قبل ترها و این روزها  بیشتر زیاد به آدرس توجه نمی کردم و نمی کنم. مثلاً اگر آدرس خیابان فلان بود تو ذهنم ثبت می کردم همونی که سر کوچه اش شیرینی فروشیه!!!

 حال و هوای کوهی داره زندگی در شهر ما هم

 این روزها حتی به ممنوع یا آزاد بودن کوچه ها هم دقت نمی کنم، فقط شیب یا سرآشیبی ها برام مهم است

 قبل از مسیر یک ارزیابی می کنم مسیر را در ذهنم و آن وقت با آیتم پستی و بلندی و البته نبودن در اتوبان مسیر را انتخاب می کنم

، یکی از بچه ها را برده بودم مشاوره. به مشاور گفت: پیش پزشک هم رفته بوده است، می پرسد اسمش چیست؟میگوید معصومه!!

میگه فامیلی نداشت؟

 میگه چشماش آبی بود!!!

 کارت خودش رو می دهه می گه خوب اسم من رو یاد گرفتی؟

 میگه : مریم!!!

 میگه بابا فامیلی ها رو یاد بگیر .

می بینم  سبک زندگی در طبیعت هم که این بچه داشته به سبک آدرس دهی بنده هم نزدیکه.

اصولن بعضی ها هستند که شهری نمی شن، هر کاریشون که بکنی.

اصولن ما ها از پشت کوه آمدن را دوست داریم.


***

پسره برداشته ابرو کمون برای خودش درست کرده و خوب چند روزی راهش ندادیم. بعدش که وضعیت قابل قبولی پیدا کرده می گیم بیاد

می بینم دست و بالش رو خط خطی کرده.

 با خودم فکر می کنم بنده تا 20 سالگی حتی این خط کشی در بدن رو نمی دونستم، اما این روش آرامش رو این بچه ها می دانند.از هم می آموزند

روش ها و سبک های زندگی بشدت قابل آموختن هستند حتی از کودکی

 شما ها که بچه دارید مراقب باشید چه چیز یاد کودک خود می دهید.

***

با دوچرخه که در شهر رکاب می زنی سرعت متوسطی داری، معمولن در چهره ها دقیق می شوم و از کنار چهره ها به آرامی می گذرم.

خوشا نظر بازی که تو آغاز کنی

آنها متوجه دقت بنده در تیپ و چهره شان نمی شوند، چرا که زود گذر است. همین رفتار را در مترو داشتم، یک نوع تیپ شناسی، چهره ها را می دیدم و برای خود تفکر می کردم. اما در مترو طرف می فهیمد و مجبور بودی چشم بدزدی.

اما دوچرخه این حسن را دارد که فرد متوجه نمی شود. دیگر لازم نیست نگاه بدزدی.تیپ ها هم  و از هر جنس و سنی هستند.گاهی شد و اکثر غمگین. گاهی شنگول اکثراً جدی.گویی کوهس هستند ، اما آتشفشانی، نیمه فعال.

بعضی وقتها می بینم درون این چهره ها و تیپها شادی وجود ندارد، یا بگویم شادی کمی وجود دارد و بنده در آن لحظه سرشار از شادی هستم.انگار رکاب زدن و نفس کشیدن هر لحظه باعث می شود در تک تک سلول ها چیزی به اسم شادی ایجاد شود. کاش می شد آن هم همچون بیماری های مسری دار مسری می کردیم.

آرزو  دارم می توانستم این شادی را بین آن مردمان و آن چهره ها و تیپ ها پخش می کردم تا همه با هم تصاعدی شادی بی آفرینیم.

طفلی به نام شادی

دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر



شفیعی کدکنی