تهران تا سمنان لب خط(قسمت دوم)
هوا صبح سرد بود
آرام رکاب می زدم تا به قرارم با امیر شجاعی در راه آهن برسم.
این چند روز انقلاب رفته بودم تا کتاب کویر شریعتی رو بخرم، اما آخر نخریدم و کتاب قطور خودم هبوط در کویر را با خودم آوردم. با خودم فکر می کردم ، 2 کیلو بار اضافه!! عقلم ظاهراً عیب پیدا کرده، اما وقتی یاد روزها و لحظات خوشم در سالهای دور که کتاب را خوانده بودم می افتادم کمی از بار غیر عقلانیش کاسته می شد.
راه آهن بودیم و حرکت سمت شهر ری- در راه نذری - عدسی و حلیم و از این جور چیزها می دادند، یک هو می دیدی وسط خیابون ماشین پارک شده و راننده دوان دوان به سمت محل نذری است.ما سردمان بود و تازه به رکاب شده بودیم و از خوردن نذری صرف نظر کردیم.
جالب آن بود که خط خیابان شوش تعریف خاص داشت. تا خیابان شوش می شد نذری دید، اما از آنجا تا دولت آباد شهر ری(جنوب این خط) دیگر اثری از نظری نبود.می شد اثر فقر را در این حریم مشاهده کرد و دید که حتی نذری هم به اغنیا می رسد و فقرا بخش کمتری از آن را می گیرند. و این خط را اگر ادامه بدیم به سمت شمال می بینم که نذری ها بیشتر است. گویی سیرها برای سیرها .و گرسنه ها برای گرسنه ها.
ای کاش می شد، محل نذورات را به این قسمت شهر نیز نشر داد.
در راه حسینه کابلی ها را دیدم و نامی که برای خود انتخاب کرده بودند. {کابلی های مقیم مرکز}، همانند آذربایجانی ها، محمدآبادی ها، خراسانی ها.. که در مرکز حضور دارند، و یادمان باشد که این جمله (کابلی های مقیم مرکز) درست بود اگر تاریخ 100 سال به عقب باز می گشت!!
در ورامین و پارک اول شهرش صبحانه مفصلی خوردیم، دوچرخه انرژی بیشتری نسبت به کوه می برد، و غذا های بیشتری طلب می کند.این خوردن ها هم حکم بنزین ماشین را دارد.
به سمت پیشوا حرکت کردیم
حدود ظهر بود که در مسجدی جهت سرویس بهداشتی توقف کردیم، نذری آبگوشت داشتند و اصرار زیادی کردند که بمانیم، اما وقت کم بود و باید تا به کویر رکاب می زدیم( مردم با صفایی بودند، زن و مرد ، پیر و جوانشان مصر بودند که بمانیم و نذری بخوریم)
به شهر رسیده بودیم و اثری از نذری نبود، به سمت خارج شهر پیشوا و ابر دژ در حرکت شدیم .ظاهراً قسمت آن روزمان نبود که نذری بخوریم، یا بود و ما خود از آن صرف نظر کرده بودیم.ساعت 14:00 بود و خستگی کم کم در چهره هامان خود نمایی می کرد.به ناگاه ماشینی پیچید جلویم. متوقف شدم. از ماشین 3 نفر پیاده شدند و دوان دوان سمت بنده آمدند
اول جا خوردم و بعد
شروع به روبوسی کردم، بچه های مرکز بودند، خوشحال بودیم. توانسته بودیم در این بیابان و حومه شهر هم را ببینم. همین دیروز بود که محل کار را ترک کرده بودم و حرف از سفر زده بودم
آن قدر شوق زده بودند که امانم نمی دادند و هی رو بوسی می کردند. کوچکترینشان می زد به پیشونیش و می گفت امان از کار خدا، تو این دنیا ما شما رو ببینیم.
همراهشان که مددکار قبلیشان بود دو عدد غذا نذری به ما دادند و خداحافظی کردند. هنگام سوار شدن به ماشین- یکی از بچه ها رو کرد به پسر دیگر که نمی شناختمش و گفت، ببین مربی های مرا رو چه ورزشکارند، مربی های شما چی؟
و من ماندم و دوچرخه ام و این دنیای کوچک!!
رکاب زدیم و وارد جاده خاکی شده بودیم. خستگی بیشتر شده بود، در راه دلمان می خواست قلعه بلند، آتکشده شهر ری را هم ببینیم، اما وقت نبود. اینک در جاده ای که کناره هایش تاق رویده بود رکاب می زدیم، به قول امیر، همه مرغزار می روند و ما تاق زار.
کناری یکی از تاقها ایستاده و غذای نذری خود را خوردیم. چه فسنجان خوشمزه ای بود، خدا قبول کند.
ساعت 17:20 رسیدم ایستگاه کویر راه آهن
آقای داودی مسئول آنجا بود به گرمی از ما استقبال کرد و در آن هوای سرد چای به ما داد- چای یعنی معجزه، یعنی رفع خستگی و بنده که در شهر چای نمی خورم ، این معجزه را بیشتر درک می کنم.
شب را در ایستگاه و کنار دوست سربازی خوابیدم، کد جفت پنجش برایمان جالب بود.
در دوران اضاف بود و نومزد کرده بود. در گوشه دیواری موبایلش که ایرانسل بودآویزان بود، چرایی آن را پرسیدم، گفت فقط و فقط در آنجا آنتن می دهد. گه گاهی پیامی می آمد ولبش از خنده باز می شد، شاید همین پیام های محبوب بود که او را در آن گوشه دنیا بر دوام کرده بود.
شب آن قدر خسته بودیم که ساعت 7:00 خوابیدیم. نشد که در کویر و ایستگاه کویر کتاب کویر بخوانم، اما قطر زیاد آن بالشت خوبی بود.
روز دوم در پست بعد.
جملات ذیل از دکتر شریعتی است در کتاب کویرش

ناگهان ، مثل اینکه در تیرگی مبهم و کمرنگ غروب، پرنده ای نامرئی فریادی زنگ دار برکشد و بسوی نامعلومی فرار کند

تن خسته از بیحاصلی و دل لبریز از نومیدی و جان سنگین از اندوه! لحظه ای ایستادم و چشم در چشم عصمت سبز آسمان دوختم و دو نگاه یتیم خویش را میدیدم که همچون پرستویی آواره، در زیر این سقف بی روزن، سرا سیمه و هراسان می پرند و میجویند و انگار که پروانه ای را یافته اند

اگر مامور نبودم که با مردم بیامزیم و در میان خلق زندگی کنم، دو چشم را به این آسمان می دوختم و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم تا خداوند جانم را بستاند!

خدا همچنان تنها ماند و مجهول! و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه.
می جست و نمی یافت

اشک هایی که آدم در این گردونه ی "باز پیدایی" حیات ریخته است از آب همه اقیانوس ها بیشتر است.