روز دوم
پرچنان:
روز دوم
خستگی روز اول در تنمان بود و دیرتر بیدار شدیم و با پنچر گیری چرخ جلو گُلبه( نام چرخ سروچمان) ساعت هفت، رکابان شدیم. به کجا؟ جنگلهای سیاهکل. برای دهه پنجاه و شصت جنگل سیاهکل نامی بسیار آشنا است اما دهه هفتادی ها و هشتاد، احتمالأ بدان غریب باشند. اما شاید به لطف هنر و بازخوانی زیبای تارا تیبا از سرود آفتاب کاران ( سرآمد زمستون) هنوز در لایه پنهان تاریخ جا خوش کرده باشد. پیشنهاد میکنم اگر با این سرود و تاریخچه آن آشنا نیستید به کمک ویکیپدیا، درنگی در آن داشته باشید. گنگ نوشتم تا بیشتر علامت سوال ایجاد کنم و پاسخ را خواهان آن خواهد یافت.
در جنگل سیاهکل به دیدار دوستدرخت پیمان رفتیم. قطور، ستبر، ایستاده در اوج و در انبوه جنگل، گویی تک درختی است. صاعقه قسمتی از شاخه اصلی را سوزانده، اما همچنان پابرجا و استوار. گویا دوستارانی بغیر از پیمان نیز دارد که نشان آن سنگچین شدن پای درخت است. گویا محلی ها یا بهتر بگویم غیر محلی های اینک ویلا دار شده نامش را درخت آرزو ها نهاده اند و دوستداران خاص خودش را داشت.
اما دوستدرخت با این نوع املایی که مینویسم دقیقا چیست؟
وقتی در طبیعت رکابان شدی، کم کم مشاهده ات از همه چیز رنگ و لونی دیگر می یابد، گویی همچون سرخ پوست ها، تمایل به حرف زدن با طبیعت یا شنیدن صدای او را میکنی و کم کم دوستان و دوستارانی نه از جنس انسان بل انسان وارگی طبیعت را پندارت غلیظ تر میکند و می یابد و بعد از مدتی دوستدرختانی مخصوص خود را کشف میکنی و آنگاه دوستانت را به ملاقات او میبری همچون قراری در کافه. این کار دوچرخه سواری مستمر در طبیعت است.
باری هنوز رسیده نرسیده به پای دوستدرخت پیمان ، متوجه شدیم یکی از موبایل ها هنگام صبحانه گم شده است. ملاقات ما نیمه تمام ماند و در شیب خاکی جاده بدنبال موبایل رفتیم و در نهایت یک دوچرخه سوار دیگر که آن را یافته بود به ما رساند. حس های ترس و غم و شادی جالبی در آن بود که شاید در جستاری جدا بدان پرداختم. و از آنجا به تشرف ( وام گرفته از شعر بیژن نجدی) مقامی، در بالادست لاهیجان رکابیدیم.
اگر روز دوم را بخواهم با کلید واژه ای در پندارم بایگانی کنم آن شیخ زاهد است.
موقعیت خاص مقبره، گنبد خاص تر آن که به گمانم تنها مورد از این نوع گنبد در ایران است که آن را بیشتر شبیه معابد شرق دور میکند و معماری و کاشیکاری و قبر چوبی آن برایم دل نشین بود. اما چرا شیخ زاهد در پندارم برای روز دوم بایگانی شد ؟
برای پاسخ بدان نیاز است، او را بشناسیم. او مرشد شیخ صفی الدین اردبیلی است و میدانم سلسله صفویه داستان خود و حرکت خود برای تشکیل حکومت را بدان متصل میکنند.
رسیده ام ایستگاه توپخانه. ادامه جستار چون برایم داری اهمیت است و نیازمند دقت و زمان بیشتری میطلبد، فرصتی بیابم تا ابتدای شب خواهم نوشت.
https://t.me/parrchenan
و اما شیخ زاهد گیلانی.
بر این گمانم ما مردم ایران با همان تعریف فرهنگی سید جواد طباطبایی، در طول تاریخ خود چند شیفت پارادایم عظیم داشته ایم. از میترائسم به زتشتی شاید اولین آن بود که خود را در اسطوره جنگ بین رستم و اسفندیار به عنوان نماینده دینبهی نشان میدهد. حمله اعراب و دین اسلام از نوع مذهب اهل سنت که چند صد سال حاکم در این سرزمین بود دومین شیفت پارادایم فرهنگی عظیم مردم بود و سومین شیفت پارادایم توسط صفویه رخ داد و مذهب شیعه مبنای رسم و رسوم ما مردمان گشت.
حال چه دخلی به شیخ زاهد گیلانی دارد؟ شیخ زاهد مراد شیخ صفیالدین اردبیلی بود و صفویه خود را منسوب به او میداند. البته که هر دو فرد ذکر شده سنی مذهب بودند و تا شاه اسماعیل که شیعه را مذهب رسمی اعلام کرد دویست سال طول کشید. اما ریشه های این تغییر گویا از همین شیخ زاهد و خطه لاهیجان عبور میکند.
در حالیکه در آرامگاه باشکوه، خاص و ویژه او ایستاده ام به این پارادایم فکر میکنم. اگر او و تصوفی که ترویج کرد نبود اینک زیست جهان من نیز به گونه ای دگر بود.
از این رو این آدم در تاریخی که میشناسم بسیار مهم میشود. شاید بتوانم ریشه های قانون اساسی کنونی را در آموزه های او بیابم. مرشدی و مطلقه بودن پهلو به پهلو هم نفس میکشند.
اما به گمانم در عصری زیست میکنیم که یک شیفت پارادایم دیگر در حال وقوع است شاید عبور از سنت و مذهب. و اتفاقات سال گذشته شاید نقطه عطف این شیفت پارادایم باشد.
از بالای کوه کنار مزارع چای که زیبایی منطقه را افزون تر کرده است به شهر لاهیجان مینگرم و اینکه در سده بعدی فردی که در جای من ایستاده در کدام فرهنگ نفس خواهد کشید؟
بعد از تشرف به شیخ زاهد کمی پایین تر به قبرستان قدیمی شهر رفته و بر سر قبر بیژن نجدی شاعر و نویسنده لاهیجانی شعر خواندیم. یوزپلنگانی که با من دویده اند تک مصرع مشهور او و کتابی است که شاید به گوش شما نیز آشنا باشد. پیمان مجموعه شعری از او در این چند روز با خود حمل میکرد با این نام: واقعیت رویای من است. به این شعر در ادامه گزارش روزهای آینده بر خواهم گشت. از کنار استخر معروف شهر و ساختمان شهرداری بامزه اش رهسپار روستای خودمان شدیم.
و در مسیر چند کودک ما را همراهی کردند. تک تک ما از این همراهی چند دقیقه ای پر بودیم. پر از چی؟ نمیدانم. اما میدانم آن لحظه قیمت ندارد و نمیدانم نام آن لحظه و آن حس چیست؟ اما از آن چیزهایی است که در دوچرخه بسیار اتفاق می افتاد.
https://t.me/parrchenan