دشت لار
دیالوگی داشتم،
فرد روبرویم تعریف میکرد که فلانی گفته تو اینگونه گفته ای
و پس از شنیدن روایت او، بیان کردم که من این نگفتم.
با خودم دیالوگ را مرور کردم.
میتوانستم بگویم فلانی دروغ گفته. اما این نگفتم.
در واقع به لحظه حال و خویشتن و خودم متوجه بودم و نه دیگری.
دنبال یافتن گناه در دیگری نبودم، رفتار و عمل خود ملاکم بود.
حس خوبی از این موضوع گرفتم، این که از پس سالها تمرین، در ناخودآگاهم و در گفتگو هایم به این منطق رسیده ام که آنچه یافتنی است را اول در خود بنگرم.
شاید این امر به تجربه زیسته ام برگردد که کنجکاوی در بسیاری از چیزها نکنم.
پی نوشت:
چند سال پیش بود، با دوچرخه و موسیقی تند و عالی سحرگاهان به اداره رسیدم. یک ساعت زودتر از دیگران.
پرونده همکار دیروزی رو میز بود، کنجکاو شدم موضوع آن را بدانم، و خواندم، پروندهای سخت و بسیار آزاردهنده از رنج و شکنجه و...
تا آخر شیفت و شب، حالم گرفته بود و از دست خود عصبانی بودم که چرا به چیزی که به من مربوط نبود ورود کردم.
@parrchenan
بعد از دو ماه
دوباره با دوچرخه عجین شدم
جمعه دشت لار را رکاب زدم و از شنبه همه کارهایم و حمل و نقلم دوباره دوچرخه ای شده است.
دوباره جرئیات به چشمم می آید، دوباره دنیا زیباتر شده، دوباره لحظه لحظه زندگی را لمس میکنم.
اما امان از اولین روز سوار شدن،
بدن نامرد است، عضله همه سابقه پیشین را زود فراموش میکند. و همین که دوباره سوار دوچرخه میشوی، میبینی عضله تنبل شده است.
بعد از اولین روز رکاب زنی، عضلات پایم دردناک شده بود. آن قدر که حتی تا دقایق ابتدایی رکاب زنی، نشستن بر زین، برایم سخت بود.
این را مخصوصا قید کردم، که حتی از پس سالها، این گزینه دردناکی باسن در رکاب زنی همیشه روی میز فرد رکاب زن می ماند. از پس سالها.
چند عکس از برنامه دشت لار و
تامام
@parrchenan