تشیع آتش نشان ها
پرچنان:
این که هزاران آدم، بهنگام( ساعت هشت و نیم صبح وعده داده شده) در مصلی حاضر بودند و در سرمای صبحگاهی تهران منتظر که نماز آخر عزیزان شهرشان را اقامه کنند گویی برای مجریان بد عهد، مهم نبود.سالخوردگان خسته در سرمای پله ها نشسته بودند و مجریان باید راه خود میرفتن. بعد از نماز، بی برنامگی به اوج خود رسید. مردم منتظر و سرگردانِ نعش سوخته عزیزان شهرشان بودند. بلندگو های عظیم الجثه که بر روی کامیون ها بود میخوانند. مردم در حرکت اما تابوتی نبود. گروه موزیک سپاه و ارتش منتظر. اما نمیدانستند آتش نشانها ی ما کجایند. کامیونهای بلندگو، دود بود که تولید میکردند ( بغیر از حجم عظیمی صدا) و ملتی که پشت کامیونها گیر کرده بودند دود میخوردند ( ای کاش عکس از احتراق ناقص و دود اگزوزشان میگرفتم). در نهایت مردمی که در این بی برنامگی به خیابان بهشتی رسیده بودند در هم قفل شدند. مردان و زنانی که فضای ذهنی شان مذهبی بود، از این گره خوردن زن و مرد، ناراحت بودند و زنان مسن نگران تکرار حادثه منا.این مقدمه را گفتم تا به اینجا برسم:فضای تشیع ، فضای های و هوی نیست. فضای لااله الاه گفتن است. شاید حزن انگیز ترین فضای مراسم که مردان و زنان محزون شرکت کننده از این تشیع، چه مذهبی و چه غیر مذهبی، آن را درک کردند، صدای بغض آلود و غمناک امامی کاشانی بود. ای کاش همچون سنتی که هزار سال است در این سرزمین ریشه دوانده و ادامه داده شده، تابوت عزیزان شهر بر سر دست مردم تا قسمتی از خیابان که ایمن بود میرفت. با صدای حزن آلود مردم و بحقِ لااله الاه گفتنشان. ای کاش اجازه لمس مردم از بزرگترین واقعیت زندگی ( مرگ)گرفته نمیشد. یادم می آید کودک بودم و در بازار و در حجره پدر، تابستانها، مشغول. ناگهان صدای لا اله الله می آمد. تشیع جنازه یکی از حجره داران بود. ناگهان آن هم صدا، آن همه دنیا، آن همه صحبت چک و نقد و نسیه، خاموش میشد، کرکره مغازه ها نیمه باز میشد. سر چراخی ها خاموش میش. درنگی بود که مرگ حقیقت ترین است. هر کس درنگی میکرد که این حال برای من هم هست. این خاطره را بیان کردم تا این نکته را بیان کنم که تشیع جنازه فضای یاد آوریست. سکوت مرگ و آن صدای جمعیت: لا اله الی الله. فضایی است که به هر انسان یاد آوری میکند، مسیری که خواهد پیمود. لمس تابوت و بالا بردن تابوت بالای دست و بر دوش دیگران و سنگینی که بر دوش احساس خواهد کرد، با همه وجودت تو را فرا میخواند که راجعون در پیش است.اما این همه باند و بلندگو ، آن همه روضه و مداحی، آن همه صدا، آن کامیونهای شیک و تزیین شده تو را از فهم راجعون شدن غافل میکند. ای کاش این همه شو، این همه مستند سازی، این همه ظاهر سازی، این همه نشان دادن خود و مدیریت سازمان و نهاد مربوطه، از شهرداری تا بهزیستی، نبود. ای کاش اجازه میدادند مردم از فهم مرگ، زندگی کنند. بازگشت به خویشتنی لازم است که رجعتی دگر باید.
این که هزاران آدم، بهنگام( ساعت هشت و نیم صبح وعده داده شده) در مصلی حاضر بودند و در سرمای صبحگاهی تهران منتظر که نماز آخر عزیزان شهرشان را اقامه کنند گویی برای مجریان بد عهد، مهم نبود.سالخوردگان خسته در سرمای پله ها نشسته بودند و مجریان باید راه خود میرفتن. بعد از نماز، بی برنامگی به اوج خود رسید. مردم منتظر و سرگردانِ نعش سوخته عزیزان شهرشان بودند. بلندگو های عظیم الجثه که بر روی کامیون ها بود میخوانند. مردم در حرکت اما تابوتی نبود. گروه موزیک سپاه و ارتش منتظر. اما نمیدانستند آتش نشانها ی ما کجایند. کامیونهای بلندگو، دود بود که تولید میکردند ( بغیر از حجم عظیمی صدا) و ملتی که پشت کامیونها گیر کرده بودند دود میخوردند ( ای کاش عکس از احتراق ناقص و دود اگزوزشان میگرفتم). در نهایت مردمی که در این بی برنامگی به خیابان بهشتی رسیده بودند در هم قفل شدند. مردان و زنانی که فضای ذهنی شان مذهبی بود، از این گره خوردن زن و مرد، ناراحت بودند و زنان مسن نگران تکرار حادثه منا.این مقدمه را گفتم تا به اینجا برسم:فضای تشیع ، فضای های و هوی نیست. فضای لااله الاه گفتن است. شاید حزن انگیز ترین فضای مراسم که مردان و زنان محزون شرکت کننده از این تشیع، چه مذهبی و چه غیر مذهبی، آن را درک کردند، صدای بغض آلود و غمناک امامی کاشانی بود. ای کاش همچون سنتی که هزار سال است در این سرزمین ریشه دوانده و ادامه داده شده، تابوت عزیزان شهر بر سر دست مردم تا قسمتی از خیابان که ایمن بود میرفت. با صدای حزن آلود مردم و بحقِ لااله الاه گفتنشان. ای کاش اجازه لمس مردم از بزرگترین واقعیت زندگی ( مرگ)گرفته نمیشد. یادم می آید کودک بودم و در بازار و در حجره پدر، تابستانها، مشغول. ناگهان صدای لا اله الله می آمد. تشیع جنازه یکی از حجره داران بود. ناگهان آن هم صدا، آن همه دنیا، آن همه صحبت چک و نقد و نسیه، خاموش میشد، کرکره مغازه ها نیمه باز میشد. سر چراخی ها خاموش میش. درنگی بود که مرگ حقیقت ترین است. هر کس درنگی میکرد که این حال برای من هم هست. این خاطره را بیان کردم تا این نکته را بیان کنم که تشیع جنازه فضای یاد آوریست. سکوت مرگ و آن صدای جمعیت: لا اله الی الله. فضایی است که به هر انسان یاد آوری میکند، مسیری که خواهد پیمود. لمس تابوت و بالا بردن تابوت بالای دست و بر دوش دیگران و سنگینی که بر دوش احساس خواهد کرد، با همه وجودت تو را فرا میخواند که راجعون در پیش است.اما این همه باند و بلندگو ، آن همه روضه و مداحی، آن همه صدا، آن کامیونهای شیک و تزیین شده تو را از فهم راجعون شدن غافل میکند. ای کاش این همه شو، این همه مستند سازی، این همه ظاهر سازی، این همه نشان دادن خود و مدیریت سازمان و نهاد مربوطه، از شهرداری تا بهزیستی، نبود. ای کاش اجازه میدادند مردم از فهم مرگ، زندگی کنند. بازگشت به خویشتنی لازم است که رجعتی دگر باید.
@parrchenan
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ ساعت توسط سهیل
|