گزارش برنامه رکاب زنی مشهد – بیرجند

 اوایل محرم است و در تاریخ 22-7-94 عزم مشهد می کنیم.

 با اتوبوس مشهد می رویم و در ملک آباد پیاده می شویم

 دوچرخه ها را بر قرار می کنیم و میرویم در پارک  ملک آباد زیر آلاچیق می خوابیم تا صبح

5 شنبه 23-7  ساعت 7.15 از ملک آباد در مسیر باغچه و جاده خاکی لوله گاز  که جاده قدیم مشهد است به سمت سنگ بست حرکت می کنیم و ساعت 9.00 آنجاییم

 از کوچه پس کوچه هایی که گابریل رد شده بود  به سمت  برج و میل مشهور سنگ بست می رویم و صبحانه را آنجا می خوریم.

مسیری که انتخاب کرده ایم برای رسیدن به بیرجند، تقریبا همان مسیری است که آلفونس گابریل در سال 1930 با شتر از آنجا در مدت 26 روز  با شتر حرکت کرده بود و کتاب عبور از صحاری ایران و افغانستان را نوشته است.

در کوچه پس کوچه های این روستای تاریخی بوی گَل می اید

 امیر می گوید بوی هزار ساله ایست که در این خطه همچنان پایدار مانده.

پس از حرکت از سنگ بست ساعت 13.00 به فیض آباد می رسیم

 تقریبا در بیابان تنهای تنها بودیم و در جاده لوله گاز بالا و پایین می رفتیم

 فیض آباد روستایی وسط بیابان است و در این وسط بودن یک وانتی میوه فروش آمد و ما یک هندوانه خردیم به مبلغ 800 تومان( پول یک آب معدنی کمتر)

 و در پارک بسیار تمیز و پر گل  وسط بیابان  خوردیمش.

 جالب آن بود که گلهای این پارک را گله های روستا نخورده بودند.

 خیلی  برام جالب بود.

 در مسیر مزارع ی که اینک در زمستان کاری رویش انجام نمی شود مترسکی خود نمایی می کرد و ما با تنهایش عکسکی انداختیم.

 ساعت 16.00 فریمان بودیم.

 باغ ملی را دیدیم

 جالب است تربت حیدریه هم باغ ملی داشت

 ظاهرا در نوارهای مرزی شرق ایران

 ملیت در گذشته و اکنون کمتر نقش برجسته ای در هویت سازی ملی ایفا می کرد.

 فریمان بهشتی در آن خطه است.

 خیابان های سبز و پهن

 مردم بسیار با صفا

 و میوه و و خوراکی های خوش مزه

 و سدی  که مردم در آن ماهی می گیرند و شنا می کنند و تفریح

 و سد در نوع خود بسیار زیبا و بی نظیر است

 از زاویه دید معماری.

آقایی در خیابان ما را دید و گفت در منزلی که اکنون خالیست برویم.

 آقایی به نام سیامی از طرف تربیت بدنی تماس گرفت که سوئیت آماده است( تلفن ما که به چند تن از اهالی و شهروندان داده بودیم سریع پخش شده بود و به دست ایشان رسیده بود)

شب آقای خوبدان به همراه چند دوست دوچرخه سوارش آمد و با هم دمی صحبت کردیم

 علی آقای بیابانی

 از شهروندان این شهر خوب پیگیر کار ما بود و کلن خیلی تحویلمان گرفتند.

حسن دوچرخه این است

 که به اندک زمانی ارتباط  قوی با مردم پیرامون خود پیدا می کنی و البته این خاصیت را تنها این وسیله و سفر با این وسیله دارد.

 

 دوستان آقای خوبدان( چه فامیلی خوبی) تاکید داشتند بمانیم و فردا با آنها سد بروم و و خوش باشیم با آنها که بدلیل برنامه ریزی  برای رفتن به بیرجند عذر خواستیم.

 در سفرنامه گابریل آمده است که فریمان به تازگی از افغانستان جدا و به ایران پیوند خورده( نوار مرزی قبل از آن زمان گویی دقیق نبوده)

جمعه 24-7

7.00 حرکت کردیم

تماما در جاده خاکی

 جاده خاکی که در وسط بیابان به نقطه تبدیل می شد و ما باید دایما به آن نقطه می رسیدیم

ساعت 16.00 به روستای خرم آباد رسیدیم.

تیپ قیافه ای مردم این منطقه تغییر کرده بود و گویی در وسط آسیای مرکزی  در حال رکاب زدن هستیم

 مثلاً قرقیزستان

 

 شب را در روستا ماندیم و طعام مسجد و هیئت را خوردیم

 با بچه های روستا دمی صحبت کردیم

 بعضی هاشان اصرار داشتند که صبح مدرسه شان برویم

 یک خشونت درونی در وجودشان گویی بود

 بچه ها با هم خشونت داشتند و تقریبا می خندیدند در این خشونت.

 انگار این خشونت ژنتیکی بود و از گذشته ای دور مانده بود.

 بچه هایی که پدر نداشتند در کودکی ترک تحصیل کرده بودند و اگاهی کمتری نسبت به بقیه داشتند.

 ( وقتی در این فضا با کودکان سرزمینم هستم دوست دارم کاری- کمکی-   بکنم بر آنها. دستی بگیرم. و حسی و مهری عمیق به تمام آنها دارم که در قالب کلمه جا نمی گیرد)

 پسرکی به نام علی ازم پرسید شب می مانید؟

 گفتم آری.

 علی: آخ جون

  و من حیران شدم چرا ماندن ما برای او خوشحالی داشت.

علی: باز هم سال دیگه میایید؟

 نه

 در گروه تلگرامی که درست کرده بودم و گزارشات و عکسهای لحظه به لحظه می گذاشتم سر این موضوع صحبت زیادی کردیم اما همچنان حیرانم)

من: احتمالن برای اولین و اخرین باری است که هم را می بینیم.

در انتها مجبور شدم یکم مربی بازی در بیارم و بچه هایی که طبقه دوم مسجد را داشتند به واقع می ترکاندن به بیرون هدایت کنم.

شنبه 25-7

 6.00 حرکت کردیم

همچنان در مسیر خاکی و جاده لوله گاز

 و ساعت 9.00 صبح تربت بودیم

 تربت جام

آقای جواد موصلی بین راه ما را دید ( همین که سوار دوچرخه باشی و فردی هم دوچرخه سوار باشد این حس مشترک در آنی همچون صاعقه ای منتقل میشود)

 و با راهنمایی و کمک ایشان در تربیت بدنی  جام استقرار یافتیم

 ابتدا از ما نامه و مدرک از هیئت دوچرخ سواری خواستند

 گفتیم آزاد 

 آزادیم

 هیچ بند و گره ای و تعلقی به سازمان و جایی نداریم

 گفتند از کجا بدانیم شما دوچرخه سوارید

 گفتیم از دوچرخه ها و بارمان و این وضعیت گلی

برام جالب بود آنچه دیدنی بود را رها کرده بودند و دنبال مجوز و نامه بودند.

 به کمک آقا جواد و آقای سیامی که در فریمان در تربیت بدنی بود  ( و ما هرگز ایشان را ندیدم  و تنها صدای گرمشان گرمی بخش دل ما بود)جا به ما دادند و حمامی کردیم و به سمت مزار شیخ احمد جام  یا همان ژنده پیل رفتیم.

 چقدر این آقا جواد خوب بود

ای کاش در قالب کلمه میشد این خوبی ها را جا داد.

شب نیز لحظاتی مهمان ایشان بودیم.

***

 وقتی به مزار شیخ رسیدیم

 با مجموعه  آرامگاهی بی نظیری روبرو شدیم

 گویی به هزار سال قبل پرتاب شدیم

 فضا بوی عرفانی – روحانی -بودایی به خود گرفته بود

 گویی در مزار شریف هستی

 یا شاید تبت

و با دیدین مزار شیخ مو بر تنم راست شد

 بی نظیر بود و به راستی شاگردان و رهروان او مجموعه بسیار با شکوهی درست کرده بودند

 من مجموعه  آرامگاهی بسیاری مثل  عطار و سعدی و ... دیده ام اما به راستی هیچکدام این نمی شد.

 و چه حیف که بسیاری از ملت این جا را نمی شناسند

 150 کیلومتری مشهد است و سری به آنجا نمی زنند

 چقدر دوست داشتم  در این فضا مراقبه کنم

 چندی ، چند روزی چله نشینی کنم

 اگر روزی تصمیم گرفتم  چند روزی با خود خلوت کنم  و در سکوت خود فرو روم

 اینجا را انتخاب خواهم کرد.

 

در پیرامون خود شیخ احمد حرفهای متفاوت و متضاد بسیار است

 اما این که این مجموعه بعد از او و توسط  شاگردانش مجموعه ای از آرامش، معنویت و  وحدت گرایی و صلح شده بسیار قابل  تامل بود.

 

 با خادم بسیار پر و باصفای این مجموعه که خود آدمی غنی بود( خواجه محمد صدیق  جامی احمدی ) گفتگو ها کردیم و من شیفته ایشان شدم

 چقدر کم مقدار است آدمی وقتی بزرگان بی نام و نشان این سرزمین را می بیند.

عصر هم با جواد آقا و ماشینش رفتیم کوه بزد که شیخ جامی سالهای بسیاری در آنجا خلوت گزیده بود.

 آدم فکر نمی کند در این منطقه کوهی به این بزرگی باشد.

 ای کاش میشد زمستانی و برفی قله اش را صعود کرد

 اجازه دهید این قسمت را با عکسهای این مزار به پایان برسانم

تا نئشگی این

 عکسها و فضا نیز بر تن شما نیز نشیند و در زیر عکسها توضیحات بیشتر بدهم

 

«کویر کسی را که یکبار گرفتار افسونش شود دیگر هرگز رها نخواهد کرد.»

آلفونس گابریل

 


آلاچیقی که شب اول خوابیدیم

 

کوچه های کهن سنگ بست

میل و گنبد سنگ بست

... و اسمان

سد زیبای فریمان

 گویی سی و سه پل است

پارک تمیز وسط بیابان

دو تنها

 

جاده های سینوسی لوله گاز

تک درخت یک دوست

محل شب مانی دوم

 و  از ما گندم خواهد رویید

 آن و آنی

بدرقعه کنان و دست گردان منتظر ما بودند و بدرود سپردند ما را

در طول مسیر از گوجه گاران  گوجه می گرفتم

 و فصل برداشت گوجه و چغندر بود و چه قدر قند این منطقه سقید و معطر و خوش طعم تر بود

جاده و انتهای نقزطه ای آن

جاده و شن های روان

هندوانه دیم

 

آن و انی

آن و آنی

دو شیفته آفتاب

و سجده در بر آفتاب

رکورد زدم با شش بار پنچری

گدوخ زیبا

لذت ناب دوچرخه سواری

امان از گل

 و در هیئت ها خود را می بستیم به چای

 چای  چای...

نذری

فرزندانم

 فرزندان سرزمینم

و  از تولد آفتاب تا مرگش ما رو در روی او بودیم

 پس چاره ای باید می اندیشیدم

وقتی 99 کیلومتر در جاده خاکی لوله گاز رکاب زده باشی

تاکسی و دو نفر جلو نشستن هایش یادش بخیر

کاج قدیم اما خشک شده مزار

 و  از این به بعد سکوت

...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و درخت 800 ساله پسته که از مزار شیخ روییده

 

دری ششصد ساله

یادگاری هایی که دراویش در خانقاه بعد از چله نویسی در این ششصد سال نوشته اند

 ببیندید چه خوش خط و زیبا

 اهل فرهنگ و هنر

یادگاری های مدرن

 

مرغابی کاشی کاری شده در مزار شیخ

خادم

 

 

 

 

 

 

 

 ادامه دارد