قانون کار
پرچنان:
گاهی در شرایط و فضاهایی قرار میگیرم و خود را داخل آن می اندازم که سخنان و دیالوگ های انتزاعی و تا حدودی ذهنی در آن فضا گفتگو میشود و این باعث میشود بیشتر فکر کنم و به دنبال مسائل بیشتر و چرایی آنها بروم. یکی از این موارد که در هفته پیش ذهنم را مشغول خود کرد. قانون کار جمهوری اسلامی ایران است. این که در قانون ما، هیچ جایی، دقیقا هیچ جایی برای کار فرد زیر پانزده سال تعریف نشده است.
در بعضی فیلم های خارجی، نشان داده میشود، کودکی در حال پخش روزنامه و از این حرفها هستند، حتی چنین کاری برای کودک زیر پانزده سال تعریف نشده است. با خودم به دنبال چرایی ماجرا گشتم.
به آیاتی از قرآن ذهنم رفت در حرام بودن، شراب و آیه ای که فواید آن را کتمان نکرده و اما مضرات آن را بسیار بیش تر دانسته است.
اگر به تجربه بشری با فوکوس به همین آیات در طول تاریخ توجه کنیم متوجه میشویم، جاهایی که امکان فساد، بسیار بیشتر از امکان رشد برای آدمی بوده، بشر برای آن فضا، قانون منع گذارده است.
برای قانون کار و منع کار کردن کودک زیر پانزده سال در هر شرایطی فکر میکنم، قانون گذار چنین احتمالی را میداده که امکان فساد آن بسیار بیشتر از امکان رشد بوده است و از بیخ زده زیر میز بازی و به منع آن رای داده است.
به حجم کودکان کار و بازمانده از تحصیل که این روزها نگاه میکنم، می بینم ترس قانون گذاران در سال ۶۸ که این قانون جنجالی که آن سالها، حرف و حدیث بسیار آورد بی دلیل نبوده است. هنوز هم معتقدم امکان سو استفاده از آن بسیار است. یعنی بعد از نزدیک به سی سال از تصویب این قانون هیچ رشدی در این زمینه نداشته ایم که بتوانیم کودکان مثلا روزنامه فروشی از جنس همان هایی که در فیلم های خارجه میبینم را بتوانیم در قانون تعریف کنیم.
***
با دوستم در حال گفتگو هستم، یک هو، وسط مکالمه معمولیمان، بیان میکند: دیروز یک تار مو سفید در موهای سرم دیدم!
این یکی از سخترین کشیده های هستی به تو در سرمای کرخت کننده زمستان میانسالی است که اول گیج میشوی و بعد که جای کشیده را در صورت سرد و بی حس شده ات مالش میدهی کم کم هوشیار میشوی، خیلی هوشیار.
گذر به میانهِ میانسالی با چنین کشیده هایی همراه است.
هنوز جزئیات، حتی لباسی که پوشیده بودم، حتی میزان نور آسانسوری که در آن بودم و در آینه آسانسور اولین ریش سفید خود را دیدم، خاطرم مانده است.
گاهی در شرایط و فضاهایی قرار میگیرم و خود را داخل آن می اندازم که سخنان و دیالوگ های انتزاعی و تا حدودی ذهنی در آن فضا گفتگو میشود و این باعث میشود بیشتر فکر کنم و به دنبال مسائل بیشتر و چرایی آنها بروم. یکی از این موارد که در هفته پیش ذهنم را مشغول خود کرد. قانون کار جمهوری اسلامی ایران است. این که در قانون ما، هیچ جایی، دقیقا هیچ جایی برای کار فرد زیر پانزده سال تعریف نشده است.
در بعضی فیلم های خارجی، نشان داده میشود، کودکی در حال پخش روزنامه و از این حرفها هستند، حتی چنین کاری برای کودک زیر پانزده سال تعریف نشده است. با خودم به دنبال چرایی ماجرا گشتم.
به آیاتی از قرآن ذهنم رفت در حرام بودن، شراب و آیه ای که فواید آن را کتمان نکرده و اما مضرات آن را بسیار بیش تر دانسته است.
اگر به تجربه بشری با فوکوس به همین آیات در طول تاریخ توجه کنیم متوجه میشویم، جاهایی که امکان فساد، بسیار بیشتر از امکان رشد برای آدمی بوده، بشر برای آن فضا، قانون منع گذارده است.
برای قانون کار و منع کار کردن کودک زیر پانزده سال در هر شرایطی فکر میکنم، قانون گذار چنین احتمالی را میداده که امکان فساد آن بسیار بیشتر از امکان رشد بوده است و از بیخ زده زیر میز بازی و به منع آن رای داده است.
به حجم کودکان کار و بازمانده از تحصیل که این روزها نگاه میکنم، می بینم ترس قانون گذاران در سال ۶۸ که این قانون جنجالی که آن سالها، حرف و حدیث بسیار آورد بی دلیل نبوده است. هنوز هم معتقدم امکان سو استفاده از آن بسیار است. یعنی بعد از نزدیک به سی سال از تصویب این قانون هیچ رشدی در این زمینه نداشته ایم که بتوانیم کودکان مثلا روزنامه فروشی از جنس همان هایی که در فیلم های خارجه میبینم را بتوانیم در قانون تعریف کنیم.
***
با دوستم در حال گفتگو هستم، یک هو، وسط مکالمه معمولیمان، بیان میکند: دیروز یک تار مو سفید در موهای سرم دیدم!
این یکی از سخترین کشیده های هستی به تو در سرمای کرخت کننده زمستان میانسالی است که اول گیج میشوی و بعد که جای کشیده را در صورت سرد و بی حس شده ات مالش میدهی کم کم هوشیار میشوی، خیلی هوشیار.
گذر به میانهِ میانسالی با چنین کشیده هایی همراه است.
هنوز جزئیات، حتی لباسی که پوشیده بودم، حتی میزان نور آسانسوری که در آن بودم و در آینه آسانسور اولین ریش سفید خود را دیدم، خاطرم مانده است.
شاید این کشیده و هوشیاری را به زبان هنر باید سپرد که نامجو خوانده است:
یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد
هیچ کس دوروبرت نیست همه رو بردی ز یاد
«چندتا موی دیگه ات سفید» شد ای مرد بی اساس
جشن تولد تو باز مجلس عزاس بریدی از اساس
قوز پشتت بیشتر شد شونه هات افتاده تر
پیرامونتو ببین با دقت می سوزن خشک وتر
اینکه زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی
اینکه دستات و روی سر میذارن
اینکه باهات هیچ کاری ندارن
اینکه تو بازیشون راهت نمیدن
اینکه سربه سرت میذارن
اینکه زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی
اگر فایل صوتی اش را یافتم خواهم گذاشت.
@parrchenan
+ نوشته شده در جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۶ ساعت توسط سهیل
|