چند وقت بود که کارم با مدیران یک سازمان گیر کرده بود و رفتار آنها را بالجبار زیر نظر می گذراندم.

اکثر این مدیران در هنگام حرکت و در حال گفتگو و بودن در سازمانشون خودشون و نگاهشان را محدود می کردند.یعنی اکثرن فقط جلوی پایشان را نگاه می کردند.

دور بر خود را نگاه نمی کنند. سر و گردنی را نمی چرخانند. خود را کنجکاو نشان نمی دهند و حس کنجکاوی انسانی را در خود خاموش می کنند. جنب و جوش خود را کم می کنند  وآسته می روند و آسته میآیند تا مورچه گازشان نگیرد.

چرا؟

چند جواب می توان داد:

1.     افراد کمتری را ببینند تا پاسخگوی کمتری باشند.

2.     پرستیژ مدیرت را اینگونه یافته اند.

3.     افرادی که با آنها سر و کار دارند، به سمتشان بروند نه بالعکس

...

البته بیشتر همان گزینه اول را محتمل می دانم.چرا که در سازمان های فشل  و مدیریت فشل تر ما همه کارها از مالی تا بایگانی به یک نفر ختم می شود و هر کس که در این راه های به مشکلی بر خورد کرده  به نفر آخرین این سلسله مراتب رجوع می کند.

حال فکر کنید چشم یک انسان توانایی تا 4 کیلومتر برد دید دارد و آن را در 360 در 360 ضرب کنید .

حال فردی مدیر شده و در واقع یک رتبه بالاتری را کسب کرده اما محدودیت بیشتری را نصیب خود کرده است. اما خود را محدود کرده و حتی از آنچه که مادر طبیعت بر او ارزانی داشته نیز از خود سلب می کند.

یا مثال دیگر آنکه مقامات عالی کشورها همیشه و همشان محدود هستند.اکثرن) و باید محافظانی داشته باشند. در واقع هر چه مقام و منزلت بالاتر می رود آزادی انسانی نیز محدود تر می شود. شاید آروزی خرید از یک بازار در دلشان باشد. در واقع آروزها ی کوچک برایشان تبدیل به آروز های بزرگ می شود.

بنازم درویشی را که آن هم عالمی دارد.درویشی که آسمان سقف اش است و زمین فرشش و چشمانش از دیدن هیچ کس شرمنده نیست.به راستی کسب رتبه های بالاتر بر این محدودیت ها خواهد ارزید؟

برای سال های دور مدیران آینده عنوان کنم که طوری مدیریت کنند که نیاز به محدودکردن خودشان نباشد.