اینها فروشی نیستند.(نقد دوم بر فیلم جدای نادر از سیمین و چیزهایی دیگر)
فیلم جدایی نادر از سیمین را برای دومین بار رفتم دیدم، این بار با بچه ها.
می خوام باز به همون روش اول این بار به همراه همراهانم حس خودم را در این دو روز بیان کنم.
فیلم شروع شده بود و هنوز بچه ها با هم حرف می زدند. مسخره بازی در می آوردند.از پف فیل هم کش می رفتند.بعد از بیست دقیقه در جریان فیلم افتادند. با فیلم همراه شدند. آن همه سختی نگهداری پیرمرد را که نگاه می کردند. یکی از بچه ها بلند ازم پرسید چرا سالمندان نمی گذاره؟( هی مجبور بودم بگم تو خونه با هم دربارش صحبت می کنیم . مزاحم بقیه نشیم) اون یکی با صدای بلند می گفت من بودم می کشتمش . مجبور شدم بپرسم چرا؟ گفت آخه زجر نکشه.
در صحنه ای که دکتر به نادر و سیمین گفت بچه راضیه افتاده یکی از بچه ها هین بلندی کشید. یکی دیگه از بچه ها که از هین اون جا خورده بود ، گفت مگه بچه تو افتاده.کاملاً در جریان فیلم افتاده بودند)
در بار اول متوجه نشده بودم که راضیه هم در بردن آشغالها و پاره شدن کیسه زباله دروغ گفته( دروغی که ظاهراً بی اهمیت بود) البته یادمان باشد راضیه معتقد ترین فرد بود. اما ظاهراً دروغ به بچه کم اهمیت است. ظاهراً نیاز ندارد به دفتر مراجع زنگ بزند.اما همین دروغ های کوچک که در ادیان نیز نکوهیده شده است باعث آسیب های بزرگ می شود.
در نقد اولم بودند افرادی که از سیستم آموزشی نادر و سیمین نسبت به ترمه استقبال کردند. در اینجا با توجه به دیدن دوباره می خواهم موضوع را باز تر کنم.
در فیلم هر گاه می خواستند موضوع بحثشان را جدی کنند ترمه از آن اتاق بیرون می کردند، چرا که ظاهراً مناسب سن او نبود. اما همین که در بسته می شد صدایشان نیز بلند تر می شد. گویی این رفتار تنها رفتار فرمالیته و از دید روشنفکرانه شان بود که در عمل باعث می شد ترمه هم در جریان صحبتهایشان باشد. دوم با این که ترمه را در جریان دیالگشان قرار نمی دادند اما داوری نهایی را بر عهده ترمه می گذاشتند.حتی سیمین که در دادگاه اول به قاضی گفت اون نمی فهمه.
هنوز معتقدم که در سن کودکی نباید کودک را داور سخترین انتخابهای زندگی کرد. چرا که در آینده روحی شکننده خواهد یافت. هم در کارم تجربه آن را داشته ام و هم این اواخر به کمک خانم رشیدی وبلاگ کسی که به تازکی انتحار موفقیت آمیز داشت را می خواندم و در نوشته ها او به عینه دیدم که طلاق چه نابودی برای کودک می آورد و باعث می شود چگونه در بزرگسالی به فردی نابود شده تبدیل شود.
پس لطفاً به اسم آزادی و حق انتخاب یادمان باشد فرزندانمان را نشکنیم.( برای بهتر فهمیدن موضوع رجوع شود به جواب کامنتهای باغبان در پست پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه).
صدای تاج اصفهانی چه لطف بزرگی بود که فرهادی در آن مخمصه به بیننده هدیه کرد.ظاهراً یک هافتایم بود برای دیدن بقیه فیلم.
از سینما بیرون آمده بودیم و سوار بی آرتی بودیم.در فکر بودند که به نادر خواهد پیوست یا به سیمین. چند تا شون اصرار داشتند که کاری خواهد کرد که جدا نشوند.(خیلی پیرامون جدایی موضع گرفته بودند) توضیح می دادم که نه جدا شدن حتمن انجام می گیرد. آخر سر راضی شدند که یک هفته پیش نادر باشد و یک هفته پیش سمین. گفتم سیمن می خواست خارج از کشور برود و پس نمی تواند اینگونه باشد.هنگ کرده بودند. گفتم تو اگر جای ترمه بودی چه می کردی؟ هر کدام جوابی دادند. در خانه نیز پیرامون فیلم و زندگی خودمان صحبتها کردیم.اما همچنان در فکر بودند. هر جوابی که می دادند ، دلایلیلی جهت مخالف آن می آوردم.
نگاههای پرسشگر سمیه را هرگز فراموش نخواهم کرد. جالب این است که در بار اول دیدن این نگاه ها به نگاهم گره نخورده بود.لحظه نگاه کردن سمیه به ترمه در خانه راضیه و پیش کشی قرآن کریم هرگز فراموشم نخواهد شد.هرگز.به نظرم بازیگری سمیه نادیده گرفته شده است. شاید بتونم با ناتالی پورتمن در فیلم حرفه ای قیاسش کنم.
خانه بودم و یکی از بچه ها فیلم 127 ساعت را داشت می دید. 10 دقیه آخرش را باهم دیدم. وصل شدنش به جامعه و جمعیتهایی که نشان می داد باز مرا به یاد فیلم جدایی نادر .. انداخت.شاید یک تناقض را در ذهنم ایجاد کرده بودند.
صبح نیز در مترو سخنرانی سروش را گوش می دادم(حجاب و هویت اسلامی- تورنتو- رمضان شهریور 89). به نظرم شاهد خوبی بود، برای نقد اولم و نقشی که سنت و ایین در تطهیر شدن راضیه داشت. البته به این سخنرانی نقد دارم. چرا که بحث عقلانی برگزیده شدن آن پوشش را بیان نکرد.
در بهار ، بوستان پردیسان ساعاتی در هفته می دوم. هوای بهاری لذت دویدن را چند برابر می کند. شادی مردمانی که به پارک آمده اند نیز ، شادمانیم را افزون می کند. حساب کنید : دویدن، تحرک زیاد تک تک سلولهای بدن + هوای بهاری + بوی شکوفها و درختان ارغوان+ دیدن شادی مردان و زنان و کودکانی که بادبادک هوا کرده اند، وسطی بازی می کنند. می خندند، شادی می کنند+ شندین آهنگهایی شاد = لذتی عمیق تر، فرح مند شدن روح انسانی.
اینها را گفتم نه این که خدایی ناکرده از خودم تعریف کرده باشم. بلکه انگیزه ای باشد تا شما هم امتحان کنید.
از ورزش آمده بودم و در راه خانه صحنه ای از زندگی دیگران را دیدم:
در کنار یک مغازه ساعت فروشی دختر بچه ای حدوداً دو ساله به مادرش گفت : من این ساعت را می خواهم. مادر که حوصله نداشت و با همراهش درباره چیزهایی که احتمالن خودش می خواست خرید کنه حرف می زد،سریع دروغی گفت و دست بچه را گرفت و رفت: اینها فروشی نیستند.
دیدن این فیلم ما را به خیلی چیزها حساس کرده.
تا آخر هفته نباشم احتمالن. عکسهای خوبی از آبشار شوی خواهم آورد.