پس از سفر قسمت

چند نوشته پراکنده:
۱. از چنار ناز به بعد و هنگامی که از استان یزد وارد استان فارس شدیم، از خشک سالی که چندین سال بود، در این خطه افتاده بود، همه می نالیدند.
و جالب آنکه در همه این روستا ها، و شهر ها، شیر های آب چکه میکرد، یا در واقع بهتر است بگویم، شُره می‌کرد. و خودشان به این امر التفاتی نداشتند( در استان یزد چنین چیزی ندیدم)
در واقع گویی خودشان داستان خشک سالی که بیان میکردند را گویی باور نداشتند چرا که جهدی بر این امر نداشتند.

گویی سخنی تا در رفتار و عمل فردیمان ننشینید، خود هنوز به آن باورمند نشده باشیم.

چرا استان یزد، و استان فارس در آن خطه که مرز بین‌شان، یک رشته کوه چندان بلند بود، این چنین متفاوت بودند؟
نمیدانم
اما فرضیه ای دارم. بیشتر روستاهای استان فارس، سابقه عشایری داشتند. هنوز قبوض آب و برق شأن با تعرفه عشایری حساب میشد( پایین ترین تعرفه قبوض) و اینکه سابقه یکجا نشینی و تاریخچه یکجا نشینی در رفتار متناسب با  زندگی در آن، گویی نقش کلیدی در ساحت بشریت دارد و الزامات مواجهه با ساختار متناسب با اقلیم را انسان ها در طول نسل ها می آموزند.

۲.
در روستا مستقر شده بودیم و با چند تا از کودکان روستا، هم کلام.
موتوری آمد و جلو مسجد ایستاد. موتور شاسی بلند و مخصوص کوهستان بود.  با ما گرم برخورد کرد. چوپان بود و از جنس اراده و به کاری که انجام میداد مفتخر بود. پسرش کنار دستمان بود، رفت با بابایش دست داد و روبوسی کرد و پدر او را گرم در آغوش گرفت.

در طول سفر، این رابطه گرم پدر پسری را ندیده بودم. و برایم جالب آمد. گویی وقتی تو از خود رضایت داشته باشی، در همه شئون زندگیت جاری میشود. حتی در مواجهه با فرزندت وقتی که از صحرا بازگشته ای. مهم نیست مهندس ی باشی کارمندی، بازاری، مددکاری، صحراگردی، یا چوپانی، مهم آن است که بتوانی رضایت  رو چون ماهی کوچک زیبا، در دل سیاه دریای آرام عمیق بیابی.
۳.
مسیر سربالا بود و به آرامی رکاب میزدم، گرمم شده، ایستادم تا لباس کم کنم، دو پسر هفت هشت ساله، در حالیکه شال و کلاه کرده بودند، روی جدول خیابان نشسته و ما را تماشا می‌کردند ‌ سلام دادم، اولی فرار کرد سمت خانه اش و دومی چند ثانیه مکث کرد و سپس پاسخم داد. کلاه دوچرخه و دوچرخه های با بار، و لباس های گرم زمستاتی، هیبتمندم کرده بودند‌
اولی برگشت و پشت سر دومی مخفی ماند. سیزده آبان بود و مدرسه شأن تعطیل.
هنگام خداحافظی پرسیدم دست می‌دهید؟ آنکه فرار کرده بود با سر به علامت خیر، جوابم داد و دومی دست خداحافظی داد.

_ شجاعت را شاید اینگونه باید در کودکی، کشف کرد.