من بر روی دوچرخه با « صدا» زندگی میکنم. سه چهار ساعت اول با صدای پرندگان ساکن در مزارع و کشت زارها. به آنها پرندگان کشاورز لقب نام نهاده ام.
روزی خود، عشق خود، جفت خود، روز خود را از کشت زار بدست می آورند.
بعد از آن که مسیر عوض میشود، و از کشت زار فاصله میگیریم یا جاده ای پر تردد را رکاب بزنیم، معمولا پادکست گوش میکنم. پادکست رادیوی، تنهایی من است. رادیو من، صدای من. منی که سوار چنبرم. چه وقتی تهرانم و شبها  از سر کار به منزل بر میکردم و چه اکنون.  اول نمی‌خواستم از این موضوع بنویسم و اما با خودم وعده کرده بودم از حالم بنویسم اما دیدم پادکست های سفر، حالم را گاهی کارگردانی میکنند،
 با این مقدمه به این پادکست می‌پردازدم.

دقیقا به سمت کوه های بسیار زیبای بدر و پریشان  در حالیکه دو سویم مزارغ سبز گندم هست و بازی نور و ابر ادامه دارد، در حال رکاب زنی هستم.
پادکست پیرامون شهر آشوب است و اتفاقا فضای کردی داستان. داستانی بسیار تلخ، مجری خیال اندیش، پیرامون شهر آشوب، خیالش را در گفتارش منعکس میکند و من این خیال را خیال تر میکنم و به بدر و پریشانی نگاه میکنم، که با جنگ و بی جنگ زیباست. بغضی میگیردتم و نگاهم به بدر و پریشان گره میخورد. اشکان جاری میشود و رو به پریشان میکنم و آرزویی:
 الهی پریشان حال نشوی تا انسان هست.
 سرزمینهای کرد، سالها درگیر جنگ ایران و عراق بود و در همین گروه نیز عزیزانی هستند که تأثیر آن را در زندگیشان دیده اند. این پادکست را گوش دهیم تا یادمان باشد، سرزمین ما، همه گوشه گوشه خاکش به جنگ نیازی ندارد و زندگی در صلح جاری می‌شود در بدر و پریشان بسیار زیبا که قروه در دامن آن آرام گرفته است..

روز چهارم

@parrchenan

به شهر سریش آباد رسیدیم و آقا رضا چای چی دعوتمان کرد به چای خانه اش.
آقا رضا چای چی مرتب، لباس هایش در شلوار جمع شده ( کاری که هیچ‌گاه یاد نگرفتم) کلاه انگلیسی در سر، یک ته ریش مرتب و سبیلی خاکستری، چایخانه اش را اداره می‌کرد. جاده خاکی نسبتا زیادی را رکاب زده بودیم و از صبح هم چای نخورده بودیم و خستگی در همه جوارح، بخصوص نشیمنگاه احساس میشد. معمولا روز دوم و سوم برنامه،  نشیمنگاه، دردناک میشود و سپس خود را با شرایط جدید وقف میدهد.

چای خانه بسیار ساده بود، دو سماور بزرگ و دو قوری سفید و تمیز بالای سر آن، میزهایی باریک که بر روی آن جاسیگاری از مواد بازیافتی قرار داده شده بود و یک یخچال و یک رادیو آنالوگی و صندلی هایی ساده همه چای خانه آقا رضا را تشکیل میداد.
 خستگی از چشمانم بیرون میزد و ته زمینه ای از سر درد، احتمالأ بدلیل کم آبی بدن بدست آورده بودم.
همین که چای دوم را نوشیدم، به معنای دقیق کلمه، از بدنم خستگی، همچون دزدی که صاحبخانه ورودش را متوجه شده باشد و فریادش را بالا برده و صدایش را بر دماغش انداخته باشد که آی دزد آی دزد،
 فرار کرد.
فرار کرد دست خالی.
از همرکابم میپرسم اگر تنها دو گزینه پیش رو داشتی و مجبور به انتخاب بودی کدام را انتخاب میکردی
حضور در حمامی در مسافر خانه ای در قروه
یا این چای و فضا و باز بیست کیلومتر رکابیدن.

 انتخاب او همچون همه ما بود.

چای را مهمان آقا رضا چایچی شدیم.

ای کاش تهران هم چنین پاتوق های باصفایی داشت

روز چهارم
@parrchenan

به روستای بَلَه دستی رسیدیم و آدرس ماموستا  را گرفته و منتظر جابجایی و شب مانی در مسجد امام غزالی بودیم.
دوستانمون( بچه ها)، با دوچرخه و بی دوچرخه دورمان جمع شده بودند، از شأن اسمشان را می‌پرسم و سپس خودم و اعضا گروه را معرفی میکنم.
پسرک دندهایش ریخته بود و شش سال بیشتر نداشت و پیش دبستانی میرفت، خود را سعدی معرفی کرد که بعدا متوجه شدیم سَدَیا نام دارد. قشنگ فارسی صحبت می‌کرد
 و همین یعنی خیلی، شاید دست کم گرفته شود و یا اصلا متوجه موضوع نباشیم، کسی که در این سرزمین زندگی میکند و از بودجه عمومی کشور باید بهره خود را ببرد، باید بتواند حق خود را بگیرد، چگونه؟ همین که بتواند دیالوگ کند با حاکمان قدرت مرکزی، چگونه؟ با زبان مشترک طراحی شده. زبان فارسی.
 کسانی می توانند شروع به حق خواهی کنند که ابتدا بتوانند دیالوگ کنند.
یکی از دلایلی که ما در بلوچستان کتابخانه ساخته و آن را رونق دادیم همین بود:
اینکه زبان فارسی از طریق خواندن کتاب در فرزندان سرزمی، تقویت شود تا بتوانند حق قانونی خود را از حاکمیت مرکزی مطالبه کند.
کسی که زبان فارسی بلد نباشد و ساکن سرزمین باشد نمی‌تواند از مظلومیت خود دفاع کند.
 این موضوع صحبت کردن کودک شش ساله کرد، را اصلا کوچک فرض نکنیم.
ایران در طول تاریخ از این بی همزمانی لطمات بسیاری خرده است. در دوره اول و دوم مشروطه، حرف زدن به زبان فارسی یکی از شروط نمایندگی مجلس بود و خیلی از رزمندگان مشروطه بخصوص از آذربایجان به همین دلیل نتوانستند وارد مجلس شوند.
در طول تاریخ یکی از عوامل ظلم و جنگ و خشونت، همین وجود افرادی بوده که نمی‌توانستند فارسی صحبت کنند تا احقاق حقه خود کنند، تا دیالوگ کنند. 


روز چهارم
 
@parrchenan