...
چنانچه در لحظات غمگین و افسرده زندگی خود، این روزها بسر می برید، پیشنهاد می گردد از خواندن این پست صرف نظر نمایید.
با خودم دو بشک بودم که این پست را بنویسم یا نه؟ خیلی فکر کردم که لحنش را عوض کنم،اما یادم آمد که پرچنان از مرگ عزیزی متولد شد و دم از زندگی زد. و این پیمان که خودم با پرچنان بستم یادم آمد که برای رسیدن به زندگی مطلوب تنها از خوشیها و سرخوشیها نباید نوشت.
راستش بعد از آخرین پست که پیرامون سیل زدگان پاکستانی نوشته بودم، دوستی از همراهان پرچنان اعلام کرد که چند تا دوست پاکستانی و مورد اعتماد دارد که می تواند از آن طریق کمکی که بنده مد نظر داشتم را به آنان بدهد. و بنده چون اعتماد کامل به دوست دوست ایشان دارم و تایید ایشان را از دوست گرام گرفتم این روش کمک را پذیرفتم.دوستان پاکستانی ایشان برای عید فطر در پاکستان حضور خواهند داشت و بنده تا آن زمان تصمیم گرفتم یک فراخوان کمک به سیل زدگان را بدهم.البته همچنان پیشنهاد می کنم از طریق هلال احمر هم که شده کمک کنیم تا به محنت انسانها بی تفاوت نمانده باشیم.
چون فکر می کنم تنها ، تنی چند از دوستانی که فیس تو فیس با بنده در ارتباط هستند ،از این حرکت استقبال کنند، بنابر این روش خاصی را برای آن اعلام نمی کنم.
********
چند روز می شد که از خواندن این پست دوستم می گذشت و به آن فکر می کردم که چگونه می توانم کمکش کنم و یک راه حل عملی جلوی پایش قرار دهم.
در دفتر آسیبها نشسته بودم که دو تن از همکاران 123 آمدند و خوش و بش با آنان کردم.یکی از خصوصیات بنده آن است که زیاد از بچه های نوباوه خوشم نمی یاد ، یعنی نمی توانم آنان را تحمل کنم. در عین آنکه آنان را به شدت معصوم می دانم ، اما از اینکه احیاناً آنان در بغل خود بگیرم...تحملش را ندارم. این دوستان نیز با خود یک بچه 6-7 ماه فکر کنم آورده بودند.هنگام خروج بین آن چند نفر آن کودک که از چشمان زاغ و موهای بوری نیز برخوردار بود، شروع کرد دست تکان دادن به بنده.یک آن دلم به آن بچه وصل شده بود، همکارم یک آهی از دل بر آورد و گفت می بینی: آخه چرا باید مادری کودک این چنین خودش را بسوزاند؟!!!!
آری سهم او از زندگی، داشتن مادر کراکی است که باید تحمل آتش مادرش را داشته باشد.از دوستان خواهش می کنم به وبلاگ این دوستمان بروید و جوابش را بدهید که من هم به سئوال او دچار شده ام.