وقتی بخوام عکس بگیرم

 مجبورم بی فیلتر عینک ببینم این شد یکی از عکسها

 

 

یکشنبه 26-7

 صبح در حالیکه آسمان گرفته بود و از شب باران زده بود، تربیت بدنی و تربت جام را ترک کردیم

 برای رسیدن به مقصد و عقب نماندن از  برنامه باید تا آنجا که می توانیم خود را با شرایط تطبیق بدیم.

 از شهر دور شدیم و سرانجام در جاده لوله  گاز افتادیم( برای این جاده  نمی توانی از محلی ها پرس و جو کنی بعضی شان زیاد اطلاع ندارند و این تسلط امیر را نشان می دهد به جاده ها و منطقه)

 باد  خوبی از پشت ما را همراهی می کرد، کم کم با باران همراه شد .  باد از پشت باران می زد و سرمای کمتری داشت، کم کم بارش  بیشتر شد و برای رسیدن به جاده لوله گاز مجبور شدیم یک انحرافی برویم و سمت راست بدنمان نیز خیس شد

 حالا از دو طرف خیس بودیم ، بارش شدت بیشتری گرفت و  گفتیم کمی درنگی کنیم زیر درختی که در جاده ای که به پادگانی نظامی می خورد.

 نیم ساعت ایستادیم و بارش  بیشتر شد و کم کم لباسهای خیس و کم تحرکی لرز بر بدنمان انداخت، درخت نیز دیگر پاسخگوی حجم بارش نبود.

 مانده بودیم چه کنیم، یاد امیر آمد که دو کیلومتر قبل تر یک پل نیمه ساخت بود و بهتر است برگردیم زیر آن تا پناه بگیرم

 برگشتیم و سمت چپمان هم خیس شد و در نهایت بادی که با باران همراه بود و از پشت می زد اینک رویرویمان قرار گرفت و از جلو نیز خیس شدیم

 به قول عرفا از شش جهت  خیس بود و تر.

 زیر پل لباسها را عوض کردیم و گذاشتیم کمی نمش کشیده شود، بدنمان لرزناک شده بود و امیر شروع کرد به دویدن

 

 

 

 

 

 

 صبحانه را خوردیم و در بادی که زیر پل می پیچید منتظر ماندیم تا باران  تکلیف را روشن کند

 آن مدت که زیر پل بودیم شاید  بیشترین خنده هایی را که میشود یک انسان انجام دهد داشتیم.

 سر چیز  هایی کاملن معمولی

 خنده مان طوری بود که حتی نمی توانستیم شاتر عکاسی را فشار  دهیم.

این که عارفان و خردمندان می گویند در حال زندگی  کن

  و این حال شاید  با غم ، سختی ، رنجش همراه باشد و ما می پرسیم چگونه؟و اینکه  می گویند دم را غنیمت شمار

را

 شاید ما لمسش کردیم، وقتی  سلولهای بدنت چندین روز در تکاپو هستند ودر حال تلاش کردن

 وقتی هدفی داری و وقتی مسافر بودن در این دنیا را باور کردی

 و در نتیجه خود را در جریان و رود خانه تاریخ حس کردی دیگر سختی و محنت نیز برای تو در حال زندگی کردن میشود و دم غنیمت شماری

 باری بیش  از این توانایی توضیح حالت وجودی که آن زمان داشتیم  را ندارم، امیدوارم توانسته باشم حداقلی از مفهوم را توضیح بدهم.

 

 

 

 

 ساعت 10.00 وقتی باران و آن ابرهای سیاه و خشمگین ما را رد کردند ، شروع به حرکت کردیم

آسمان واقعا بی نظیر بود و ابرهای و نوارهای زیبای نور خورشید واقعا رویایی بود.

 آه که من چقدر تکه ابرها را دوست دارم و از دیدنشان سیر نمی شوم

.

 

 

ساعت 13.30 کاروانسرای عباسی بودیم ، یک مجتع کاروانی که در گذشته  اهمیتی حیاطی برای کاروانها داشته که به هرات می خواستند بروند.

 چنیدن کاروانسرا کنار هم.

 باد سردی ما را می نواخت و هر چه که رکاب می زدیم این بدن داغ نمی کرد، حرارت بالا نمی رفت.

 

 از روستای کاریز وارد آسفالت شدیم و نیم ساعتی را  در جاده اصلی حرکت کردیم و  در نهایت ساعت 16.30 تایباد بودیم و تا جای گرم پیدا کنیم شد 5.5 شد و در نهایت به کمک تربیت بدنی در استادیوم شهر و اتاق داوران ساکن شدیم.

 آخ جون بخاری

 و تو چه می دانی بخاری یعنی چه؟

 همین

 

 شب هم برنج خالی خوردیم( با زیره فراروان) خسته تر از آن بودیم که بقالی برویم و یک خورشتی چیزی بخریم.

 تایباد= طی + باد

 

 

و ما بعد از پنج سال عاشق طاقستانهایم

 صفایی دارد در جمعشان بودم

 

دوشنبه 27-7

 صبح سرحال و گرم از خواب بر خواستیم و داود جلائیان را که تصمیم گرفته بود ادامه مسیر را با ما باشد در جمع خود دیدیم.

 گروه ما شد سه نفر

8.00 حرکت  کردیم و 8.30 مولانای تایبادی بودیم.

 فضای آن هم عمیق بود و جالب اما به اندازه تربت جام  نه.

 اما صحنش زیبا تر بود. وقتی مسافران خسته با کاروانهای  خود به صحن زیبای آن می رسیدند چه حالی داشتند؟

اکنون که آسمان خراشها هستند برای ما این صحن و دوخته شدندنش به آسمان زیبا بود

 برای آنها زیباتر

 

 

 

 

9.30 از تایباد در آمدیم و در مسیر جاده آسفالت  به سمت جاده قائن حرکت کردیم.

ساعت 12.00 میل کرات بودیم که در گذشته برای نشان کاروانها ساخته شده بود

 و مسیر کوهستانی شد و شیب گرفت و زیبا تر شد

 

 

 

 

 

ساعت 16.00 به روستای بر آباد رسیدیم

 روستایی شیعه و سنی نشین و در نهایت در مسجد شیعه ها و در کتابخانه اش شب را ماندیم.

 با دست عزاداری   در روستا بودیم( روستای نمیز و شیکی بود، پیاده رو ها سنگ فرش و اکثر مردم ماشین سوار و کمتر پراید سوار)

 شیعه و سنی زندگی مسالمت آمیزی داشتند.

 این منطقه مشکلی از این بابت نداشتند.

 اینگونه که پیدا بود و تعریف می کردند روز عاشورا دسته به سمت محله سنی نشین حرکت می کرد و امامان جمعه اهل سنت به استقبال می امدند و اسفند دود می کردند.

اما به نظرم در این مناطق تکیه و خیمه با حجم عظیمی صدا لزوم چندانی ندارد و در این مناطق باید با حساسیت این نوع حرکات را انجام دهند تا  این آرامش شان بهم نخورد.

 جالب بود در دسته بودیم

 یکی از خانه ها شیر کاکائو داد

 یک نفر لیوانهای مصرف شده را زمین ننداخت!!

 روستا

 1300 کیلومتر از پایتخت دور

 و این چنین با فرهنگ

 به مسئولی که در دسته بودم تعجبم را بیان کردم.

 گفت به هر حال ما باید طوری رفتار کنیم که اهل سنت منطقه و روستایمان بر ما خرده نگیرند!!

( این جمله چقدر جای واکاوی دارد چقدر!!!)

یک خورشتی درست کردم و شب را  در کتابخانه خوابیدیم

 

سه شنبه 28-7

 صبح زود بیدار شدیم و با تاکسی به نشتیفان رفتیم

 نشتیفان

 آس باد ها بودند

 

 

 

 زمانی این سرزمین  صدای چرخش آس بادها بود و  این منطقه از آن جهت رونق داشت.

مسافران تاریخ  در سفرنامه هایشان نوشته اند که قبل از ورود به شهر صدای چرخش آس بادها بوده.

 

 بادهای 120 روزه که از هیمالیا بر می خیزد و در نهایت به زابلستان می رسد آس باد ها را می چرخاند.

 آس در لغت به سنگ زیرین گفته می شود که گندم بر روی آن آرد میشود.

 

 و این باد رونقی بود در طول تاریخ برای این سرزمین.

 اکنون نیز در حال تاسیس نیروگاه های بادی هستند.

 

نشتیفان= نیش + طوفان

 صبحانه را در بر آباد خوردیم و ساعت 8.30 راه افتادیم

 سر راه نیروی انتظامی اطلاعاتی از ما گرفت و در نهایت 9.5 سنگان بودیم و

 ناگهان سر از کجا در آوردیم؟

 مدرسه

 مدرسه نواب صفوی سنگان

 سنگان بزرگترین معدن  آهن خاورمیانه را دارد و کل منطقه به وجود این معادن احیا شده است.

معاون مدرسه استقبال بسیار گرمی از ما کرد.

 معلمان شیعه و سنی و دانش آموزان شیعه و سنی در مدرسه بودند.

 با معلمین صحبت کردیم و در نهایت در یک کلاس رفتیم و چند دقیقه ای برای بچه ها از سفرمان گفتیم و عکسی و یادگاری و...

 

 سپس مناطق تاریخی سنگان

 مسجد عتیق آن و خوانقاه و تصوف نقشبندی  را دیدیم

 جالب است که به تازگی تصوف نقشبندی که در شرق ایران ساکن است پیوندی با قادری که در غرب ایران است برقرار کرده

 باشد که این اتفاق مبارک باشد و به معنویت این انسان سرگشته کمک کند.

 

 

 

هنوز گیج مدرسه و بچه ها بودم

 گیج

 

 در مردسه دو دوست خوب پیدا کردیم

 آقای جنگی و مختاری

 که ادمان نیک منطقه بودند

 با امام حمعه اهل سنت دیداری داشتیم و

 سخنان بسیار زیبای آقای حسنی یکی از معلمان مدرسه را شنیدیم

 و گیج بودم

 ساعت 12.30 از سنگان به سمت مجن آباد و بیابان ترستناکش که حتی گابریل نتوانسته بود بخاطر شن زارهایش از آن رد شود حرکت کردیم

 در مسیر رکاب زدن به مجن آباد در خودم غرق بودم

 غرق

 به اتفاقاتی که از صبح بر ما گذشت می اندیشیدم

 این که شاید اثرات عمیق و جدی  در طرز زندگی و سبک زندیگی بعضی از این بچه ها گذاشته باشیم.

 در کلاس درس که بودیم بغض داشتم و اکنون که خودم با خودم بودم و می رکابیدم گاهی بیرون میزد

 گویی دیگر در فضا و مکان  نبودم

  سری تکان میدادم

 شدید، تکانی تا خود را از این فضایی که غرق شده بودم نجات دهم.

ما که 5 سال پیش خیلی ساده حرکت خود را شروع کردیم اکنون یک رسالتی را گویی داشتیم.

 سالها گذشت تا امیر در کتابی که به بچه ها هدیه می داد نام گروه را گروه رکاب زنی دوستی بیان کند

رسالت!!

 ما؟؟

 و این کودکان که وقتی می بینمشان از عمق وجودم عاشقشان می شوم، دوست دارم کاری برایشان بکنم.

 و شاید سالها بعد آنها نیز در فضایی دیگر قدم زدند و رنج  کمتری داشتند

 با ورزش خو کنند و از چیزهایی دیگر رها شوند.

 من سنم که کمتر بود

 در استخر زیر آبی می رفتم

 ان قدر که نفسم تمام میشد

 وقتی تمام میشد در عمیق ترین قسمت استخر بودم ، تازه کارم را شروع می کردم

 میخواستم مقاومتم را بسنجم و بالا نمی آمد

 ان قدر که برای رسیدن به سطح آب تقلا می کردم

 بدنم پیچ و تاب می خورد تا سریعتر به سطح برسد تا خفه نشوم.

 

 

 

 

 روی دوچرخه و و رکاب زنی بعد از مدرسه و افکاری که در ذهنم می چرخید مرا یاد آن حرکات در آب می انداخت.به عمیق آبی آب می برد مرا آن حس تقلا کردن و در ذهنم تداعی میشد آن تکان ها و نگاه م که به بالا بود به نوری که از چراغها به ته آبی آب می خورد.

 و هی تلاش می کردم خودم را به سطح هوشیاری و آگاهی که لازم داشتم بکشانم و از فضا و تخیل عمیقی که در آن بودم رها شم

 مدرسه 270 دانش آموز داشت.

 در دو نوبت  دخترانه و پسرانه.

 اما تنها 3 چشمه توالت داشت.

ظاهرا جابجا شده بودند و نتوانسته بودند مسئولین مدرسه  بهتر اقدام کنند.

 آموزش و پرورش هم که کلن گدا

 

 ما ابتدای برنامه یک گروه تلگرامی درست کردیم و عده ای که شماره شان را داشتیم

 اد شدند

 با آنها این موضوع را مطرح کردم و دو دوست عزیز اعلام کردند که می خواهند  دستشویی ها آنجا را متناسب با تعداد دانش آموزان بهینه و باسازی کنند و یک کمپینگ تشکیل شد و در نهایت مبلغی جمع شد( در انتهای گزارش مبلغ را ذکر خواهم کرد)

و به دست آقای مختاری معاون مدرسه رسید تا هر چه سریعتر کار را شروع کند.

 5 سال پیش ما کجای رکاب زنی بودیم و اکنون جه می کردیم ؟

 

شب را به روستای مجن اباد رسیدیم

 دوباره نیروی انتظامی از ما اطلاعات گرفت و وقتی فهیمد ایرانی هستیم

  با مرکز شان ارتباط گرفت

:

 آقا اینها خودی اند ، خارجی نیستند

( در نهایت بعد از سالها در جمع خودی ها قرار گرفتیم. این خودی چه تعریفی دارد؟)

 

 شب مجن آباد بودیم و در خانه بزرگ ده که اهل سنت هستند  بوددیم

 آقای تیموری.

 اجازه دهید  ماجرای شب و عبور از بیابان مجن آباد بماند در پستی دیگر  تا بیان کنم