روز تاسوعا و آخرین روز برنامه ما بود، قرار بود اگر دیشب را به دامغان رسیدیم تا شاهرود برویم که نتوانستیم برسیم.

 یک آقای مهربان مسئول ایستگاه شده بود و به ما آب جوش داد و ساعت 8.30 به سمت دامغان حرکت کردیم. هوا خیلی سرد بود و دائم چشمانم پر اشک می شد. رکاب زدن هم گرمم نمی کرد.

 ساعت 9.30 به ایستگاه سرخده رسیدیم، البته قسمتی از مسیر از روستا های معصوم آباد آسفالت بود.


مردم محلی در حال عزاداری بودند. در ایستگاه عدسی های خود را داغ کردیم و در آن هوا خیلی مزه داد. ساعت 10.30 به سمت دامغان حرکت کردیم و 12.00 به دامغان رسیدیم.

 دیگر از ریل جدا شده بودیم و او و مسافرانش را تا سال بعد به خدا سپردیم.

 هنگامی که به دامغان رسیدیم، با انبوهی از ماشی های دامغانی بر خورد کردیم که به سمت دهات های اطراف می رفتند.

 از اهالی که پرسیدیم گفتند مردم از شهر به سمت روستا ها می روند و نذری آنجا پخش می شود و در شهر خبری نیست.

 به امیر گفتم، بیا بریم سمت کمربندی تا ماشین بگیریم.

 گفت : تاری خانه مسجدی قدیمی هست برویم آن را ببینیم و بعد برویم.

ظاهراً امسال از نذری خوردن محروم بودیم. به سمت تاری خانه رکاب می زدیم که خانه ای که عده ای بر سر آن جمع بودند ما را دعوت کردند که در نذری آنها شرکت کنیم.


این سیستم ظاهراً در استان سمنان است که صاحب خانه بیرون خانه می ایستد و عابرین را دعوت به خانه می کند.

 ما هم از خدا خداسته ، اجابت کردیم دعوت صاحب خانه را.

هنگامی که وارد خانه شدیم، یک گرمای لذت بخشی بر من حاکم شد که بسیار دل چسب بود. از صبح احساس سرما می کردم.

گرمای خانه از آن گرما هایی بود که بخاری تولید کرده، فرق می کند گرمای تولید شده از شوفاژ با بخاری.

 گرمای شوفاژِی مثل مردمانی است که مبادی آداب هستند، متشرع هستند . اگر به گرما بخواهیم جنسیت قائل شویم، مثل بانویی می ماند که متشرع است و او یک حریمی را با تو سعی بر رعایت کردن آن دارد و آرام آرام تو را گرم می کند، فاصله را رعایت می کند. اما گرمای بخاری اینگونه نیست، اهل شرع و شریعت نیست، حریمی بین خود و خودش قائل نیست، تا داخل فضای گرمایی او شوی تنگ در آغوشت می گیرد، تو از آن جا می خوری، اما او تنگتر تو را می چسبد و تو در لحظه اول لباسهایی که برای محافظت از سرما پوشیده بودی را کم می کنی ، او نیز از تو آویخته است و تو از او، با محبت به تو می نگرد و تو هم متوجه او هستی.

در کشا کش لذت بردن از گرما هستی که چای می آورند. استکان پشت استکان چای می نوشیم. چه می چسبید. پسرک چای پخش کن از آن هم چای خوردن ما چشم درشت می کند.

 جواد می گوید هوس شیر کاکائو کرده ام.چند دقیقه بعد شیر کاکائو داغ می آورند.

چنان حس خوش آیندی بر من غالب شده بود که در هنگام زیارت عاشورا خوانیشان دوست داشتم بخندم، دوست داشتم این حس شادی رو به تمامی مردمان شرکت کننده در مراسم پخش کنم، دوست نداشتم روی زمین کسی غمناک باشد.اگر آن حس شادی ام را به تمام مردمان عالم در آن لحظه می دادم فکر نمی کنم از آن چیزی کم می شد.

بعد از آن چلو گوشت مخصوص دامغانی آورند. آن قدر معطر بود که دوست نداشتم بخورم. اگر هم خوردم دوست نداشتم تمام شود. با بوی آن زندگی کردم.


بعد از مراسم سوار دوچرخه شدیم رفتیم مسجد تاری خانه( تاری در ترکی به معنای خدا). بسته بود و ما رفتیم ترمینال که دیدیم آن هم بسته است. در میدان امام حسین به انتظار اتوبوس ایستادیم.


2.5 ساعت در فضای انتظاری بودیم. دریغ از یک اتوبوس. باید این فضا را در هوایی سرد تجربه کرده تا مفهوم انتظار را فهم کرده باشید، به نظرم آنهایی که مدعی انتظار هستند اصلن نمی  فهمند که یعنی چه؟ فضایی است که بیم و امید در آن توامان جریان دارد. دائم چشم به راه هستی، حتی راه مخالف!!

 خلاصه اتوبوس گیرمان نیامد. یکی از رانندگان تاکسی پیشنهاد کرد با قطار بروید. رفتیم راه آهن. دوباره به ریل رسیدیم!!

گفتند که باید توشه کنید و دو روز بعد می رسد دستتان.

بلیط فروش گفت قطار اتوبوسی از شاهرود حرکت کرده و تا 20 دقیقه دیگر می رسد

 امیر گفت برگردیم کمربندی

 گفتم امیر بیا با ریس قطار صحبت کنیم شاید اجازه داد.

هنگام نماز بود و قطار توقف بیست دقیقه ای داشت. با ریس قطار صحبت کردم، گفتم سه روز است کنار ریل هستیم و یک جورهایی نان و نمک هم را خورده ایم!! و اینکه 600 تا جای خالی دارید.

 قبول کرد و ما دوچرخه ها را وارد قطار کردیم.

قبل از آنکه دوچرخه وارد قطار کنیم ، مفهومی دیگر در ما وارد و درونی شد،

امید

 امید همچون بذری است در دل کویر

ناگهان  ببینی گلی زیبا و خوش بو از آن کویر سر برکشد. امید  در بی امیدی تعریف می شود. دقیقاً مرزی به این باریکی دارد.امید در بی امیدی معنا می یابد و از آن تغذیه می کند و ناگهان و دقیقا ناگهان

 گلی معطر می شود

شب تهران رسیدم و در خانه حاجی بابا (پدر بزرگم که خانه شان نزدیک راه آهن است)خوابیدم

 صبح هم منیریه و گلوبندک و حسینه کربلایی ها و بازار را چرخیدم. 5 سالی بود که نذری مسجد ملک بازار را نخورده بودم. در یک سینی و سه نفر با هم دو یا سه خورشت را خوردند، صفایی دارد.

هزینه برنامه به لطف امام حسین

31000 تومان شد!