یک نکته آخر درباره پست آخر آنکه اگر به این باور رسیده اید که اتفاتات زندگی از سر تصادف نیست و به دنیال راز گشایی از نماد های زندگی هستید

شاید بتوان گفت نماد و نشانه را نمی شود قبل از انجام فعل بیان کرد،متوجه شد، به آن پی برد.البته  میتوان فعل اتفاق افتاده را واکاوی کرد و در نهایت نماد و نشانه های آن را استخراج کرد.

باری

  به سوی هدایت

ساعت 9.40 از تهران حرکت کردیم

 و13.30 سمنان بودیم

 تا خرید های خود را بکنیم ساعت 14.00 از میدان استاندارد سمنان  به سمت جنوب و ریل تغییر مسیر دادیم

بعد از آنکه به کنار ریل رسیدیم، 9 کیلومتر ابتدایی جاده کنار ریل آسفالت بود و بعد از آن  همه خاکی .

15.50 به ایستگاه میان دره رسیدیم. توقفی نکرده و راه خود را ادامه دادیم

 16.50 به ایستگاه متروکه ای رسیدیم که قبل ترها استفاده می شد و اکنون بلا استفاده شده بود. یک مزرعه قشنگ نیز در کنار آن بود. دیدن درخت در وسط بیابان صفایی دیگر دارد که قابل مقایسه با دیگر نقاط  کشور نمی باشد. یک آرامشی در دل نهیبی آرامش گون بر انسان نشست می کند.دیدن درخت و مزرعه در دل بیابان.

 خلاصه شب را در ایستگاه چادر زدیم و چون وقت زیاد داشتیم با دوربین خود به شکار سوژه رفتیم.

 هات شاکلتی خوردیم که در هوای سرد بیابان گرممان نگه دارد  و کوکو های امیر را خوردیم و کم کم منتظر خواب شدیم



 سکوت مطلقی داشت بیابان که هر یک ساعت با غرش لکوموتیو شکسته می شد یا با صدای بادی، گاهی قوری بر روی اجاق تکانی می خورد.

 تنها یک بار به خاطر صدای قطار از خواب بیدار شدم . قطارهای باری با کل توان خود حرکت می کنند و صدا و قدرتی عجیب دارند. از دور که صدای آن آمد و از خواب بیدار شدم منتظر بودم که تا یک دو سه دیگر از رویم رد شود که وقتی دیدم رد نشد دوباره خوابیدم!!

جمعه:

 6.30 از خواب بیدار می شویم

تا چادرها و وسایل را جمع و جور کنیم می شود 7.30

8.30 ایستگاه آب گرم هستیم و صبحانه را می خوریم.

9.30 حرکت کرده و ساعت 11.00 به ایستگاه گرداب می رسیم.

 فضای بیابان عوض می شود. کوه های رنگی هویدا می شود و مسیر زیباتر می شود.

گرداب!

 چه اسم رمز گونی

 گرداب می رباید و خوابم نمی برد*

در مسیر گرداب کلی عکس می گیریم

 لکوموتیو ران ها برای ما سه تا پیزوری بوق سلام می زنند

و دست ارادتی از ما به سوی آنها  به پرواز در می آید.

 از معدود بوق هایی است که دوست داشتنی است.

 قطاری به آن بزرگی و آن جلال ، ارادتی بر تو عرضه می کند که تو   بر خود  با خود شوی.شکوه پیدا کنی ، بر خود مفتخر شوی

از گرداب به بعد حال و هوایمان عوض می شود، بازی ابر و کوهک ها و  بیابان، بازی زیبایی است که هوش از سر می ربایید

 در مجموع برای عکاسی بیست دقیقه توقف داشتیم

13.45 به ایستگاه هفت خوان می رسیم (توقف 15 دقیقه ای)

14.00 حرکت می کنیم

 هوا سرد شده است، بیشتر آب بدن از طریق ریزش اشک و ریزش آب بینی تلف می شود، گویی بیابان اشک ریزانمان کرده، یا به دیار شوق یا برای تنبیه!

 دیدار شوق گون متصورتر است برایمان

 ابرهای زیبایی که ساعتی پیش می دیدم منسجم تر شده اند، اما هنوز زورشان بر پهنه گسترده بیابان و کویر نرسیده است. تا می خواهند منسجم تر شوند در عمق بیابان گم می شوند.

 اما ابری سیاه ما را تعقیب می کرد، یکی دو قطره بارید و ما دیدیم اگر بمانیم او ما را خواهد گرفت، بر رکابیدنمان افزودیم، ناهار را حذف کردیم. تا می آمدی نفسی تازه کنی ابر سیاه به تو می رسید، مسابقه ای شده بود میان دوچرخه و ابر، قدرت دوچرخه در پاهای ما بود و قدرت ابر در اختیار باد

 و ما با یکی از عناصر چهار گانه در حال رقابت بودیم. رقابتی بس دل چسب بود

15.00 به لارستان می رسیم و در ساعت16.00 بن بار هستیم و 17.30 امروان

 خستگی بر تنها و چشمانمان نشسته است. آسمان گرگ و میش است

 شب را در همانجا و در خانه های ویران پشت ایستگاه می خوابیم.

اما لذت خوابیدن شب قبل را نداشت، یکی دو ساعتی یک قطار در ایستگاه بود و صدای آن زیاد.

شنبه روز تاسوعا در پستی  دگر

* پر کن پیاله (فریدون مشیری)



راهی