آخرین رکابان شدن و سفر دوچرخه ای در پاییز سال پیش بود. قرار بود برنامه از جمعه شروع شود،
در سطح شهر رکاب می زدم و به برنامه فکر میکردم. گویی به این ریتم در شهر « عادت» کرده ام. به آسمان نگاه میکنم و به خودم میگم: دوباره بی سقفی و سرپناهی.
شما در سطح شهر خود که سفر کنی، مقصد و مبدا ات مشخص است، از سقفی به سقفی دیگر می‌رسی، یک سرپناه حداقلی، گرمایی، آرامشی و آسایشی و کم کم تکرار و تکرار و در نهایت « عاددت».
اما وقتی که با دوچرخه رکابیدن در سرزمین را بی آغازی، از این سرپناه و سقف فاصله معنا داری گرفته ای. سقفت میشود آسمان و سرپناهت آفتاب. از صبح در معرض باد و آفتاب و شاید باران باشی و احتمالأ شب در جایی مسقف بخوابی یا که در چادر. بر میگردی به زمانهای دور تاریخ، قبل از این تمدن، قبل از انقلاب کشاورزی انسان ، وقتی که  انسان نه سقفی داشت و نه سرپناهی، اما همه سرزمین خانه اش بود.
و چون این دو را نداشت، تکراری نداشت و در نتیجه « عادتی» هم.

برای یافتن انسان خالصمان لازم است که از عادت خارج شویم. دکمه پاز تکرار را بزنیم و به رویه ای دیگر رو کنیم.

خوشا بی سقفی
 سقفی چون آسمان،
حتی بارانی
 خوشا بی پناهی
پناهی چون آفتاب،
حتی سوزان.

دلم برای کتاب ایران بین دو انقلاب نوشته آبراهامیان تنگ میشود، فصل پایانی آن بودم. نمی‌توانستم تند بخوانم و از آن گذر کنم، با هر خط و صفحه اش، خاطراتی و نوشته هایی برایم تداعی میشد و‌نمیشد از آن به راحتی گذر کرد. خوانش پایانی آن می ماند بعد از سفر. کتتب لاغری را با خودم همسفر کرده ام که از آن خواهم نوشت.

همچون سالهای گذشته، گروه مجازی هست برای عکس و گزارش و تبادل اندیشه.
 با توجه به ربات های بی تربیتی که هست، لینک گروه را نمی‌گذارم. اما اگر شخصی تمایل داشت در پی وی ام اعلام کند تا لینک آن را برایش بفرستم.

برنامه سفر با دوچرخه در  اردیبهشت ( گوڵان):

مسیر:
بیجار، 
قروه، (در دامنه کوه های بدر و پریشان) 
دزج، 
سنقر، (در دامنه کوه های دالاخانی) 
فش، (روستای تنبور) 
کنگاور، (معبد آناهیتا) 
صحنه، (در حاشیه رودخانه گاماسیاب) 
بیستون، (کتیبه داریوش، هرکول و...) 
کرمانشاه. 

مسافت،
حدود 500 کیلومتر. 
زمان شروع، 
ششم اردیبهشت، به مدت حدود ده تا دوازده روز.

 

 

روز اول

@parrchenan