از پنجشبه تا عاشورای امسال یک برنامه دوچرخه سواری داشتیم که برایم خیلی حرف داشت، پیام داشت، آگاهی داشت. این برنامه مفاهیمی را برایم درونی کرد، نه ،مفاهیمی را در خون  و رگم جاری کرد،

 می شود این برنامه را برای خودم این جوری تعریف کنم،

 نماد و نشانه شناسی در زندگی را ،راه و روش و اسلوب باز خوانی و باز شناسی آن را فهمیدم

 و واژه هایی چون معجزه، انتظار و امید را باز تولید و باز فهم و باز آفرینی کردم.

  دیدار دو دوست قدیمی( دوچرخه - ریل)

قرا شد 5 شنبه صبح  ساعت 7.00 صبح ترمینال جنوب باشیم و سریع حرکت کنیم تا وقت کم نیاوریم  و برنامه را تا به انتها اجرا کنیم.

ساعت 6.35 امیر زنگ زد که در هفت تیر چرخ عقبش پنچر کرده  و دیر می رسد

ساعت 7.35 باز زنگ زد که دوباره چرخ عقبش پنچر شده

 آخر خود را ساعت 8.30 رساند با چرخی دوباره باز پنچر

 به دلیل نا معلومی چرخ عقبش پنچر می شد( این را هم بگم که اصول اولیه پنچر گیری و ریز کاری های ان را خوب بلدیم)

من تویپ اضافه خودم را به او دادم که از تویپ من استفاده کن.

 دوباره پنچر گیری کردیم دیدم ای دل غافل تویپ نو من پاره است!!!

انگار کسی یا چیزی می گفت نروید!!

یک نگاه هایی به هم می کردیم که این یعنی چه؟

 با از رو نرفتیم و دوچرخه پنچر را سوار اتوبوس کردی و و عازم سمنان شدیم

 بعد از ظهر به سمنان می رسیدیم و تاسوعا و عاشورا برایمان امیدی برای خرید تیوپ نگذاشته بود

 هنگامی که اتوبوس می خواست از تهران حرکت کند.

 رننده مسافری را با بار زیاد سوار کرد.

 اول گفت نمی شود، دوچرخه هست و بعد به او گفت بگذار ببینم چه می شود کرد

 و ما در دل بر این مسافر کلی غر و لند کردیم که الان بارش را روی دوچرخه های ما می اندازد و دوچرخه ها خراب می شوند.

 مسافر پسر جوانی بود، سر زنده

 همین که آمد از کنارمان رد بشود، گفت دوچرخه  ها مال شما هستند؟

 جوابی دادیم. گفت من هم مریدا دارم. تیری در تاریک انداختم ، گفتم یکی از دوچرخه ها پنچر است و همه تیوپ ها استفاده شده در سمنان کجا وسایل دوچرخه می فروشند؟

گفت:اون موقع روز معلوم نیست باز باشند و رفت ته اتوبوس نشست

رسیده بودیم سمنان و داشتیم دوچرخه ها را پیاده می کردیم که دوست این مسافر آمد با 4 تا تیوپ نو!!!

گفت نادر زنگ زد که برو بگیر و بیار به ترمینال.

 از آنها بسیار تشکر کردیم . امید آنکه همه جا ره گشا باشند.


مسیر پیچیده شناخت

اما برای خودم مفاهیمی تازه هویدا شدند.

 بسیار شنیده ایم که موسی عصا انداخت و اژدها شد

 عیسی مرده زنده کرد

 و اینها را معجزه نام نهاده بودند.

 اما مفهومی بود در این حد

 در این برنامه مفهوم معجزه برایم درونی و فهم شد

 این مسافر، اون غرو لند اولیه ما و در آخر نتیجه انتهایی سفر او، از درون آن ترکیبی بیرون آمد که معجزه نام می نهم.معجزه مفهومی بس عمیق تر پر شکوه تر و درونی تر از این قصصی است که ذهنم در آن مانده بود. معجزه یعنی یک تیوپ وسط شهری غریب.

 بسیار شنیده بودیم از کمک هایی غریبی که مسافران(دوچرخه سوارهایی که در طول عالم رکاب می زنند) بر آنها می شود ، اما در این برنامه این بار ما خود قسمتی از آن بودیم

 دو دوست!! یکی دوچرخه سوار   یکی فانوس به دست

 و اما قضاوت:

در نگاه اول و نظر اول هر چیز و هر کسی را قضاوتی کردن، شرمندگی نهایی بر بار خواهد آورد.

و من شرمنده از قضاوتی که در برابر این مسافر جوان داشتم هستم هنوز.

یاد گرفتم این برنامه مردمان را قضاوت نکنم

 حداقل نه تا زمانی که شناختی نسبی از او پیدا نکرده ام

 و این یعنی قضاوت سخت می توان کرد، قضاوت کردن نادر است، از روی ناچاری است ،چرا که شناخت فرایندی زمان بر ، طولانی و متناسب با محیط و شرایط و زمان های متفاوت است.

 اون پنچر شدن های پیایی که ما نشانه ای از نرفتن می پنداشتیم، در واقع این چنین نبود،در واقع درسی بود برای شناخت آن دو مفهوم بالا


در صبح عاشورا مهمان پدر بزرگم بودم، یک گفتگویی شیرینی بین ما در گرفته بود،

این اتفاقی که برایم در این مسافرت افتاده بود را به او گفتم:

 او گفت: او  حضرت خضر بود که جوان شده و به شما کمک کرده، حضرت خضر به مسافرها کمک می کنه

در انتهای گفتگویمان گفتم: حاجی بابا ظهر نمی ری مراسم عزاداری؟

 گفت همین چیزی که تو برام تعریف کردی برای امروزم بس بود!!


 خیلی دوست دارم سراسر زندیگم مسافر باشم و تند تند این چنین دوستان خضر گونی ببینم

نور بازی