صبح از خواب برخواستیم

آسمان سیاه  بود و هوا سرد

صبح عاشوراست و امروز می خواهیم به مشهد برسیم

 

 

پناهنده

 

 

در هوایی ابری و بارانی از ایستگاه قطار جدا شدیم و به دلیل بارشباران که اط شب شروع شده بود، تصمیم گرفتیم از مسیر آسفالت  طی طریق کنیم

 یکم نامردی بود در حق رفیقمون

 کدوم رفیق؟

 ریل قطار – لب خط

 همونی که چهار سال راهنمای ما بود و گاهی که گم می شدیم مثل فرزندی که دست مادرش رو رها کرده هراسان به دامانش بر می گشتیم

 آره  حس نامردی در حق رفیقم رو داشتم

 اما بارش باران جاده خاکی لب خط رو خیلی گل کرده  و احتمال اینکه بتونیم توش رکاب بزنیم کم می کرد

 

خداحافظ رفیق خوب

 هیچ فکر نمی کردم دو خط موازی، دو آهن سرد، با کلی سنگهای بینشون اینگونه رفیقمان شوند

 

 شاید کمتر کسی حال ما را در رابطه با  لب خط بداند

 بگذار این حال برای  خودمان باشد

 بگذار

 

افتادیم در جاده

 از نان ها و کنسرو هایی که داشتیم چند سگ ولگرد را سیر کردیم

یکی از سگها برای رسیدن به ما سینه خیز می آمد، افتاده ترین حالتی که می توانست داشته باشد

نمی دانم چرا نوع آمدن آن سگ نزد ما مرا یاد رابطه مطاق  عبد با معبود انداخت

 به راستی رابطه این دو چگونه تعریف شدنی بود؟

 

هوا بسیار سرد بود

کمی که رکاب زدیم تابلوی مشهد بیست و پنج کیلومتر را دیدم

 همین که تابلو را دیدم بغضی در گلویم نشست

 راستش از دیدن این بغض در گلویم  متجب بودم

انتظار این بغض را نداشتم

 سالهاست که  آن حال و هوایی که برای مشهد در دوران کودکی را داشتم ترک شده.

هر سال که والدینم می روند می گو یم برای من بلیط نگیرید!

 چرا؟ خوب معلومه حوصلم سر می ره و...

 کلی استدلال منطقی و بیانی و زبانی  میارم برای اینکه :

اصلاً شما چرا میرید؟؟؟

 این حرفها  و بحث ها را باید متحول کرد و...

 

آری متجب بودم

 هر لحظه که تابلو نزدیک تر می شد گاهی این بغض می شکست

 

 نزدیک های مشهد باران شدید تر و هوا سرد تر شد

انگار  رکاب زنی ما هم شده بود یک  کوهنوردی

 این که به قله نزدیک می شوی هوا درهم تر می شود باد سریعتر می شود کولاک می شود سرما در جانت می افتد

 هر چه به مشهد نزدیک تر می شدیم اینگونه بود

مشهد قله  چهار هزار متری ما در زمستان شده بود

 

 یاد سوالی می افتم که چند هفته پیش در کلاس عطار داشتیم؟

 در مواجهه پرندگان با سیمرغ  در منطق و الطیر عطار چرا سالکان هر لحظه و دم به دم سختی  راهشان و سلوکشان بیشتر می شود؟

در جاده حس سالکی رو داشتم که داره به سیمرغ جانش می رسه

در لحظه رسیدن به مشهد یکی از دوچرخه  ها پنچر شد در آن سرما پنچری گرفتن کار سختی بود و گویی ما باید در شداید گرفتار می آمدیم. اما در این شداید ما خندان تر بودیم بشاش تر بودیم، اصلاً حالمان عجیب بود

 زیر باران و در آن هوای سرد

 باور کنید عاشقان سینه چاک موسی بن الرضا هم اینچنین نمی کردند در آن هوا و آن باران و آن آسمان  چه برسد به ما که هدف رکاب زدن بود نه مقصد.

 

 خود مشهدی ها وقتی که ما را با آن شرایط می دیدند که رکاب می زنیم می آمدند می گفتند : التماس دعا!!

نزدیک های ظهر رسیدیم به نزدیک های حرم

 در خانه ای نزدیک مسجدی دوچرخه  ها را گذاشتیم و در مسجد وارد شدیم

 بخاری آن فضا را گرم کرده بود

 ما هم رفتیم بیخ بخاری نشستیم

 

ظهر عاشورا و نوستالوژِی نوشابه شیشه ای

 

بازی روزگار را ببین ، منی که رفتن یا نرفتن به مشهد علی السویه هست

 ظهر عاشورا در مشهدم!!

مادرم قبل از سفر گفت برو حرم و سلام مرا به امام برسان.

گفتم من اصلاً حرم نمیروم ، این مسخره بازی ها چیه!!

 اما اما

 در طول راه آن قدر اینگونه سخن مادر را بر ما گفتن ، گفتن که شرمم می آمد که نروم، نگویم. اصلن همین که رسیدم مشهد  دوست داشتم برم حرم

 دلم گویی تنگ شده بود.

دنبال نوستالوژی های کودکیم بگردم.

 برم زیر گنبد گوهر شاد دراز بکشم و نقش های اون رو ببینم تا یه خادم بیاد گیر بده.

 برم رواق آزادی  ، اونجایی که بابا بزرگم دوست داشت و ما می رفتیم براش جا می گرفتیم بشینم و..

 

 

لحظه ذیدار

 

 

در مسجد خوشمزه ترین قیمه  ای که می شد خوردم

 دلمان برای قیمه  امام حسین تنگ شده بود

 

 سپس پیاده  به سمت حرم رفتبم

 در داخلی یکی  از رواق ها نشستیم

 امیر گفت ما که نمی دونیم اما اون هندوانه فورش

 اون  زعفران کار اون.... و اون هایی که تو این چهار سال گفتن سلام ما را برسانید

 سلام می رسانند

 

 یکی گفت آداب رفتن به حرم غسل کردن است و...

 گفتم من می خوام با همین خاک و عرقی  که  رو تنم نشسته برم

  اینجوری بیشتر حال می کنم

 زیر باران پنجره پولاد

 چه صفایی  داشت

 

 

چشمان آویخته در دستان آویخته

 

 

 فکر کنم از سال 86 نرفته بودم

 و دستانی که قفل می شدن بر پنجره

 می دانید آنجا چه حسرتی در دلم بود ؟

 اینکه ای کاش من هم همچون اون پیرزن ویلچر نشین، همچون اون دستی که پینه بسته با عمق جانبا ا همان ایمان به پنجره آویزان می شدم

اما نتونستم

 هر کار کردم نتونستم

حتی روز بعدش هم نتونستم

 ایمان عطاری و شک خیامی

 آدم رو خرد می کند  کم توان می کند به مرور می چکاندت.

 اما در دلم بر واژه ایمان خوشبین تر شدم

 بعد از این جنایت ها که داعش انجام داده و می دهد کلمه ایمان برام یک کلمه ترسناک شده بود

 اما آن پنجره، آن دست،آن صفا و آن خوبی که در آنجا حس می کردم یا شاید بگم لمس می کردم این فضا را برایم شکست

 به ایمان نرسیدم اما  بی ایمانی هم  برایم ترسناک تر آمد

مسافت طی شده در روز عاشورا 35 کیلومتر

 

چقدر این پست طولانی شد

 اما  در این حس و حال دوست دارم ادامه دهم

 نه حتی برای خوانندگان که برای خودم

در هتل انواع خوراکی ها و نوشیدنی ها بود و بنده هم از آن دریغ نمی کردم اما، در آن خوردن ارتباط انسانی شکل نمی گرفت

به قولی، هیچ گارسونی با ما یک دل نبود و ما با او.

 اما در سفر ما هر لقمه که می خوردیم در آن انبوهی از  رابطه و احساس جاری بود

و مزه این کجا و آن کجا

 

 

 روز بعدش  در آرامگاه فردوسی بزرگ بودیم، فردوسی که نماد آن شده گل نیلوفر، همچون بودا

 

 

 و  شب پنجشنبه در هوایی برفی به سمت ترمینال اتوبوس  برای رسیدن به تهران بودیم

 چرا که نیازی  به ماندن احساس نمی کردیم آن قدر رضایتی درونی در ما شکل گرفته بود از این سفر و زیارت که همین که حرم رسیدیم ، آن حس رضایت به حد کمال خود رسید مثل کوهنودری که در یک روز برفی و بعد از یک برف کوبی به قله می رسد

 لحظاتی می ماند و می رود، لحظه رسیدن لحظه تمام شدن است

 و سفر ما به راستی اینگونه بود

 

 

یکی از دوستانم که به  گردنم حق استادی دارد متنی برایم فرستاد که لذت این رکاب زدن چهار ساله را همچون شرابی  کهن که از پستو خانه ای فراموش شده بدست آید

 مستم کرد این متن کلام پایانی:

زیارت  از ریشه ز- و- ر است  به معنی میل کردن به سمتی در واقع از محل زندگی خود برای دیدن کسی بسوی او میل کردن است. از طرفی در عربی از اشتقاق اکبر و اصغر در معنی استفاده می شود و معانی پر بار تری بدست می آید. کلمه زور ریشه زیارت است اگر بهمش بریزید (وزر) در میاید. وزر به معنای مسئولیت است. در واقع کسی که زیارت می رود بعد از برگشت بار مسئولیتش بیشتر می شود. این اشتقاق اکبر.

 حالا اگر اصغر را در نظر بگیریم میتوانیم(زود) که ریشه زیاد شدن است را بگیریم. پس با  هر بار زیارت باید در شما زیادتی هم اتفاق افتد. این زیادت با اضافه شدن  فرق دارد زیادتی به جان شما و روح شما.

 

امیدوارم با نگارش این گزارشات مسئولیت و وظیفه ام را نسبت به دوستان و خوانندگانم انجام داده باشم و اگر کسری بود

 نقدم کنید تا اصلاح کنم گزارشات دیگر و وظایف دیگر

 

رضایتی درونی