رکابزنی اردستان - یزد
از این که صبح تنبلی کردم ننوشتم از خودم ناراضی بودم،سرد بود و ترجیح میدادم در کیسه خواب بمانم.
بعد از اینکه از خیله ( زایر سرای زرتشتی)به سمت جاده امدیم ، قبل از سوار شدن بر چرخها دلم برای شیطونک همراهم تنگ شد. از جیب کیف کمری ام در آوردم و به داود نشانش دادم، داود نیز کودک باصفایی دارد چند بار زمین زدش و به من پس داد. سوار چنبر شدیم و در شیب جاده حرکت کردیم. در مسیر انحرافی ، راه، به آب انباری میرسید. همرکابم به آن سمت رفته بود و متوجه شده بود آبیاری قطره ای درختانی که کاشته شده اند از منبع آب قطع شده است. برقرار اش کرد. یک دهش یا عمل خیر. با خودم تصمیم گرفتم از این به بعد هرگاه در سفر بودم،جایی درختی نهالی دیدم، به آن سری بزنم، شاید مفید باشد و درختی را از بی آبی نجات دهد.
تا همرکابم از کنار آب انبار از جاده انحرافی بیایید با «شیطونکم» در جاده بازی میکردم. میزدم زمین و باز بر دستم پرتاب میشد. حالا با دست چپ تمرین میکنم، تعادلش بهتر شده، اما به چابکی دست راستم نیست.
همزمان با اینکه همرکابم از جاده انحرافی به من میرسد اینترنتم وصل میشود و از یک دوست قدیمی که تا به حال با چشم سر ندیده اما با چشم نوشتهها و عکسهایش بسیار دیده امش یک پیام بهم میرسد:
حمید رضا:
«سهیل عزیز
بعد از اینکه از خیله ( زایر سرای زرتشتی)به سمت جاده امدیم ، قبل از سوار شدن بر چرخها دلم برای شیطونک همراهم تنگ شد. از جیب کیف کمری ام در آوردم و به داود نشانش دادم، داود نیز کودک باصفایی دارد چند بار زمین زدش و به من پس داد. سوار چنبر شدیم و در شیب جاده حرکت کردیم. در مسیر انحرافی ، راه، به آب انباری میرسید. همرکابم به آن سمت رفته بود و متوجه شده بود آبیاری قطره ای درختانی که کاشته شده اند از منبع آب قطع شده است. برقرار اش کرد. یک دهش یا عمل خیر. با خودم تصمیم گرفتم از این به بعد هرگاه در سفر بودم،جایی درختی نهالی دیدم، به آن سری بزنم، شاید مفید باشد و درختی را از بی آبی نجات دهد.
تا همرکابم از کنار آب انبار از جاده انحرافی بیایید با «شیطونکم» در جاده بازی میکردم. میزدم زمین و باز بر دستم پرتاب میشد. حالا با دست چپ تمرین میکنم، تعادلش بهتر شده، اما به چابکی دست راستم نیست.
همزمان با اینکه همرکابم از جاده انحرافی به من میرسد اینترنتم وصل میشود و از یک دوست قدیمی که تا به حال با چشم سر ندیده اما با چشم نوشتهها و عکسهایش بسیار دیده امش یک پیام بهم میرسد:
حمید رضا:
«سهیل عزیز
به واسطه تجربیاتی که در کانال میگذاشتی و بیان علاقه کودکان به شیطونک، قبل از سفر کربلا تعدادی توپ شیطونک خریدم تا در راه به کودکانی که در موکب ها خدمت می کردند هدیه دهم.
وقتی دختر بزرگم شیطونک را بدستشان میداد، ابتدا با کنجکاوی نگاهش می کردند و سپس انگار که آشنایی را به خاطر آورده باشند خنده بر لبهایشان مینشت و چشمانشان برق میزد.
در همان لحظات هم تو را یاد میکردم و هم از شادیشان شاد می شدم.
عزت مزید و سفرِ نو بیخطر»
تفسیر این توالی اتفاقات پیرامون «شیطونک» با شما.
اما این برایم نشانه ای بود که در اینجا مطرح کنم. و آن را چون راز بنگرم
یاد جمله ای از زرتشت که در چک چک خوانده بودم افتادم و دلم لرزید:
خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد.
@parrchenan
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|