کشف کردم
اون روزی رفته بودم دانشگاه تهران، کمی زود رسیده و مجبور شدم در پیاده رو های جلوی درب اصلی دانشگاه پیاده روی کنم , و در این گشت و گذار ، یک نکته جالب را کشف کردم، فریاد زدم کشف کردم. کشف کردم ،:در پیاده رو ی جلو درب اصلی، هیچ سطل آشغالی وجود ندارد!!!
نتیجه اخلاقی که می شود از این قضیه گرفت، این است که همانا دانشجویان دانشگاه تهران موادی مصرف نمی کنند که آشغال داشته باشد و یا آشغال زا باشد و یا آشغال پرور و احیاناً اگر موارد استثنایی موادی مصرف کردن که پوست آشغال داشت سعی می کنند آن را با همان ماده مغذی قورت بدن، واقعن بر محیط زیست دوست بودن این عزیزان غبطه می خورم. و هر چی خود را جای آنان قرا می دهم، نمی تونم تصور کنم، موز و با پوست چگونه بخورم!
نتیجه دومی که همانا می شود از این موضوع گرفت ، همانا این است، که لازم نیست همانا 500 سال پیش باشد و تو کریستف کلمب باشی و همانا کشتی زیر پات باشه و بروی آن سر دنیا و قاره ای را کشف کنی.همانا
همین که یک جفت کفش پیاده روی در پاهایت باشد ، و آشغال تخمه دستت و اینکه یک هو کلاس برت دارد که جای آشغال در آشغال دانی است. در جوب نیست. در کف خیابان نیست. در کنار درخت نیست.می توانی به کشف های بزرگی نائل شوی.پس از این کشف آنچنان به وجد می آیی که دیگر کلاس دار بودن از سرت می پرد و آشغالهای پوست تخمه ات را در جوب می ریزی و فریاد می زنی : کشف کردم، کشف کردم، کشف کردم...