تهران جای بدی است
بعد از سه بار قطار رد شدن و سوار نشدن ، خدا یاری کرد و سوار شدم، شبیه کاه هایی بودیم که کمباین آنها را فشرده کرده است، فقط مانده بودم کدام گاوی پیدا می شود این انسانهای کاه شده را بخورد!
به فاصله یک متر یک متر فضاهای متفاوتی بود. این یک متر در حالت معمولی یک متر است ، اما در حالت غیر معمولی هر سانتی متر یک متر حساب می شود ، پس حساب کنید که چقدر این فضاها با هم بیگانه بودند.
فضای سمت چپمان، گفتگوی ویژه خبری بود و دم از سیاست می زدند، دائم در حال دعا کردن این خدا بیامرز و آن خدا نیامرز بودند. ما شبیه شبکه سه بودیم، جوانان اهل حالی که هر چه فشار تنگ تر می شود و چشم ها گشاد تر ، خنده و متلک بیشتر . جعبه شیرینی معلق در هوا را سوژه کرده بودند. و گل می گفتیم و می خنیدیدم
فضا های کناری دم در، متعلق به پیرمردان بود، با هر زوری و هر استپی ایوای می گفتند و چون شرم هایشان هم نسبت به ما کمتر ، شوخی های کلامی جانانه تری می گفتند و خنده بیشتر را موجب می شدند.
اما گروه داخل راهرو های بین دو در شبکه چهاری ها بودند، نه صدای و نه خبری کلن می شد پای آن شبکه نشست و خوابید.
اما ما که دم در بودیم، دائم باید در ایستگاه ها برای پیاده و سواره شدند مسافران پشتی پیاده و سوار میشدم، شانس دوباره سوار شدن ما 50 در 50 بود.چرا که ممکن بود پیاده بشوی اما سوار نه. دائم بیاد خدا بودن این جا معنا می کرد، خدا یا بار الها می شود دوباره پر بر واگن بگذارم؟ و خدا اجابت می کرد. بر عکس ما آن بی خدایان شبکه چهاری بودند، چون ترسی نداشتند از جا ماندن، پس از خدا دوری گزیده بودند. بی خود نیست که در فشارها ادم یاد خدا می افتد. و برای همین خاطر است که ما باید درصدی از فشار را در جامعه حتمن داشته باشیم
در آخر یک ایستگاه مانده به ایستگاه مقصد این شانس گریبان ما را گرفت و نتوانستیم سوار مجدد شویم و خدا اجابت نکرد، لابد قسمت بوده ، قسمت همین جا ها بدرد می خورد دیگر.
بار خدا یا این خوشی را از ما نگیر،
شهرداری را زا ما بگیر، چرا؟
چون از دولت می خواهد پولش را بدهد تا واگن بیشتری وارد شبکه حمل و نقل کند، نتیجه این کار فشار کمتر مردم در واگن های مترو خواهد بود و در نتیجه خنده های این چنینی کمتر خواهد شد. یاد خدا کمتر خواهد شد، بی خدایی از نوع شبکه چهار ی ها بیشتر خواهد شد.
آن وقت مجبور می شوی برای یک بار خندیدن بروی این فیلم های بی مزه سینما را تماشا کنی،
اما مترو باعث سوزاندن بیشتر کالری در نتیجه گرما و فشار، و در نتیجه لاغری، خدیدین ، یاد خدا بودن، کم شدن مخارج با نرفتن به سینما و ندیدن فیلم های کمدی و نرفتن به سونا ، می شود.
باز بگید تهران جای بدی است
***
نوزاد گریه کرد، با خودم گفتم الان نق نقش میرود رو مخمان، مادرش آمد، در حالیکه شکلک در می آورد و برایش صدایش را بامزه کرده بود ( از شنیدن نق نق بچه لذت می برد!)
و من متعجب از این دو نگاه و دو زاویه دید!!
در مقامات عشق ، بالاترین مرتبه عشق را برای عشق مادرانه اختصاص داده اند، چرا که عشقی است سراسر یک طرفه(نوزاد) و طرف دوم(مادر) از این عشق هیچ نصیبی جز سختی نمی بیند.
***
دوستی اس ام اس زد شبکه فلان کلاه قرمزی را دارد پخش می کند.
به تماشا نشستم، مادرم می خواست شبکه ای دیگر ببند، حریفم نمیشد، گفت : مثل خود این قرمزی هستی!
اما برایم جالب بود که در سال 73 که این فیلم ساخته شد هنوز کسی به واژه ی کودک کار فکر نمی کرد و همه از دیدن پسرخاله می خندیدند. پسر خاله یک کودک کار بود. مثل همه شان مهربان اما کم سواد.