گزارش برنامه دوچرخه سواری از دامغان به سبزوار عاشورای 92
گزارش برنامه دوچرخه دامغان به سبزوار
سه شنبه یک روز قبل از تاسوای حسینی در دامغان بودیم
ساعت 6.00 صبح از ایستگاه راه آهن انجا رکاب زدن خود را شروع کرده در ساعت 8.10 صبح به برج مهمان دوست رسیدیم.
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ
جاده خاکی کنار ریل مسیری است که سه سال است در آن رکاب می زنیم تا به مشهد برسیم
http://parchenan.blogfa.com/post-587.aspx
http://parchenan.blogfa.com/post-588.aspx
http://parchenan.blogfa.com/post-589.aspx
http://parchenan.blogfa.com/post-683.aspx
http://parchenan.blogfa.com/post-684.aspx
http://parchenan.blogfa.com/post-685.aspx
ساعت 9.00 به ایستگاه زرین رسیدیم.
دیگر بیابان و کویر عنان ذهن و اندیشه ما را در دست خود گرفته بود، بخصوص که اشعار خیام را با صدای شاملو و شجریان را به آن چاشنی کنی
زندگی کردن در دایره تردید و شک
تو را چون خسی از این وادی به آن منزل اندیشگی می پراند
و تو نمی دانی و نمی توانی بین مولوی و خیام یکی را انتخاب کنی
گاهی دل بسته اینی و گاهی آن
گاهی عقلت به سمت خیام می کشاندت و گاهی دلت به سمت مولوی ، دلی که عقل را هم شاید پشتوانه داشته باشد.
ساعت 13.10ایستگاه کلاته خان بودیم که با پنچری چرخ امیر مواجه شدیم
|
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه |
|
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه |
|
پرکن قدح باده که معلومم نیست |
|
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه |
ساعتها در جاده ای خار زار رکابیدن اولین میوه آن است که امیر چید!
ساعت 15 به ده مغان
رسیدیم و ساعت 15.30 به شاهرود رسیدیم
و در انتها ساعت 16.40 در پارک آبشار چادر زدیم.
مسافت طی شده در روز اول:75 کیلومتر
چهارشنبه
ساعت 7.20 حرکت خود را شروع کردیم
میوه خار زار به چرخ بنده هم رسیده بود و صبح با چرخ پنچر مواجه شدم
ساعت 13.30 به ایستگاه شیرین چشمه رسیدیم
دیگر ساعتها با جاده آسفالت فاصله داشتیم
ما بودیم و ریل و بیابان و کوهک های بیابانی، گاهی هم قطاری از کنار ما رد می شد.
وارد فضایی بس تاریخی شده بودیم. تاریخ از آن می بارید.
از روز دوم نجوای بیابان و کویر نیز شروع شد.
این گونه بود که اگر می ایستادی چیزی نمی شندی ، اما همین که پا به رکاب می شدی یک باد ریز و مختصر از پهلو بر یکی از گوشهایت نجوا شروع می کرد
ساعت15.30 ایستگاه جیلان
روز دوم سه نفر شده بودیم
در تاریکی هوا ساعت 17.20 به اول جاده آسفالت رسیدیم.
از دور نور سبز یک مسجد یا امامزاده را می دیدم و ما تنها و تنها بودیم اما مهتاب حمایتمان میکرد. اما این حمایت کجا و حمایت مهر کجا؟
آن نور سبز را نشان کرده و به آن سمت رفته و در ساعت 17.45 روستای حسین آباد بودیم. این مسیری است که از میامی شروع و به استان های شمالی ختم می شود و بزرگترین روستای آن بَکران است.
تا به روستا و آن چراغ سبز رسیدم بزرگ روستا آمد و پس از حال و احوال پرسی از ما گفت: زائر امام رضا هستید و عزادار حسین. شما مهمان ما هستید.
و ما در خانه سید ابوطالب موسوی ساکن شدیم. خانه ای گوشواره ای که قدمت از آن می بارید. از آنها که دیواره هایی کاهگلی دارند و دیوارهای قطوری دارند و فضای خانه کوچک است. از کودکی آرزو داشتم که در چنین خانه هایی باشم.
برایمان چای آوردند و خستگی و بی آبی روز را جبران کردیم.
تصمیم گرفته بودیم در روز دوم که صبحانه و ناهار را یکی کنیم و تنها صبحانه خورده بودیم.
آن قدر احساس مهربان بودن می کردم که حتی مورچه هایی که سر راهم بود را نیز سعی میکردم ردشان کنم و به انان آسیب کمتری برسانم
ای کاش می شد این احساس های خوب را در جایی از بدن ذخیره کرد تا وقتی کمبود آن را حس می کنی از آن پس انداز برداشت کنی.
با خود در اندیشه آن چراغ سبز بود م درآن کویر تاریک
با خود می اندیشیدم اگر در فضای اندیشه و ایمانم نیز با چنین نوری برخورد می کردم ، این چنین مشهود، چه راه ساده و راحتی داشتیم برای ابراهیم شدن. حسین شدن.
شام نیز مهمان و عزاردار ابا عبداله بودیم و با اهالی بودیم. ابتدا شام را دادند و سپس سینه زنی را شروع کردند. ما هم که شام خوردیم ، خستگی تن را به آنان یاد آور شدیم و رفتیم که بخوابیم. در فضایی که ساده و زیبا بود.
مسافت طی شده روز دوم80 کیلومتر
پنجشنبه همزمان با عاشورای حسینی
ساعت 8.00 از روستا حرکت کردیم. دو چرخ دیگر پنچر شده بودند
دوچرخه جواد مشکل داشت و از ما جدا شد و عازم میامی(نام قدیم این شهر مَی مَی میباشد، چرا که در این قسمت از سرزمین تاکستانها بوده و هست و مَی هم از آنها تشکیل می شود. جالب است که درخت مُو با مَی نیز شباهت های واژگانی زیادی دارند)
ساعت 9.00 دوباره خود را به ریل رساندیم. وارد منطقه جوین شده بودیم
جاده کنار ریل سینوسی شده بود و کار ما مضاعف.
من و امیر تنها بودیم و دو خط ریل رفت و برگشت!
10.20 ایستگاه جهان آباد رسیدیم
هوا ابری بود و دل من از آن ابری ترنواهای کویر گویی مرا به افسون خود در آورده بودند . گویی نوا و ناله ای را برایم تکرار می کردند. در راه با چند روستای متروک نیز مواجه شدیم که دلم را ابری تر کرد
12.30 ایستگاه ابریشم بودیم و 13.30 کال شور بودیم،پلی قدیم رودخانه ای شور دل دل کویر.
آسمان گشادگی پیدا کرد و مهر تابان تر شد.
در کویر ابری دلم بیشتر می گیرد تا آفتاب روشن. آفتاب روشن را با تمام سوختن هایش ترجیح می دهم بر آسمان ابری کویر.گویی کویر و مهر با هم رفاقتی دیرین دارند که اگر ابری بر سر این دو قرار گیرد دلشان برای هم تنگ می شود و دل ساکنان زمین به تبع آن هم.
ساعت 14.00 به یک روستای کوچک به نام چاه چمن رسیدیم.در کل امروز که به ریل رسیدیم این اولین روستا بود.
خیلی دوست داشتم شب را آنجا باشم. ده راز آلودی به نظرم آمد
15.40 ایستگاه جا جرم بودیم.
16.00 اول آسفالت بودیم و 16.30 به روستای صادق آباد رسیدیم و شب را در حسینه آنجا با مردمان با صفایش ماندیم و شام غریبان را هم.
آن قدر مردم با صفایی بودند که به خاطر ما شام غریبان را زود تمام کردند.
از دهیار آنجا آقای حسن زاده و علی عباس زاده که به ما لطف ها کردند تشکر می کنم.
ناکرده گنه در جهان کیست بگو
آن کس که گنه نکرده چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو ؟
با خود در فکرم که سیستم آموزش و پرورش سلسله صفویه دست بر کجای انسانی ما ایرانیان قرار داده است که هنوز بعد از 400 سال این مراسم محرم را در دورترین و مرکزی ترین قسمته های سرزمینی مشاهده می کنیم.
ای کاش می دانستم، می فهمیدم و خود در پرورش بچه هایم آن را به کار می بستم
مردمان عوض شده بودند، گویش ها، چهر ها و بوی سبزوار و منطقه سبزوار ملموس بود.
از این جا به بعد با باشتین
و شیخ حسن جوری و سربداران و مارال و گل
محمد و بیگ محمد و ستار کلیدر رکاب زدم. البته که کلیدر شمال شرقی سبزوار است.
.
مردم منطقه سبزوار در ابتدا خشن به نظر می رسند اما همین که دمی تنها دمی با هم همراه می شوی چهره با صفا و مهربانشان را برایت رو می کنند.
به نظرم کویر و بیابان و موقعیت جغرافیایی تاثیر بسیار عمیقی بر این نوع رفتار و فرهنگ داشته است.
شب جمعه بود و شب تولدم.
تازه فهمیدم که چرا صبح این چنین دلم ابری بود. همیشه در ایام آمدن به این دنیا چنین حالی مرا می گیرد،نا آگاهانه و یا نیمه آگاهانه. امسال آن قدر که روز شمار آمدن آبان بودم( به خاطر پایان سربازیم) این حس تنها در همین روز اتفاق افتاد.
از من رمقی به سعی ساقی مانده است
وز صحبت خلق بی وفایی مانده است
از باده ی دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده است
مسیر طی شده80 کیلومتر
جمعه ساعت 7.05 حرکت کردیم و ساعت 7.35 روستای قلعه نو بودیم( چه اسم هایی!!)
8.05 روستای آزاد وار بودیم
11.45 ایستگاه سنخواست بودیم.
امروز را دائما کنار مزارع رکاب می زدیم، فضا شمال کون شده است.
گاهی سگهای گله که اینک در مزارع آماده برای کاشت می چرند دنبالمان می کردند و هیجان برنامه را افزون تر!!
14.45 ایستگاه جوین بودیم.
بعد از آنکه دو نفر شدیم با توجه به تاریک شدنزود آسمان با امیر تصمیم گرفتیم صبحانه و ناهار را هم صرف نظر کنیم و تنها هله وهوله بخوریم تا به مقصد مورد نظر برسیم و آخر شب شامار (ناهار= شام) بخوریم
ساعت 16.15 ایستگاه کمایستان بودیم.
شب را هم در مسجد آنجا بودیم
مردم این قسمت از خراسان ترک زبان بودند.
منطقه خراسان ترک و کرد و کمانج و لهجه ها و گویش های متفاوت در فاصله ای کم را در خود جای داده است
مسیر طی شده 70 کیلومتر
شنبه و روز آخر
7.00 صبح در هوای سردی حرکت کردیم
نوک انگشتان دستم از سوز سرما دردناک شده بودند
نجواهای باد بیابانی بر من و امیر تاثیر خود را گذاشته بود، نوعی افسون زدگی، کمتر با هم حرف می زدیم. گاهی سر چیزهای ساده و مورچه ها و سوسک ها بحث ها می کردیم
8.00 ایستگاه نقاب بودیم(اسم رو دارید، نقاب!!)
دیگر از جاده خاکی لب ریل خدا حافظی کردیم و با نشانی که از اهالی پرسیدیم مسیری جایگزین و آسفالت انتخاب کرده و رکاب زدیم
از کنار کارخانه و منطقه صنعتی جوین رفته تا ساعت 10.40 سر جاده آسفالت جغتای بودیم(سریال سر به داران و جغتای خاطرتان هست؟)
هنوز دو ساعت نبود که از ریل خدا حافظی کرده بودیم که دلمان برایش تنگ شد. آدمی چه زود وابسته می شود.
آدم خیلی تنهاست
خیلی
حتی به آهنی بی جان عادت می کند
بیچاره آدم
با نشانی هایی که گرفته بودیم در جاده آسفالت رکاب می زدیم سربالایی زیادی بود و در راه وانتی ایستاد و دست خود را بیرون آورد و خدا قوتی گفت و یک شکلات به هر یک از ما داد، خیلی چسبید.
محبتی بی گفت و گوی و آنی
دمَش گرم
رکاب می زدیم در کوهستان و سربالایی و تا آنکه به آخرین گردنه رسیدیم
با امیر در آخرین گردنه جشنی برپا کردیم که برنامه تمام شد و شادان بودیم که چه زود به سبزوار رسیدیم. قرار بود بیست و پنج کیلومتر جاده را سربالایی رکاب بزنیم اما این نبود، چه جالب!!!
پس از آنکه وارد سرازیری شدیم با تابلو جغتای 35 کیلومتر مواجه شدیم
تازه فهمیدم که از ساعت 10.00 دقیقا خلاف جهت رکاب زده ایم. همه آن جشن و یقینی هم که داشتیم اشتباه بوده است!!
همین که من تابلو را دیدم و به امیر گفتم امیر یک آن با یک دست به کلاه خود ضربه ای زد و فهیمدیم که چه شده است
قیافه مان می دانید چگونه شده بود؟
مثل این بچه هایی که شب امتحان خر خونی کرده اند و کتاب را جویده اند
اطمینان دارند که امتحان را با نمره بالایی قبول خواهند شد
امتحان ساعت 10.00 صبح قرار است برگزار شود. همین که 9.45 وارد مدرسه می شوند متوجه می شوند که امتحان 8.00 شروع شده و 9.00 هم تمام.
آن روز خیلی خسته شدم اما اکنون به آن روز خود لبخندی می زنم.
محل جشن
با خود در این اندیشه بودم هنگام برگشت آن همه راه سربالای که در زندگی هم حتما اینگونه خواهد بود که فکر می کنی در یقین گام بر میداری و زمانی متوجه می شوی که دقیقا عکس این یقین بوده. چقدر به آن چراغ محتاجم
تا آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را
آگاه شدم غفلت خود را دیدم بیدار شدم به خواب دیدم خود را
[منسوب به ابوسعید ابوالخیر]
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
11.30 دوباره همان جای قبلی بودیم و 12.50 چهار راه برغمد و از آنجا در جاده ای کوهستانی رکاب زدیم تا ساعت 15.20 بر روی گردنه بودیم. 4 ساعتی بود که آب نداشتیم. در گردنه از یک راننده تریلی آب گرفتیم و جشنمان را با آب و خرمای و آجیل باقیمانده امیر به سرانجام رساندیم
در راه یقین باید تا می توانی بپرسی. همه توجه خود را به همه اطراف خود داشته باشی و آنکه گام در مسیر درست برداری
از آنجا تا خود سبزوار سرپایینی بود و 16.30 سبزوار بودیم
مسافت طی شده در روز آخر 90 کیلومتر
مسافت طی شده در کل برنامه ، با توجه به رکاب زدن های تهران حدود 420 کیلومتر
با تشکر از امیر شجاعی، سرپرست برنامه که دقت مهندس وار خود را در لحظه لحظه مسیر انجام داده و روزها و ساعتها قبل از برنامه جهت شناخت مسیر تحقیق کرده و مطالب مهم و اموزشی مسیر را استخراج کرده است.