و عبادت چه صفایی خواهد داشت

 

 ساعت 8.5 حرکت خود را شروع کردیم و در ساعت 9.5 دهکده چوبی بودیم

 یک بهشت در خط نیمه خشک ایران زمین

خزان

 

آسمان ابری - بارانی بود و سبزی این دهکده چشم نواز تر می شد

 گویی از کویر سمنان به جنگل  گلستان گام نهاده باشیم

 فرق بسیاری است دیدن سبزی در بیابانی و دیدن سبزی در منطقه ای خوش آب و هوا

نمی دانم تا به حال دیدن واحه در دل بیابان را تجربه اش را داشته باشید

 چنان  تجربه ی عجیبی است که بنده یکبار در طبس سالها قبل تجربه کردم

بی خود نیست در قرآن بهشت همچون آن واحه های بیابانی ترسیم شده است

 و ما در دهکده چوبی چنین حسی داشتیم


فردیس

 

 دهکده ای که سراسر از چوب ساخته شده بود

 آن قدر این سکونتگاه در نظرم زیبا آمد که حیفم آمد که آرزو کنم  ای کاش من هم در چنین جایی زندگی می کردم

چرا؟

آن وقت دنیا در نظرم شیرین و قشنگ می آمد که سخت بود از آن جدا شدن

 آن وقت  سبک زندگیم ، نوع  نگرشم ، برابری و مساوات و نگاه چپی که دارم کمتر می شد

 شاید یک کاپیتالیست تمام عیار می شدم

 احتمالاً دیگر مسافر نمی بودم ، یعنی توان مسافر بودن را نداشتم.  و در نهایت روزی که قرار است از این دنیا جدا شوم با نگاهی حسرت بار به این زیبایی  از آن جدا خواهم شد

 کل زندگی به حسرتی نمی ارزد.

 

در دهکده چوبی صبحانه خوردیم و ساعت 9.50 آنجا را ترک کردیم

 دیگر مزارع زعفران و آن رنگ بنفش و مایل به آبی اش چشم مان را نوازش می داد

 در یوسف آباد دیدیم در مزرعه ای یک  نفر تنها کار می کند از او پرسیدم می خواهد برا یکساعت ما هم در جمع اوری گلها با او همراهی کنیم؟

 جواب مثبت داد

 و کار ما شد حیرت کردن در ناز  و عشوه گل زعفران

  بیست دقیقه ای از کار ما نگذشته بود ، که بارانی سیل آسا ما را فرا گرفت و آقای زرندی مسئول آن مزرعه ما را به خانه اش برد، آمدیم کمک حال باشیم اما حال وبال گردن شدیم!!

 

 

 

 

 

در خانه  تا ساعت 13.00 بودیم ، لباسهایمان وضعیت بهتری پیدا کرد و ابرهای سیاه از ما جلو زدند

 آقای زرندی ما را برد به کارگاه فرششان

یکی از بزرگترین کارگاه فرش جهان شاید

یک سوله بزرگ با دارهایی غول پیکر

 نصیبمان شد که در گره گره فرش هایی با وزن هایی چندین تنی گره زنیم خیالمان را

 ساعت 14.00 از روستا خارج شدیم و در جاده خاکی لوله گاز سرخس رکاب زدن خود را ادامه دادیم

 ابرها تکه تکه شده بودند بیابان دلمه دلمه آب بسته بود و گاهی آسمان و محیط طلایی به معنای ناب کلمه می شد

 واقعاً ترسیم این فضا و حال خودمان در کلمه بسی مشکل است شاید عکس ها گویا تر باشند

در راه یک تراکتور که بارش هندوانه های مخصوص تخمه ژاپنی بود از کنارمان رد شد و چند عدد از بارش را زد ترکاند( دقت کنید ترکاند، یعنی برد بالا و کوبید بر زمین)

آن قدر خوردیم که سیراب شدیم

فقط شرط کرد که تخم ها را در جایی که در نظر گرفته بود بریزیم

پسر دل نشینی بود به نام جواد که یک شباهت ظاهری با یکی از دوستان کوهنوردمان داشت

ساعت 16.40 دیزآباد بودیم

 دیز یا همان تیز است که با بادهای تند خود معروف است ، ما اقبالی که داشتیم با آن باد مخصوص برخورد نکردیم

 شب را به لطف مهربانی های محل و شورای روستا  و بخصوص آقای نجاتی و مرادی در مسجد روستا خوابیدیم

 آقای نجاتی رفت از چندین کیلومتر آن طرف تر حلیم نیشابوری برایمان یک پاتیل آورد و ما شب تاسوعا نذری خود را خورده و خوابیدیم. حلیم نیشابوری اگر نخورده اید احتمالاً این قسمت از گزارش برنامه ارتباطی بین نویسنده و مخاطب ایجاد نخواهد کرد، چرا که مراد نویسنده چیزی است و فهم مخاطب از سخن چیز دیگری!!

55 کیلومتر مسافت طی شده

دوشنبه – تاسوعا

ساعت 8.15 حرکت خود را شروع کردیم در همان جاده گاز

 سر راه باز مزارع هندوانه دیدیم ، لحظاتی برایش هنودانه ها را جمع اوری کردیم و یک دل سیر هندوانه خوردیم  آن قدر جسور شده بودم که حتی بطری آب هم  دیگر نگرفته بودم! از بس که می شد هندوانه خورد

 ساعت 4.15 به  سی کیلومتری مشهد رسیده بودیم

اگر یه همراه داشته باشی از جاده خسته نمی شی!!

 

 اما هر چه سمت شرق می رفتیم آفتاب زود تر غروب می کرد و ساعت 4.30 غروب آفتاب اتفاق می افتاد در  نزدیکی روستای سنگ بست و در روستایی کم جمعیت با بیست خانوار که پشت ایستگاه  قطار فریمان بود ماندیم، شب را در مسجد ساده و با صفایش مهمان امام حسین بودیم

 

و برای خواب نیز در خوابگاه ایستگاه خوابیدیم

 

نذری

اگر بدانید آن لحظه  عکس چه زیبایی حاکم بود!!!

رخ

گردو و دوچرخه پنچر

 شبیه مرتاض ها اگر قسمت نذری ها را فاکتور بگیری با چند گردو می رکابیدیم

پبیرمد 89 ساله که هر روز می آمد هنودانه در سر زمین می خورد و میرفت!!

بیشترش رو ما خوردیم

 

 

شیب خفن

 

کال

 

 

 

 دوچرخه و پیچ زلف رفیق