تا آخر روز که رکاب میزدم، جمعا چهار تا هدهد یا شانه بسر دیده بودم، دو تای دومی و سومی خیلی آرام و ریلکس از جلویم از سمت چپ جاده به سمت راست جاده پر می‌کشیدند. انگاری که دو دلداده.
سایه کوچکشان بر آسفالت افتاده بود و یکی از پس دیگری میرفت.
من در شهر هیچگاه  شانه بسری ندیده ام.
اینک گردنه را رد کرده ایم و سمت استان همدان افتاده ایم. این منطقه گرم تر است و گندم زار هایش رشد بیشتری کرده اند. با باد به رقص می افتند و زیبا و دلکش تر میشوند.
هر چه گندم زار غنی تر، پرندگان ساکن در آن بیشتر. صبح ها پرنده ها آواز نمی‌خوانند که عربده میزنند. چنان از خود بیخود می‌شوند و شروع به آواز خوانی میکنند که گویی هوش و حواسی برایشان نمانده اما از ظهر و عصر به بعد صدای آوازشان را داد نمیزنند. با یک درجه معمولی خوانش میکنند. منطقی میشوند. متوجه میشوند دنیا، همان دنیاست.
و هر صبح این روند تکرار میشود.
 شاید پرنده ها آلزایمر دارند و صبح دوباره عاشق و شیدا «ترین» بیدار میشوند. شاید شبها در خواب، رویا می‌بینند که محبوبشان را از دست داده اند و صبح ناله و عربده آن را میزنند تا شب که متوجه واقعیت می‌شوند. شده رویایی در خواب شبانه ببینید و صبح ساعتها مشغول آن باشید؟

آواز صبح پرنده ها شبیه این مجالس هیئتی است که روضه خوان، مجلس را حسابی گرم کرده و پا مجلسی ها از خود بیخود شده و عربده سر داده اند.

ما شب را در روستای لک لک خوابیدیم.
وقتیکه دیروز رسیدیم در گروه پیام دادم ما لک لکیم.
 در واقع بدین معنی  که ما در لک لک هستیم. 
اما ای کاش معنی دیگری را هم میداد ما لک لک شدیم.

یاد فیلم لابستر افتاده ام.  سهیل لک لک.

روز پنجم

@parrchenan

جاده خاکی را تا گردنه آمده بودیم و در گردنه نشسته بودیم و از منظره لذت میبردیم.
در دور دست یک تک درخت دیده میشد
 دلم رفت سمتش، گفتم از آن درختهاست که بار تنهایش را زمستان و تابستان، گرما و سرما، خود تنها، حمل میکند. آن که تنها مونولوگ دارد و دلش میخواهد در زندگی یکبار هم که شده دیالوگ کند، پس هی دانه پخش میکند که هی اگر شد، یاری محبوبی، هم دمی برای خود خلق کند.
هی به باد و آب و باران و آفتاب التماس میکند، اجازه دهید تنها یک همچون منی کنارم باشد. این فردیت خفه ام میکند.
استراحت خود کرده و سوار چرخ ها شدیم و به سمت دشت، سُر خوردیم. نزدیک همان تک درختی که از دور، از گردنه، به نظر می‌رسید، رسیده بودم که دیدم،
 ای کلک
 این تک درخت نیست که
 دو درخت است.
 تنها نیست که، تنها یار جهانش با اوست، مونولوگ ندارد که، که همه دیالوگ است. من نیست که ، همه تو است. خیلی خیلی خیلی از دیدن این دو درخت خوشحال شدم. تنها دو درختی که اینگونه دیده ام بودند.
خوش باشید و سرحال

روز پنجم

@parrchenan