صبح چهارشنبه از تهران با اتوبوس عازم سبزوار شدیم

 ساعت 19.00 سبزوار بودیم و از آنجا به خانه اقوام یکی از دوستان رفتیم و شب را آنجا به سر بردیم شب اول در حدود ده کیلومتر تا شهرک توحید سبزوار رکاب زدیم

پنجشنبه

صبح به گشت و گذار در سبزوار پرداختیم و از نقاط تاریخی و آرامگاه های معروف سبزوار دیدن کردیم

 اما بهترین قسمت سبزوار از لحاظ مردمشناسانه و انسان شناسی نه موزه مردم شناسی آن که محله غرشمال ها بود

 گویا آن گونه که مردم محلی می گفته اند برای اولین سر شماری که زمان پهلوی اول انجام  شد این محله که مردمان آن را غربتی ها یا کولی ها یا جوکی ها تشکیل می داده اند  به هیچ عنوان  با ماموران سرشماری هماهنگ نشده اند و مامور سر شماری در برگه مخصوص خود نوشته غیر قابل شمارش و اینگونه  شده که بعد از مدتی به محله غرشمال  تغییر نام داده است

 گویا در قصص تاریخی هست که مردمان غربتی را که در سبزوار و ساری و بجنورد بیشتر پخش هستند و در تهران در محله دروازه غار و شوش ، نادر شاه برای مهارت های فنی شان از هند وارد ایران کرده است که سه مهارت ناب داشته اند آهنگری – نجاری و خراطی و نوازندگی که این سه را برای جنگ های خود و تولید اسلحه لازم داشته است

 این محله سبزوار نیز اکثرا آهنگر و یا خراط بودند و با مهارت خاص و به شکل کاملاً سنتی آهنگری و خراطی می کردند

کوره های کوچک و دمیدن در آتش ان آدمی را پرتاب می کرد به عمق تاریخ انسان این که انسان چگونه آهن سرد را با زور و بازوی و رای  خود به نرمی و رقصندگی وامی دارد.

ملا حسین کاشفی

 

 

ملا هادی سبزواری

 

موزه مردمشناسی سبزوار

 

مردمشناسی ناب و زنده

 

 و آخرین بازماندگان تاریخ

و کدام گرگی به گله ای خواهد زد که سگانش چنین قلاده ای دارند؟

تصویر ذهنی ما از کاوه اهنگر چگونه می تواند باشد؟

شاید اینگونه

پیمرد زنگ فروش:

 دختر جان سرم رو بردی (خطاب به یکی از همرکابان ما)

 و ما کسانی هستیم که با زنگ های خود دنگ زنگ فروش را بردیم

 

 

بعد از بازید از سبزوار ساعت 12.00 سوار دوچرخه ها شدیم و عازم منطقه ییلاقی سبزوار به نام طبس شدیم که  باید به  پشت کوهستان می رفتیم و شیب نسبتاً خوبی داشت ساعت 14.5 روی گردنه بودیم و در ساعت 15.50 روستای شم آباد

این طبس آن طبس نیست ها

 به کوه هایش دقیق شوید

یک دو سه

چیلیک

و جاده تو را فریاد می زند

 

 همرکابی پنچر می شود و ما هم سوژه پیدا می کنیم

 حیفه بریم کمک کنیم سوژه از دست می ره

 

 

 

 و پاییز

 

در چادری که برای ایام محرم بر پا شده بود دمی درنگ کردیم و در نهایت  آقای علی اکبر شم آبادی ما را در منزلش جای داد. هر چه از ما تاکید که نمی خواهیم مزاحمتان باشیم از او تاکید که مهمان ما هستید و زائر امام رضا.

 در مراسم عزای حسینی روستا نیز شرکت کردیم

چای چی های با صفای روستای شم آباد

 

 هنگام غروب یک برنامه بیست دقیقه ای به نام حس حسین داشتند که در حلقه ی کوچکی عزادارن حسینی دایره وار می چرخیدند و سینه می زدند

این روستا با 200 خانوار 45 شهید در جنگ داده است به طوری که کل روستا در واقع  از اقوام شهید محسوب می شوند

 سخنران مراسم فرد نکته سنجی بود ، این روستا به روضه های انچنانی و رگ بردین های در گودال ها نیاز ندارد

 همین  که روضه را شروع کرد:  علی اکبر اخرین نگاهش را به امام کرد

 شما خودت آخرین نگاه فرزند شهیدت یادت بیاد ...

 و مجلسش را برد آنجا که دوست داشت

 گوییا همه اینجا آخرین نگاه علی اکبر به  امام را خود دیده بودند.

روستای باصفایی است شم آباد و مردم آن دل نشین تر

علی اکبر خان شم آبادی خصوصیات برجسته مردمان این خطه را به واقع برای ما ترجمان کرد، خانه و ملک اش آباد و روستا یش برقرار. روز دوم نیز سی و پنج کیلومتر رکاب زدیم

آقای علی اکبر شم آبادی و مهربانی هایش

نذری

 دو حامل یکی دو چرخه و یکی نامه بر

درنگی در خوشی

در پوست نمی توان گنجید

 می توان؟؟؟

 نه نمی توان

 

نیشابور

 نیک شاپور

 و دوچرخه ای که تا به حال تراختور ندیده!!

 آقا آرش منظورمه ها

 

و یک ماشین چندین انار  و میوه داد و گفت : التماس دعا

 خدایی اناری بود

 سابه ها بلند است و انارها چشم نواز