هنگام خواب شبانه ام بود که خبرش را به صورت تیتر وار، اخبار شبکه دو گفت: ماشینی در یزد هنگام قاچاق انسان، چپ کرده و چندین کودک افغان در آن کشته شدند.
خبر کودک هشت ساله برق گرفته شده در استادیوم را ملت دید و شنید، اما این خبر را نشنید...

از صبح یک کودک کار جلو دکان بود و تو آشغالها می‌چرخید.
کیسه سنگینی بر دوشش بود. تا شب سنگین و سنگین تر شد.
برادرم میخواست کارتون های خالی را بهش بدهد،  با تندی مخالفت کردم. چای پیشنهادش کردیم و جواب رد داد.
دارم تلاش میکنم بی‌تفاوت شوم. حالا که کاری از دستمان بر نمی آید.
شب قبلش، شیفت بودم، تلفنی داشتم که بچه دو ساله را گذاشته اند فال بفروشد، متعجبانه پرسیدم دو سااال؟
گفت بخدا هنوز نمی‌تواند حرف بزند. عصر میگذارند کنار پاساژ و شب برش میدارند
کار خاصی نمی‌توانستیم بکنیم.
طرح ساماندهی تمام شده. نهایتاً یک بازدید بی ثمر داشته باشیم.

به  مخالفتی که ان جی او های کودک کار، سر جمع آوری راه انداختند فکر میکنم.
 دنیای فانتزی  ایدولوژی شأن را با دنیای واقعی اشتباه گرفتند و ...
با ژست ما چقدر خوب و مهربونم و فهمیده و آقا هستیم، با طرح مخالفت کردند...
 و به نظرم به جامعه و مردم، همچون بعضی از مسیولین همین مملکت، نیرنگ زدند.


در دلیلم برای موافقت این طرح، یکی اش همین بحث قاچاق انسان و احتمال آسیبی که به کودک است را آورده بودم.
مشکل ان جی او ها این است که همه واقعیت را نمی‌بینند.
افغانی کشی را نمی‌بینند و...
دوباره تلفن هامان نسبت به کودکان کار زیاد شده است...
و همه تلاش ما این است که این طرح دوباره احیا شود.
شاید برای بی‌تفاوت نبودن نیاز به احیا این طرح باشد.

@parrchenan