وطن - انسان
عید همگی مبارک
چه آنهایی که روزه دار بودند و چه آنهایی که نبودند.
چرا که معتقدم از هر لحظه ای که میشود برای شادی استفاده کرد باید استفاده کرد.
چند روزی مسافرت بودم و نتوانستم آپ کنم، شمال خیلی گرم بود ، اما در جمع خانواده و اقوام این گرما مجالس ما را گرم تر کرده بود. چون مجبور بودیم همه در سالنی که کولر گازی دارد بنشینیم و با هم بودنمان را گرما تضمین کرد.
مادر بزرگم هم بود، کهن سال است و همه مراقب او هستند، فرزندانش ، نوه هایش. که اتفاقی برایش نیفتد.
با خودم فکر می کردم چه عاملی باعث می شود که این رابطه رخ دهد؟ این که این مراقبت از او صورت پذیرد.
تنها عامل به نظرم رابطه خونی است ، این که ما از طریق خون به هم ربط داریم، اگر غیر از این بود شاید اصلن نگاهی به او هم نمی شد، اما چرا رابطه خونی باید این رابطه را بوجود بیاورد نمی فهمم!!
خودم معتقدم اگر نگاه ما از این روابط خونی به روابط انسانی تغییر می کرد، دنیا جای بهتری برای زندگی کردن می شد.
در همین فضا ها هستم که در کلینیک با یکی از دوستان بحثی پیرامون وطن شکل می گیرد و می گویم زیاد به وطن به آن که عموم انسانها به آن معتقد هستند معتقد نیستم.
درد من درد وطن نیست، درد انسان است، حال چه این جا چه آنجا. شاید یکی از دلایلی که تا به حال به ذهنم خطور هم نکرده رفتن همین باشد، این که در همین جا می توان شاد بود، می توان شادی آموخت و بالا تز از آن همچون معمار و بنا و شطرنج باز( تلفیق هر سه با هم) آن را ساخت، ان را پرورش داد و با این شادی و آموختن آن و کاستن از رنج دیگران ، در شادی دیگران شریک شد.
نمی دانم آن دنیایی که دنبال آن هستم کی سر خواهد رسید، اما خواهد رسید، شاید صد ها سال بعد، پس آی کسانی که شاید صد ها سال بعد این نوشته را بخوانید بدانید که در دنیای آرمانی من زندگی می کنید!!
نوشته ای دلنشین از مهاجرانی پیرامون آن که لندن را دوست دارد خواندم، تا این که این نوشته عباس عبدی را هم خواندم، راستش این دومی شیرین ترم آمد.پیرامون این رفتن ها و نرفتن ها.
جالب است وقتی ذهنی در گیر موضوعی می شود، پیرامون آن موضوع کلی مطلب نوشته ، فهمیده، خوانده و یا تولید می شود.
لاستیک دوچرخه ام ترکیده بود و بعد از مدتها با مترو و اتوبوس و تاکسی رفت و آمد کردم. چقدر کرایه تاکسی بالا رفته!!
در اتوبوس نشسته ام و دارم مردم وسط بلوار رو تماشا می کنم، همان مردمانی که هر روز با دوچرخه از کنارشان می گذشتم، در هنگام رکابیدن در رفتارشون، نگاهشون، حالتشون دقیق مییشوم، یک جورهایی با آنها ارتباط بر قرا می کنم، اما راستش در اتوبوس هیچ حسی بهشان نداشتم.بی تفاوتی بدی داشتم.
انگار گویی تکنولوژی باعث دوری روابط انسانی می شود. ای کاش می شد ریزتر روی این موضوع دقیق شوم و یا اگر کسی بحثی علمی پیرامون این حدسیات( انگار نامه ) خوانده بود معرفی کند.
و البته حدس هایی میزنم، تو در رکابیدن یک کنش گر هستی یک فعال و در بدنت یک تاپویی در جریان است و ریتم کار کرد سلول ها تند است و دقیقا یک رفتار طبیعی داری انجام می دهی، حال آنکه در اتوبوس با این که در حال حرکت هستی یک ساکن هستی و در سکون مانده ای و در واقع بدن دارد یک رابطه غیر طبیعی را تجربه می کند( رفتن و حرکت در عین سکون و بی حرکتی!) و در نتیجه نمی تواند با عناصر طبیعی به راحتی ارتباط بر قرار کند.
شاید اگر بخواهیم به آن دنیایی که آرمانم نامیدم برسیم آن است که فعالیت بیشتری به معنای واقعی هر انسان انجام دهد. در دنیایی که همه انسان ها فعال هستند ، بیشتر می شود هم را درک کرد.
برگردیم به دنیای کهن سالگی، راستش زیاد شنیده ام دعایی را: الهی پیر شوی
اما راستش دوست دارم در لحظه رها بودن در اوج سفرم را آغاز کنم. نه اوج به معنای تاپ قله. بلکه فرود از اوج وقتی که در حال فرود هستی، همچون عقابی که خود را با تمام سرعت بر زمین پرتاب می کند.
در واقع دوست ندارم وقتی که لهیده شده ام و رسیده ام به زمین و پستی و درد ، زندگی ام امتداد داشته باشد.
** راستی شلوغ بودن صف های خون دادن باعث شد نتونم خون بدم