صورت سوخته
بار اول که در بازار با رُخَش روبرو شدم، چیزی از جنس حیرت، دل آزاری و ناتوانی وجودم را فرا گرفت، چشم به دکانی ثابت کردم و گذاشتم عبور کند.
وجودم دو حالت دارد. اگر بدانم و یا با خود فرض کرده باشم که امکان مشاهده ، تجربه، اتفاق ناگواری و دل خراشی وجود دارد، با توجه به آمادگی در پندار به راحتی میتوانم آن را درک کرده و موقعیت را فهم کرده و فضا را مدیریت کنم ، حتی اگر دلخراشی ترین یا دلهره آور ترین چیزها باشد.
اما اگر این مانور فکری یا پیش زمینه پنداری را نداشته باشم و در چنین موقعیتی قرار بگیرم، دلم هُری میریزد و امکان مدیریت فضا را کمتر خواهم یافت. حتی اگر تلویزیون در حال نشان دادن یک عمل جراحی قلب باشد.
بر میگردم به قصه ای که میگفتم،
باربری که چرخ بار را حمل میکرد، قدی رشید داشت اما چهره ای سوخته و دفرمه پرچمدار آن قد و هیکل رعنا بود، بینی نداشت، چشمها با پوست در آمیخته و همه اینها چیزی انسانی را بیان میکرد، رُخش تجسم فریاد درد بود و فریاد درد، ترسناک ترین است.
پوستی چسبیده به استخوان جمجمه بود.
چند هفته از این مشاهده گذشت تا هفته گذشته که از بازار بار خریده و میخواستم جمع کنم، همین که از دکان بیرون آمدم برای یک چرخی دست بالا کردم.
او بود.
چند ثانیه مکث کردم و سپس سر پرداخت و بار و مکان های که باید میرفتیم توافق کردم.
در انباری منتظر تحویل بار بودیم و سر حرف را با او باز کردم و از داستان صورت سوخته اش پرسیدم:
[شش سال پیش کپسول خانه آتش گرفت دو برادر و سه خواهرم مردند و تنها من زنده ماندم].
همین گفتگو و چهره به چهره شدن با او، فهمیدن قصه این آدم و این چهره آن ترسناکی در رخش را به یک همدردی انسانی تبدیل کرد.
در نهایت شماره تلفنش را گرفتم تا هر بار با او جهت حمل و نقل در بازار هماهنگ کنم.
پی نوشت:
خبر مرگ مادر دوستی از خوانندگان پرچنان غمینم کرده است و از صبح چند مصرع غزلی از مولوی در سرم میچرخد و تکرار میکنم، در مترو که نشستم پرسشانه از خود به دنبال دلیل این تکرار میگشتم، یادم آمد هنگام مرگ بابا آن را بسیار زمزمه میکردم.
بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن
مهر حریف و یار دگر میکنی مکن
تو در جهان غریبی غربت چه میکنی
قصد کدام خسته جگر میکنی مکن
از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو
دزدیده سوی غیر نظر میکنی مکن
ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست
ما را خراب و زیر و زبر میکنی مکن
چه وعده میدهی و چه سوگند میخوری
سوگند و عشوه را تو سپر میکنی مکن
کو عهد و کو وثیقه که با بنده کردهای
از عهد و قول خویش عبر میکنی مکن
ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو
از خطه وجود گذر میکنی مکن
ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو
بر ما بهشت را چو سقر میکنی مکن
اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم
آن زهر را حریف شکر میکنی مکن
جانم چو کورهای است پرآتش بست نکرد
روی من از فراق چو زر میکنی مکن
چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم
قصد خسوف قرص قمر میکنی مکن
ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری
چشم مرا به اشک چه تر میکنی مکن
چون طاقت عقیله عشاق نیستت
پس عقل را چه خیره نگر میکنی مکن
حلوا نمیدهی تو به رنجور ز احتما
رنجور خویش را تو بتر میکنی مکن
چشم حرام خواره من دزد حسن توست
ای جان سزای دزد بصر میکنی مکن
سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست
در بیسری عشق چه سر میکنی مکن
https://t.me/parrchenan