گم در قم و قم در گم
جالب بود قم برایم
پخاطر آخوند موتور سوارش، خودش هم وسپا سوار(نزدیک به 15 سال موتور وسپایمان جزئی از خانواده بود و با این موتور خاطرات تنگاتگی دارم، یادم می یاد شهرک آزماش رفتم گواهی موتور بگیرم ، بلد نبودم دنده های موتور آزمایشی کجاست، چرا که وسپا با بقیه تفاوتهای ذاتی زیادی دارد). به خاطر زنان چادر بسر انبوهی که در خیابان می دیدم و در این سه روز هیچ پوششی به جز این در واقع ندیدم( باز یاد کودکی خود افتاده بودم که تمام فک و فامیلمون از همین و تنها همین پوشش استفاده می کردند ). به خاطر انبوه آخوندهایی که در خیابان پشت بازار در حال خروج از مدرسه هاشان بودند و بنده تا به امروز به این تعداد در یک زمان ، آخوند ندیده بود.
به خاطر آب و هوای تمیزش، به خاطر استادیم حیدریش که عصرها می رفتم آنجا می دویدم و یاد 17-18 سال پیش خودم می افتادم که با بابام می رفتیم امجدیه و می دویدیم. در همین حول و حوش زمانی بود که پایم را به پیست دو میدانی نگذاشته بودم.یادش بخیر، آرزو داشتم زمانی مثل دوستای بابام بیشتر از 25 دور بزنم،
شب آخر با دوستان کوهنورد قمی قرا گذاشتم و استخر رفتم، استخر فوق کلاس که در شهرک پردیساان بود. در راه مغازه های شیکی مشاهده می شد، همانند ایران کتان هایی که در خط ساحلی شمال واقع است.
راستش بنده از آن محیط یک رنگ و بی آلایشی و بی فخر فروشی مردمانش خوشم آمد، دوست داشتم اگر تهران زندگی نکنم زمستانها را آنجا باشم.
اما آن استخر و آن فروشگاه ها نشان از آن می دهد که دیر یا زود دگردیسی عمیقی قم را فرا خواهد گرفت، و حاشیه های بی رنگ بودن، فخر فروشی، مسابقه جهت کسب درآمد بیشتر و بیشتر شروع خواهد شد.
به راستی چه نیازی است در منطقه بی آب قم بزرگترین استخر ایران احداث شود؟
اینها جز تشدید کننده بی ثباتی فرهنگی قم نتجه ای در بر خواهد داشت؟
اما اگر بنده در این شهر زندگی می کردم دوست داشتم در یکی از چندین مدرسه و حوزه این شهر درس می خواندم، در کنار بهترین اساتید به عمق فرهنگ و سنت هزار ساله ایران فرو می رفتی و در آن دست به استخراج می زدم.
اما کلاس هایمان که پیرامون تربیت جنسی فرزندان بود، اصلن جالب نبود، مدرس ان نتوانست مطلب جدید خارج از آنچه که در کتب قدیم دینی و تربیتی 20 سال پیش بود مطلبی جدید و متناسب با حال ور روز اکنون شبه خانواده ها و معضلات آن ارائه کند و حتی رویکرد عملیاتی به موضوع داشته باشد و تنها یک سری شعار داد.
دو روز اول سکوت کرده بودم، اما در آخرین روز محافظه کاری را کناری گذاشتم ، بیشتر به این خاطر که سئوالتی در ذهن یخ زده ی منجمد شده بعضی از همکارانم درشهرستانهای دیگر شاید ایجاد کنم.
به نظرم خوب هم شد، بحثی در گرفت، در تعجب بودم که وقتی می گفت برای پسرها از 8 سالگی و برای دخترها از 6 سالگی باید مسائل شرعی را تام و تمام رعایت کرد و یکی از همکاران خانم ،گفت: بله پسری (8 ساله) آمد بغلم کند زدم رو دستش که تو حق نداری!!!؟؟؟
بعضی از همکاران که بچه ها را به چشم بیگانه ای بیش نمی دیدند و ...
بنده حیران از این فلسفه که چرا تو که بیگانه فرض می کنی، تو که رسمی و دگم و سرد و رسمی قرار است با بچه صحبت کنی چگونه با اسم جایی که کار می کنی کنار آمده ای!شبه خانواده. چه جالب.
باری روز سوم و گفتمان داخل آن انرژی زیادی ازم گرفت.اما سوهان خوبی که دوستان قمی بهم معرفی کردند و خریدم خستگی از تن بدر برد،سوهان خودکار چیز دیگریست(میدان جهاد)
***
فعلن با توجه به فضای موجود کمتر از کار خواهم گفت.
آمدم سوار دوچرخه بشم، 1.5 ماه بود که سوارش نشده بودم، همین که در انباری را باز کردم و چراغ را روشن کردم و دیدمش یک سلام عزیزمی گفتم بهش که خودم هم یکهو ترسیدم که نکند جدی این شی را زنده می پندارم.