این چند روز دو فیلم از فلینی دیدم، آمارکورد و زندگی شیرین. با آمارکورد نتوانستم ارتباط بگیرم و از آن عبور میکنم.

 اما زندگی شیرین، فیلم خاصی بود. ذهنم را درگیر کرد. فلینی چه می‌خواست بگوید؟

داستان، زمانی از ایتالیا است که از مردم، از سنت و دین و کاتولیک بودن فاصله گرفته اند و به سمت لائیتیسه در حرکت هستند. از این در مانده و از آن وامانده اند.

فضا و بافت اجتماعی این شرایط جامعه ای را به تصویر میکشد. اینکه چه مقدار، انسان در چنین دوران برزخی پوچ، و بی معنایی از زندگی است. نه زندگی در لذت، نه زندگی در خوشی نه معنویت گرایی، نه موسیقی کلاسیک، نه موسیقی جدید، نمی‌تواند حال انسان در چنین موقعیتی را به کند. مسیح به پرواز درآمده هم کاری از دستش بر نمی آید. حرفهای فلسفی و گفتارهای فلسفی هم راهگشا نیست. عنصر زیبایی، هم، اما فلینی اینگونه مخاطب را در یک بی راه مطلق رها نمی‌کند.

در انتهای فیلم، که همه در ساحل دریا هیولایی عفن را در حال نگاه کردن هستند، شخصیت اصلی داستان، صدای کسی که ظاهری معصوم دارد را نمی‌شنود. این فرد که دختری نوجوان می‌زند و چهره ای معصوم دارد را قبلاً دیده است.

شاید فلینی این میخواهد بگوید که تنها راه نجات شنیدن صدای «او»ست. ما در فیلم زنان زیبا بسیار دیده ایم. زنان زیبا و سلبریتی، آنها نجات دهنده شخصیت داستان نبودند. اما آن دختر نوجوان روستایی با آن چهره معصوم، گویی وزنه ای سنگین تر از همه آن زیبارویانی است که زندگی فاقد معنا را ناتوان از معنا دهی هستند.

 

حال و روز های این زمان سرزمینم به نظرم شباهتهای زیادی به فیلم دارد. این پیگیری و شیفتگی ما مردمان عادی از زندگی سلبریتی ها، این بهم ریختگی در مفاهیم دینی و این معلق بودن عموم مردم همه شباهتهای زیادی با فیلم را تداعی میکند.

 

 فلینی عشق را در عنصر زیبا تصویر نمیکند. گویا عشق را در مفهومی از معصومیت میتوان شنید( و نه لزوما معنی کرد)

 

@parrchenan