...
اون شبهایی که شیفتم معمولن خواب سبکی دارم و بنابر این صبح خواب آلود هستم. اگر نخوام کار دیگری بروم و به سمت خانه بروم باید ایستگاه سر سبز سوار شوم و تا یکی دو تا مونده به ایستگاه پایانی پیاده شوم و خوب این هم مدت زیادیه.
معمولن جا برای نشستن هست. اما همین که 4 تا ایستگاه جلو رفت، یکی پیدا می شه که تو مجبور باشی جات و بهش بدی.راستش می تونی خوابیده باشی ، اما یک نگاه سنگین و منتظر معمولن بیدارت می کنه. اون قوته که خواب آلود شاید نتونی رفتاری مناسب انجام بدی
خلاصه یک راه حل ساده داره این کار:
اینکه اصلن رو صندلی نشینی. اگر شانس بیاری از این واگن قدیمی باشه که بینشون فاصله است. معمولن انتهای یک طرف واگن به اندازه یک صندلی جا خالی داره. می تونی بری اون تو کز کنی و بعدش کتاب گویایی که تو گوشیت ریختی را گوش بدی. حالا اگر خوانش گر یک خانم باشه که دیگه کار سخت می شه. صدای خانم حکم لالایی های دوران کودکیت که هرگر در ضمیر خود آگاهت ثبت نشده را تداعی می کند و تو با 3 شماره خواب می روی. خوابی عمیق. نمی فهمی که چگونه شلوغی ایستگاه امام خمینی را رد کردی و در حالی که مست خوابی سعی می کنی همان ایستگاه پیدا شوی.
در این هفته کتاب وقتی می خندیم فریبا وفی را گوش می دادم، داستانهای کوتاهی از درونیات بانوان. یک جورهایی من خواننده را وارد دنیای ناشناخته ی خودشان کرده است. البته لازم به ذکر است که نیم ساعت از داستانها را در همان حالت بالا گوش دادم و خواب کبابی که با آب دهن پخته شده را دیدم.
اما دیدم مناسبتی هم بخوام بنویسم جا دارد از این کتاب و در این تاریخ نامی برده باشم.چرا که هم نویسنده زن هست و هم داستانهاش پیرامون زنانه و هم خوانش گر یک زن .
چند وقت پیش پستی به نام شما که غریبه نیستید گذاشتم و نظرات متفاوتی را دریافت کردم که چندین مورد آن متفاوت از چیزی بود که مد نظر بنده بود.یک جورهایی از دست خودم عصبانی شدم، اما به هر حال کاری بود که انجام شده بود.
چند وقتی است که خاطرات جبار باغچه بان را می خوانم در آنجا بندی دیدم که مناسبترین جملات بود برای امسال ما که می خواهیم مددکاری بکنیم:
من نمی توانستم احسان او را بپذیرم زیرا دیدن قیافه سخاوتمندانه ی آن جوان مرا یاد گذشته های خودم انداخت که از دستگیری افتادگان لذت می بردم. البته طبیعی است هر کس با نیت خاصی در انجام کار خیر لذت می برد...
در نتیجه همین رنجی که از احساس ناتوانی می برم در تمام عمر حتی یک بار نشده که بیچارگی و ناتوانی را وسیله سود جویی قرا دهم.زیرا در این مورد خود را بیشتر از او ناتوان حس می کنم که از بیچارگی او برای خود چاره جویی کنم.
بله اگر بنده بخواهم چنین رفتاری از خود نشان دهم خود را در ورطه هلاکت انداخته ام .