تابم ده مرا
تا بپیچم بهم
تا در خود پیچنده تر شوم. 
بچرخانم تابم بده
 بپیچم
بپیچم 
تا نخی شوم در پیراهانی از تو
 که  در  پیچ و تاب با هم بودن
بدرانم آن را

 اما نه،

 تابم بده
 تاب تاب عباسی، خدا مرا نندازی!
تا در آونگ منظم آن، بالا روم
 پایین آیم
 سرگیجه گیرم
 بخندم، بگریم، گیج زنم
 و التماس کنم:
 بس است مرا
 تابم مده
 تاب تاب عباسی بس است مرا 
تابم مده


اما تابم بده 
که بی‌تاب تو باشم.
 بیتابم مکن که تابم کم است.
 بیتابم بکن
 بی طاقتم کن
 بکن که تابم را بسیار کنی.

 معلقم، 
 در تاب، در بیتاب
 در تو
معلقم.
شاید نخی باشم اما پاره شده از چَک مرد ایل بر رُخ زنش، بر چهر دخترش
 از تابیده شدن در دست زن ایل، فرو غلطیده بر زمینِ خاکیِ عشایری 
با نم اشکی گِلی شده از پس سالها در باد و آفتاب و زمستان مانده
 تا  درنگ پوسیدن.

معلقم
 همچون تابی روغن نخورده که افتادست  و سر کودکی، شکسته.
 و مهندس، حکم به حذف تاب کهنه میدهد:
ضایعاتی را خبر دهید.


 معلقم
 در بیتابی و تاب آوری
 کدامم من؟
کدامم من؟

 هر آنچه 
تو خواهی

س.ر
شهریور ۹۹

@parrchenan