گزارش برنامه رکاب زنی از سبزوار تا مشهد الرضا آبان نود و سه قسمت دوم

خانه به دوشی
جمعه از روستای شم آباد ساعت 7.45 زدیم بیرون و ساعت 10.5 شهر سلطان آباد بودیم
آسمان صاف بود و ما در بیابان می رکابیدم و در اوج لحظه خوش بودن انسانی بودیم
در انتهای شهر صبحانه خوردیم و ساعت 11.45 حرکت کرده و در مسیر نیشابور قرار گرفتیم
چون جاده خلوت بود از جاده آسفالته رفتیم
زندگی یعنی سفر
در طول مسیر مزارع گوجه بود و برداشت آن تمام فضای جاده بوی گوجه فرنگی گرفته بود
بنده مشامم نسبتا قوی است و با بوی خیلی چیز ها حال می کنم و سر خوش می شوم و بوی های نا مطلوب هم سریع می فهمم مثلاً سر کار بوی پای و جوراب بچه ها...و بوی یک چیز آشنا سریع هل ام می دهد به آن بوی در خاطره ای دور
مثل پرتاب سیبی بر گنبد آبی آسمان
پرتابی که می روی بالا اما دوباره بر می گردی دست کسی که پرتاب کرد
بوی گوجه پرتابم کرد بیست سال پیش زمانی که قوم و خویش ها همه با هم می رفتیم مشهد
حاجی بابا شولت داشت و پدر من تازه پیکان صفر خریده بود، سفید یخچالی
چند تایی از خاله و دایم ازدواج نکرده بودند
دوست داشتم تو ماشین حاجی بابا باشم با این که کیپ آدم بود بنشینم وسط ماشین و مادر مرا از آن نهی می کرد
می رسیدیم مزارع گوجه خراسان
حاجی بابا به دایم که اون موقع ها گواهی نامه هم نداشت و سالها مانده بود به سن تصدیق گرفتنش می گفت بزند کنار
می رفتیم دل مزرعه و پدر بزرگ جعبه ای گوجه می خرید برای ادامه سفر
همانجا گوجه ها را نصف می کرد و به آن نمک می زد و می داد دست ما
چه مزه غریبی داشت وسط مزرعه گوجه خوردن
چه روزهایی ...
و سیبی که بل اخره آمد کف دست صاحبش. سهیل رکاب بزن
اما همه پرتاب کنندگان مهارت قهاری در گرفتن سیب ندارند ممکن است
سیب را نگیرد و بیفتد روی خاک و سیب بترکد- بشکند- ناقص شود
نه اصلاً مهارت دارد اما ناگاه ستیغ آفتاب چشمش را بزند - سیب را نبیند
و تو در خاطرات خود غرق شده بمانی
آن سیب ترک خورده، شکسته، آب انداخته، دگر سیبی نیست که بماند آن دگر سیب نیست.
دوستان هم دل
در ساعت 15.20 در روستای همت آباد توقف کردیم
اینجا نیز آقای اکبر همت آبادی برای ما مسجدی جور کرد و شب را آنجا ماندیم
آدم باصفایی بود ، از فقر رنج می برد اما عاشق کمک کردن به زائران بود
با شرمندگی خاصی صحبت می کرد که نتوانسته میزبان ما در خانه خود باشد
می گفت قدیم ها که اتوبان را نزده بودند و مسیر مشهد این مسیر بوده یک زائر سرای بزرگ داشته و دنیا ورق خورده و جاده اصلی جایی دگر رفته و این شده حال و روز اش
باز هم تاکید می کرد که برویم خانه اش و زن و بچه اش را می فرست خانه اقوام
مردی بود ناب از آنهایی که دیدن او می ارزید به تمام رکاب زدن هامان
به همه سراشیب ها و تعرق هامان دمی با او دم زدن ما را بس.
و این سومین اکبری بود که سه شب متوالی مهمانشان بودیم.
مسافت رکاب زده شده 65 کیلومتر
صبح برایمان آش نذری بلغور با گوجه فراوان آوردند و اکبر آقا برایمان شیر
چقدر چسبید
زائر بودن ، مسافر شدن، بی خانمان بودن ،بی سقفی رفتن، درویشی شدن،در راه ماندن، متوکل شدن، با خدا بودن با خدا بودن ... چه لذتی دارد با این مردمان مهربان تر از برگ

نمونه ساده تر از غذایی من درآوردی به نام سورک

و آن قدر با دوچرخه هامان رفیق هستیم که سر یک سفره بنشینیم!
شنبه ساعت 8.00 از مسجد زدیم بیرون و 8.50 شهر فیروزه بودیم
نامش دل نشین بود
طبع ما در سفر ان قدر نازک می شود که با نامی و واژه ای دلمان قنج می رود
با نام های کهنی که می بینم بازی می کنیم ، بحث می کنیم ، سعی می کنیم به ریشه آن توجه کنیم..و معمولن امیر این مهندس کم ادعا اما پر محتوا جوابی و استدلالی و تعقل ورزی برای ما دارد.
در سفر نازکای دلمان پذیرای وزن قاصدکها می شود.
نازکای دلمان
از انجا به روستای کمال رفته تا خانه کمال الملک را که اواخر عمر در آنجا بود را ببینیم که بسته بود
و ساعت 12.10 نیشابور بودیم و ساعت 13.00 نزدیک دو بزرگ ادبیات ایران زمین عطار و خیام رسیدیم
در راه با دوستان شعر هایی از این دو را می خواندیم
بازی روزگار است یکی عند مذهب و دیگر ی لامذهب در دو سر منطقه ای خفته اند
یکی حکیم و یکی دارو ساز و عطار
گویی این تشخیص می دهد و آن نسخه می پیچاند
این مطب دارد و آن داروخانه
و فرزندانی که در دامن خیام بپروند تا چند ، چند وچون خواهند کرد؟
و دل من ایرانی و هویت سهیل این زمانه گاهی خیامی می شود و گاهی عطاری
هم زیر گنبد سوراخ و هندسه وار خیام می رقصد و هم در زیر قبه فیروزه ای عطار ارام می گیرد
یک سال است که چهارشنبه ها با عطار می زیم و لحظاتی در فضایی ارام و خلسه آور با بارانی نم گرفته واسمانی ابری در کنار عطار دم زدیم
و یک تک بیت از ابیان منطق الطیر را مزه مزه کردیم که در آرامگاهش در تابلویی زیبا نوشته بودند:
گر تو هستی مرد کل، کل ببین. کل طلب، کل باش، کل شو ،کل گزین
عشق عطاری و خوش باشی خیامی می شود این مجسمه در بین راه هر دو .
فصل مشترکشان
خوش باش دمی که زندگانی این است
تردید متخلخل اما زیبا و هندسی سقف آرامگاه خیامی
در این تردید اندیشه خیس می شوی اما ....
بیشتر روزهای سال آفتابی است!!
به نظرم نیشابور اگر بیش از شیراز نداشته باشد کم از ان نیست و این همه غافل شدن اما چرا؟
شب را در خانه معلم در جوار خیام به صبح رسانیدیم
مسافت طی شده 45 کیلومتر
در مقام حیرت
وآرامش مرغان رسیده به سیمرغ جان
چه ستونی استوار خواهد بود
اندیشه وحدت وجودت
و چه مغرض اما اگاه به اندیشه تو بود آنکه نوشته سنگ تو را اندیشید و سپس حجاری کرد