راستی عید شما مبارک.
شاید داستانواره
پسرک خطرناک بود. هرکسی که وارد شبانه روزی می شد یک هم چین احساسی در برابر او پیدا می کرد. می خورد 17- 18 سال را داشته باشد. در بدنش جای جای خودزنی و تیغ مشهود بود. بچه های دیگر از او کناره می گرفتند.
تا یک شب مست و پاتیل وارد شبانه روزی شد.
فردایش همه می خواستند او را برانند. همه. آخیش از دستش راحت شدیم. بچه های خود خوابگاه. مسئولان رده پایین و بالا. همه.
اما او تنها 14 سال داشت. او کودک بود. غم جدایی از مادر دیوانه اش کرده بود. شنیده بود برای فرار از غم باید عرق نوشید اما نشنیده بود الکل سفید کورش خواهد کرد.
با غریب نوازی تازه آشنا شده بود. غریب ن.از با یک ساندویچ و کمی محبت توانست دل بچه را بدست آورد. پسر ک تازه محرم رازی پیدا کرد. دفتر خاطرات زندگیش را داد تا بخواند.
مادر دلم برات تنگه. خدا می خوام من و بکشی. 14 سالم اندازه 10 تا مرد 40 ساله سختی به هم دادی...
پسرک کودکتر از آنچه که حتی سنش بود می نمود. شاید کودکی 6 ساله که محتاج و وابسته مادری که دیگر نیست باشد.
اما از این به بعد جای کودک در شبانه روزی نبود. آخه چه معنی دارد فردی که جثه اش به 17 سال و 18 سال می خورد، عرق خوری کند.
اما او کودک بود. نه کودک 14 ساله شناسنامه ای
کودک 6 ساله زندگی.
خدا کند شب کارتون خوبی پدا کند.
راستی عید شما مبارک.