در جاده ای که به سمت گردنه بود میرکابیدیم با شیبی نسبتا ملایم و در جاهایی تند. رودخانه ای آرام از دو سوی جاده و دو جوی از کناره های جاده روان بودند. منطقه هم سبز سبز سبز. خود اردیبهشت به معنای اخص کلمه. عقابی اطراف ما پرواز می‌کرد. ناگهان سایه پروازش بر سر امیر که جلوی من رکاب میزد افتاد. به وجد آمدیم. وجدی فوق‌العاده. یکبار تجربه این سایه افتادن عقاب بر سر را داشته ام. در نور آفتابی و ناگهان، در ثانیه ای نور به سایه تبدیل میشود، عظمت و نزدیکی شاهی را به خود احساس میکنی، شاه از جنس آنچه عارفان و مولویان در  اشعار خود آورده اند. در وجد خود پیچ و تاب می خوردیم. به خودم میگویم، ما در وجد و شعف افتاده ایم اما اگر جثه ای ریز ، مثل خرگوش و کبک و تیهو داشتیم، شاید لحظه مرگ خود را دیده بودیم.
 طعام شاهی بودیم اینک.
با خودم فکر میکنم، اگر با ماشین در این جاده بودیم، باز این سایه عقاب و فهم پروازش را داشتیم؟
بعید میدانم. لذت ناب در آهستگی ایست. بدن و فکر و اندیشه بتواند آرام آرام آرام، فضا را جرعه جرعه جرعه، قطره قطره قطره، درک کند. با این که بار چنبر سنگین است و جاده هم سربالایی، دلم نمی آید به گردنه برسم.
کم کم بازی ابر سپید و آسمان آبی و کوه های برف دار شروع میشود و با ریتم آهسته رکابیدن ما گره میخورد. تشخیص واقعیت و خیال برایم سخت شده، بیشتر می اندیشم در خیالم تا واقعیت  و در این فضا میرکابم و نفس میکشم که،

تلفنم زنگ میخورد، از اداره بود. زنگ موبایل، متوجه ام کرد که در خیال نبودم، خود واقعیت خیال انگیز بود.
شما را دعوت میکنم به دیدن عکس های خیال انگیز

@parrchenan

پرچنان:
بچه ها بیرون مدرسه زده بودند و با همرکابان صحبت میکردند. گاردریل اجازه نزدیک شدن بیشتر را نداده بود و یک جورهایی در صف رفته بودند.
با خودم فکر میکنم اگر ماشین بودیم این چنین جلوه گری میکردیم؟ این چنین جلوه توجه میکردیم؟

وسوسه ای به جان هر انسان انداخته میشود.
با همین دوچرخه که من دارم، من در کودکی داشتم.

چرا من نه؟

روز پنجم

@parrchenan