رکابزنی اردستان - یزد
تپلک را نزدیک دو سال پیش وسط جاده یافتمش در شمال غربی ترین قسمت ایران. احتمالا از ماشین مخصوص حمل زباله وسط جاده افتاده بود.
از آن زمان تا به اکنون همسفر ماست. یکی از خصوصیاتی که سعی میکنم داشته باشم، نگاه کارکرد گرایانه است. یعنی اعمال و رفتار و ابزاری را بیابم و انجام دهم که کارکردی، هر چند جزئی دارند.
تپلک، پاره پوره و کثیف بود، بعد از سفر و بازگشت به خانه « مادرم» او را شست ، دوخت و ترمیمش کرد. و وقتی «دست مادری» بر چیزی بخورد نه مگر که آن، روح پیدا میکند و چون عیسی ، مرده ای را زنده میکند؟ تپلک روح پیدا کرد و شد« یک پنجمین» نفر ما، همسفر ما برند سفر ما، بطوریکه اگر سفر هم نروم بخاطر و بهانه تپلک هم شده برنامه ای، سفری. رکابیدنی، جور میکنم.
اکنون همرکابان دلنگران تپلک هستند. با کِش به خورجین بسته ام و معلق گونه است. چند بار امیر بهم متذکر میشود. در خیالم تپلک را جان میدهم، و خود را «مادری» میبینم. از این مادر بی حوصله ها، که بچه تا بچگی اش را میکند، تا شیطنتی میکند، تا با رفتارش اجازه نمیدهد مادر در عوالم خود باشد،« مادر» خُرده ای بر او میگیرد. چشم غره بر او می رود. دست به کمر میشود و در حالیکه دلش پر از خنده است. پر از محبت است، پر از کودکش است، بر او یک اِههههَ میزند. و بچه دقایقی آتش سوزاند را متوقف میکند. از این خیال « مادرانه» بر روی چنبر و در جاده ای در مرکز ایران زمین لبخندی بر چهره ام مینشیند.
از آن زمان تا به اکنون همسفر ماست. یکی از خصوصیاتی که سعی میکنم داشته باشم، نگاه کارکرد گرایانه است. یعنی اعمال و رفتار و ابزاری را بیابم و انجام دهم که کارکردی، هر چند جزئی دارند.
تپلک، پاره پوره و کثیف بود، بعد از سفر و بازگشت به خانه « مادرم» او را شست ، دوخت و ترمیمش کرد. و وقتی «دست مادری» بر چیزی بخورد نه مگر که آن، روح پیدا میکند و چون عیسی ، مرده ای را زنده میکند؟ تپلک روح پیدا کرد و شد« یک پنجمین» نفر ما، همسفر ما برند سفر ما، بطوریکه اگر سفر هم نروم بخاطر و بهانه تپلک هم شده برنامه ای، سفری. رکابیدنی، جور میکنم.
اکنون همرکابان دلنگران تپلک هستند. با کِش به خورجین بسته ام و معلق گونه است. چند بار امیر بهم متذکر میشود. در خیالم تپلک را جان میدهم، و خود را «مادری» میبینم. از این مادر بی حوصله ها، که بچه تا بچگی اش را میکند، تا شیطنتی میکند، تا با رفتارش اجازه نمیدهد مادر در عوالم خود باشد،« مادر» خُرده ای بر او میگیرد. چشم غره بر او می رود. دست به کمر میشود و در حالیکه دلش پر از خنده است. پر از محبت است، پر از کودکش است، بر او یک اِههههَ میزند. و بچه دقایقی آتش سوزاند را متوقف میکند. از این خیال « مادرانه» بر روی چنبر و در جاده ای در مرکز ایران زمین لبخندی بر چهره ام مینشیند.
در کنار بزرگراه، وقتی بند خورجین رهاست و چنبر متوقف با باد تریلی های عبوری، تپلک جست و خیزهای بیست سانتی میکند، بالا و پایین میرود. میروم بند خورجین را سفت کنم و چند بار تذکر امیر نسبت به احتمال افتادن تپلک را جدی بگیرم. چشم غره ای بر او می روم و یک اِههههَ بر او میزنم.
@parrchenan
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|