه می شود:270.000.000.000 میلیارد تومان(این رقم حداقلی و تخمینی است).اجاره این مغازه ها هم از 2 میلیون به بالا می باشد.
پس با یک حساب سر انگشتی می توان فهمید که چه حجم عظیمی پول در یک منطقه تهران جا بجا می شود. البته که مشتری اعظم این مغازه ها مردمان محلی همان منطقه هستند.
حال آنکه اگر به قسمت بالای این خط خیابان آزادی رجوع کنیم هر گز چنین مجموعه ای را مشاهده نمی کنیم.حتی به نوعی مغازه های بدلیجات فروش در این مناطق بیشتر هم هست!!
حال به راستی باید مفهموم شمال و جنوب را عوض کرد؟
یکی از ملاکهای شناخت فقیر و غنی در جامعه شناسی نوع و چیز مصرفی می باشد. یعنی بگو فرد چه مصرف می کند تا بگویم در کدام طبقه قرار داری.
ظاهراً برای آنکه افراد غنی خود را در این طبقه قرار دهند این است که نوع مصرفشان تغییر کرده است. یعنی بجای طلای فلان قدری ، او چیز دیگری را مصرف میکند. باید یادمان باشد که طلا به دلیل ارزش ذاتی خود ،کالایی سرمایه ای حساب می شود و می توان در نیت مردمان پایین خط برای خرید طلا این موضوع را نیز مد نظر قرار داد.( نه فقط جنبه زینتی آن را نگاه کرد)
خوب فرد بالای خط چه مصرف می کند؟
در اینجا به نظرم فرد بالای خط برای آنکه نشان دهد در طبقات بالای اقتصادی قرار دارد، مجبور به مصرف حماقت بار می شود( این اصطلاحی است که از خود ابداع کرده ام)
یعنی آنکه بستنی بخورد که روکش طلا داشته باشد که 400 هزار تومان قیمت آن باشد.در حالیکه این طلا نه تنها سودی برای بدن ندارد که شاید ضرر هم داشته باشد و در نهایت دفع خواهد شد.کالایی را ازمیدان ونک بخرد که 4 برابر قیمت واقعی آن باشد.( با توجه به تجربه ای که سال پیش با مقایسه کالای ورزشی آدیداس ونک و کالا های ورزشی منیریه انجام دادم). یا در منطقه ای که اتفاقاً بافت ساختمانی آن بسیار انبوه شده و به این دلیل پرترافیک است و در نتیجه دردسر بیشتری دارد خانه بر گزیند.
در واقع طبقه بالای شهر تهران برای اثبات بودن در نوک هرم مجبور است که حماقت بار زندگی کند.
( البته این همه که گفتم شامل همه افراد بالا شهر و پایین شهر نمی شود. قطعاً این حریم خیابان آزادی تنها پهنای خیابان نیست و می تواند 1000 متر بالاتر و پایینن تر آن را شامل شود.)
به نظر بنده فرهنگسرای خاوران هیچ کمتر از پارک ها و بوستاهای بالا شهر ندارد که یک سر و گردن هم از آنها بالاتر است، چرا که همه آنچه که آن بوستانها بصورت مجزا دارد او همه یکجا دارد.
بودن این نوع فرهنگسرا ها ، مترو ، بی آرتی باعث شده است که نوع مصرف هم عوض شود و مردمان پایین هم سطح زندگی بالاتر داشته باشند در نتیجه آن نوک هرمی که می بیند نمی تواند بطور معمولی نوک هرم بودن خود را ثابت کند دست به حماقت مصرفی می زند.
***
برنامه کندو که هر روز ساعت 16 از شبکه 4 پخش می شد امروز آخرین قسمتش را پخش کرد.
بنده چه در سر کار و چه در خانه اگر بودم سعی می کردم آن را ببینم.
به نظرم برنامه پر مخاطب و مستقل و بدیعی بود که نشان داد اگر کاری بصورت اصولی انجام شود می تواند مخاطب جدا شده از صدا و سیما را برای ساعاتی بر گرداند.
از عوامل تهیه کننده آن تشکر می کنم و جا دارد قسمتی از آن را که با آن حال کردم بیان کنم:
برنامه درباره سفینه و زندگی فضایی بود و کارشناس برنامه داشت می گفت از سفینه دیدن زمین بسیار زیباست. همین که از آن بالا به پایین نگاه می کنی ، می گویی این خانه ماست.
تفسیر بنده:اگر می خواهی از فضا به زمین بازگردی ، می گویی دارم به خانه بر می گردم.این خانه همان سیاره زمین است که از آن بالا دیگر مرز و نژاد و دین و رنگ و حریمی ندارد. فکر کنم اگر با این نگاه به خانه و زمین نگاه کنیم بسیاری از دشمنی ها و بدی ها و آلودگی ها از بین برود.چرا که همه افراد خانه ( که این جا سیاره است) باید باهم دوست و رفیق باشند یا از محارم هم یا از یک خانواده باشندچرا که مفوه خانه جز این نیست.
ای کاش می شد تک تک ما انسانها از آن بالا به خانه نگاه می کردیم تا این دشمنی ها و کجی ها را باطل بپنداریم. به هم کمک کنیم همانگونه که به پدر و مادر و برادر و خواهر خود کمک می کنیم.
***
کتاب روز و شب یوسف نوشته دولت آبادی را چند روز پیش خواندم
ماجرای شب و روز نوجوانی است
براب بنده که این روزها کارم با این سنه خیلی کتاب خوبی بود
برنامه این هفته :
جمعه از فرحزاد به امامزاده داود(البته با دوچرخه)