بتون در کوچه های دروازه غار
برای ورود به همایش باید موبایلها را تحویل می دادیم و همه مدعوین ناراضی بودند. این که حالا چکار کنیم؟
یک جمله مزاح آنجا گفتم و بعد که خانه آمدم به ان فکر کردم. موبایلم باشه اما در توالت باشم.
نمی دانم فیلم هِر را دیده اید یا نه/
این که نرم افزار سامانتا تا عمق روابط انسانی جلو می آید و فیلم با نگاه بدبینانه به ماجرای تکنولژی می نگرد( پیشنهاد دیدن آن را می دهم).
![]()
من اما اصولاً به تکنولوژی خوش بین هستم ( از ادیسون و برق تا لغو برده داری و پاستور و آنتی بیوتیک ها این زاویه دید را عقلانی می کند برایم) و از زاویه ای دگر موضوع را می نگرم، این که با این صفحه کوچک گویی وارد جهان بی طبقه ای شده ایم.
فقیر و غنی نیست. سیاه و سفیدیی، پولدار و بی پولی، جهان اولی و سومی ، ایران نشین و آمریکا نشینی ، کاخ نشینی و کوخ نشینی .هر کسی می تواند در گروه ها و چت ها و کانالها باشد با حداقلی از مبلغ (گوشی ارزان قیمت هوشمند با حداقلی از هزینه بابت نت)و در آن خوش باشد که حتی مکان و منزل و خانه و باغ و ویلایت مهم نیست دیگر. همه در سرزمین بی طبقه هستیم. می توانی در باغت باشی اما در عمق این صفحه . می تواند دلبر داشته باشی و در اینجا باشی، و می توانی نداشته باشی و باز اینجا باشی. می توانی در یک خانه ی خانواده ای شلوغ و پر جمعیت با متراژ 60متر باشی وهمان حسی را داشته باشی که آن فرد دارد که در باغش دارد در فضای مجازی نفس می کشد، چرا که جفتشان در یک کانون (گوشی و شبکه مجازی) ذهن و روان و تفکرشان و نگاهشان درگیر است
یادمان باشد از مانی تا مارکس چه هزاران هزاران انسانی که برای جامعه بی طبقه اندیشیدند، تلاش کردند و در نهایت مردند.
اما تکنولوژی این سزمین بی طبقه را به جامعه انسانی تزریق کرد
تقدیم کرد، هدیه داد.
در این بازی و این جهش تکنولوژی به نظرم طبقه فرودست برنده بازی بوده اند.
و این را وقتی درک می کنم که بازدید از منزل طبقه های بسیار فرودست می روم، دروازه غار و اتابک و ...
و این برد را می بینم وقتی که مقایسه می کنم با طبقه بالادست که هر دو به یک ستون غفلت تکیه داده اند(الهام گرفته از شعر مولوی).
حتی از زاویه ای دگر میشود این مقوله را دید:
این که شوپنهاور لذت را در حرکت بین رنج و ملال تعریف کرده را دقیق شویم.
چیزی می خواهی،و بدست می آوری( لذت)
از آن خسته می شوی و برایت ملال می آورد و آن را ترک می کنی ( لذت)
حال در شبکه اجتماعی هستی
از کانال جوک ملول میشوی و به دوستانت می پیوندی ملال می آوردباز و تو سوپر گروه کانال فلان بزرگ و فلان کس میروی، ملال می آورد میروی کانالهای خارج از فرم های معمول.
گویی این رنج و ملال را می توانی درون آن انجام دهی.کسی نیست نهیت کند. یا حتی تشویقت.میتوانی درگروهی عضو باشی و به همان اندازه عضو پولدار یا فرهیخته فرصت خودنمایی داشته باشی.
میتوانی مدیر باشی حتی .
مدیر معلم ها یا مربی هایت.
و این تجربه کمی نیست.
از حرف زدن فلان مربی خوشت نیاد و دیلیلتش کنی و همچنان گروهت را داشته باشی.
از شبکه خسته می شوی میروی موسیقی گوش میدهی، سخنرانی گوش میدهی و خسته می شوی از کل گوشی و بازی هایش خسته می شی و مروی میخوابی یا قدم می زنی که آن وقت شیرین میشود همین دو کار ساده.
با این جهش تکنولوژی می توانی در دل پس کوچه های دروازه غار باشی و بتون گوش بدهی .
به نظرم این تکنولوژی فرایند لذت بردن را آسان تر و در دسترس تر کرده است. لذتی اپیکور وار.
البته چون نگاه خوش بینانه را میخواستم هویدا کنم. آگاهانه از مضرات آن چشم پوشی کردم
چهل پدر امروز است.
یادی هم از او کنم، رفیق . همنورد و هم ورزشم.
شخصی غریب چند روز پیش بهم پی ام داد که به پدر سلام برسانید و بگوید که من سامرا هستم.
به ایشان پیام دادم پدر در رخمت حق آرام گرفتند.
بسیار ناراحت شد و گفت در هر لحظه جلوی چشمم است و گفتگو پیرامون او را ادامه داد.
کسانی که با پدرم خاطراتشون را در سفر و کوه و دویدن ساخته اند، میدانند که چیزی ،آنی داشت که تو را جذب می کرد. این فرد یکبار و در چند روز با او همسفر بود و اینگونه جذبناک او شده بودو اینگونه ناراحت از نبود او، وای بر کهنه همسفرانش