از هر دری:
کتاب تماماً مخصوص تمام شد، با شیوه مخصوص عباس،
تا یکی دو ساعت تلخ بودم، بخصوص که همزمان با انتهای کتاب- شبکه نمایش داشت من ترانه 15 سال دارم را نشان می داد و بچه ها داشتند آن را می دیدند.
قسمتی از فیلم :
ترانه:تو بچه ات را نگه داشتی؟
آره.
پس الان کو؟
: دادمش بهزیستی.
همین که بچه ها این کلمه رو شندند دو سه تایی هم که الکی ول بودن میخ کوب شدن جلو تلوزیون .
دقیق شدن.می خواستند چرایی این کار را بشنود. حداقل از زبان بازیگری.
و من با یانوشکا رفتم، عباس - تماماً مخصوت خیلی تلخ بود، خیلی . انتظارم این بود بعد از فریدون سه پسر داشت و مهاجرت از تلخی زندگی کم کنی. اما گویی در 2001 هم تلخ می شود زندگی کرد. حتی در برلین.
آقای ایرانی!
تمام آنچه که در شهر و واقعیت جریان دارد از تلخی حکایت دارد که تو قصه گوی آن بوده ای.
اما نمی دانم چرا بنده هنوز شادم و به زندگی امید وار؟
امروز سوار ماشین بودم پسر بچه ای اسپند دود می کرد و آمد برای ماشینی که ما هم در آن سوار بودیم اسپند دود کرد و چون جوابی از ما نگرفت رفت.
با خودم فکر کردم چقدر راحت از کنار این بچه گذشتم . قبل ترها این نبودم.یاد حرف استادمون(موسوی چلک) افتادم که می گفت ما مددکارا پوست کلفت می شیم و من حرف او را آن روز باور نکردم.
اما گویی باید باور کنم
اما راستش این که دوست ندارم پوست کلفت باشم.
**
یکی از بچه ها از انقلاب کارت پستال خریده بود از اشعار حمید مصدق:
من ندانم که کیم
من فقط می دانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگیم
بهم نشان داد گفت چطوره آقا؟
:خوش به حالت شاه بیت غزل زندگیت رو پیدا کردی!
: آقا برو دلت خوشه ، همین جوری خریدم.
مگه بیکارم!!
احساس می کنم بعضی از بچه ها شیوه زندگی بنده را بنوعی ، الگوی خودشون قرار دادند.
با هم که بحث می کنیم بعضی هاشون میگن آقا... (نوشتم و ترجیح دادم پاک کنم)
اما از این که قسمتی ازاسلوب روش زندگیم الگو بچه ها باشه بیمناکم.
بریده هایی از کتاب:
"آندره ! عشق یعنی چه؟یعنی تپش های بی دلیل قلب! یعنی نگاهی که روی اجزای صورتت می چرخد و بعد دیگر نیست؟ یعنی دیر جنبیدن و حسرتی که می ماند؟..."
" احمد بن بن می گفت: سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می بینی. وگرنه اینهمه خلبان و راننده شب و روز از جایی می روند به جای دیگر. هیچ درختی برایشان تازگی ندارد. این که سفر نیست"