دوچرخه
در حال رکاب زدن بودم که یک موتوری و در خلاف جهت خیابان از کنارم رد شد و ترمز میخ زد و بلند فامیلیم را صدا زد. توقف کردم و نگاهی کردمش، از بچهها سابقم بود، سه چهار سالی به همراه برادرش در شبانه روزی زندگی کردند و من مربیشان بودم.
حال و احوال کردم ، روزگارش بد نبود، دو فرزند داشت و با موتور کار میکرد.
گفت آقا از سبیل هات شناختمت، هنوز همان دوچرخه است؟ پاسخ دادم آری همان، ما دوچرخه سواران کم مصرف ترین مردمانیم.
این اتفاق ششمین مورد از این دست بود که برایم در هشت ماه اخیر رخ میداد،در حال رکابیدن من آشنایی دیده ام و گاهی نیز بلعکس.
این هم یکی دیگر از حسن های دوچرخه و رکابیدن در سطخ شهر است، دیدن آشنایی در گذر و عبور، گفتگویی مختصر و اثری مطلوب که تا ساعتها در وجودت نشر میکند.
بسیاری از دوستانم گاهی زنگ می زند فلانی الان اینجا بودی؟ و وقتی دلیل این پرسش را جویا میشوم پاسخ میدهند دوچرخه سواری دیدیم شبیه تو. با دوچرخه گویی شهر کوچکتر از آن است که مینماید
تا رسیدن به مقصد انواع پندارهای دوران مربی بودن و بچه ها در پندارم چرخید
پی نوشت:
یکبار سبیلم را کوتاه کردم اما با بی میلی همسرم روبرو شدم ، میگفت چهره ام برایش غریب شده است. گویا این سبیل دالاسی هم امضا چهره ماست و بدون آن غریبِ در وطنم حتی.
https://t.me/parrchenan